#_دختر_عموی_چادری_من
#قسمت34
ازیاس
همون طور که حدس می زدم بیماری قلبی گرفته بودم!
تمام شب با ناله و گریه های من می گذشت و مسکن های گاه و بی گاه پرستار ها.
حدود سه هفته ای بود اینجا بودم بجز یه هفته اولی که به خاطر ضربه سرم و ضعیفی بدنم که طول کشید تا بهوش بیام!
پاشا هر روز می یومد برای عذر خواهی و التماس!
واقعا با چه رویی می یومد؟
چطور می تونست توی چشای من نگاه کنه؟
چطور می تونست جلوی همین پرستار ها سر بلند کنه و بگه من شوهرشم!
کسی که اینطور دست روی زن ش بلند می کنه ادمه؟
از حیوون هم پست تره!
امروز قرار بود ساشا بیاد و بریم پزشکی قانونی.
با کمک پرستار اماده شدم که پاشا اومد تو و طبق معمول با یه دسته گل نرگس!
با دیدنم تعجب کرد و گفت:
- یاس م کجا می ری؟ تو که ترخیص نشدی؟ بریم خونه؟
پوزخندی زدم !
چه دل خوشی داشت خونه!
ساشا داخل اومد و پاشا مردد پرسید گفت:
- جایی می بری یاس رو؟
ساشا گفت:
- اره می خواد بره پزشکی قانونی.
دست گل از دست پاشا افتاده و بهت زده گفت:
- چی! پزشکی قانونی؟ یاس راست می گه!
جواب شو ندادم و با کمک پرستار راه افتادم .
به صدا کردن های پاشا توجه ای نکردم.
به اشک هایی می ریخت و غرورش که جلوی مردم خورد می شد هم توجه ای نکردم!
مثل اون روزی که کل خندانمون با تمسخر به چهره و تن کبود من نگاه می کردن و ترحم از نگاه شون بیداد می کرد!
سوار ماشین ساشا شدیم و ساشا قفل مرکزی رو زد و حرکت کرد.
می دونستم خیلی ناراحته برادر شو توی این شرایط می بینه! ولی حداقل انسانیت داشت و تنها ناجی من شده بود!
رفتیم پزشکی قانونی و جای کتک ها رو برسی کردن و فرستادن دادگاه .
و دو روز دیگه اولین دادگاه مون بود!
اب شدن پاشا رو می دیدم اما نمی تونستم مثل دفعات قبل بازم چشم پوشی کنم تا باز بار بعدی یه بدتر ش سراغم بیاد!
کارش این بود بیاد توی اتاق م توی بیمارستان خواهش و التماس کنه و کلی وعده بده و شب و دم در تو راه رو بخوابه وروز از نو و روزی از نو.
وقت دادگاه که رسید با ساشا رفتیم.
تا خود جایگاه باز پاشا التماس م کرد!
اما دیگه فایده ای نداشت!
اولین سوال قاضی این بود:
- چرا می خوای طلاق بگیرید؟
لب تر کردم و گفتم:
- اقای قاضی من از بچه گی طبق رسم و رسومآت مزخرف نشون کرده ی پسر عموم بودم با اجبار خانواده ها زن ش شدم در صورتی که هیچ تفاهمی باهم نداشتیم و پاشت ادعا می کرد عاشق منه! من این فرصت و بهش دادم که خودشو ثابت کنه! من مذهبی و اون هیچ بویی از مذهب نبرده و این خودش یه فرق خیلی بزرگه! هیچ ارزشی برای من قاعل نیست وقتی رفیق ها میان یا خانون رفیق هاش منو یادش می ره اقای قاضی ما رفته بودیم یه شب بیرون شام بخوریم رفیق هاشو دید و من دوساعت تو کافه منتظرش بودم منو یادش رفته بود اقای قاضی! با اب و تاب از خانوم های رفیق هاش تعریف می کرد! و (داستان اون روز که زد تو صورتم و این اتفاقات وبرای اقای قاضی تعریف کردم) و گفتم:
- الانم که دارید می بینید به خاطر قضاوت ش من اینجوری سیاه و کبودم و بعد از سه هفته به کمک پرستار بلند شدم اومدم .
#_دختر_عموی_چادری_من
#قسمت35
ازیاس
بعد شنیدن حرفام قاضی گفت:
- اون اقایی که فوتشاپ کرده عکس ها رو کجاست؟
پاشا سر به زیر گفت:
- شکایت کردیم حکم شلاق بریدن براش و حکم ش رو کشید! و الان حبسه اقای قاضی!
قاضی گفت:
- شما واقعا وقتی خانوم تون حجاب نداشته و اون فرد چشم چرونی می خواسته بکنه هیچی بهش نگفتید و به جاش به خانوم تون هم کشیده زدید؟
پاشا با مکث گفت:
- بعد رفتن خانوم با اون فرد حسابی دعوا کردم و به مشت و لگد کشید کارمون و من شرمنده خانومم.
قاضی سری به نشونه تاسف تکون داد و گفت:
- و وقتی هم عکس ها به دستتون رسید بی تحقیق این بلا رو سر خانوم تون اوردین؟
پاشا نگاهی بهم انداخت و گفت:
- من پشیمونم اقای قاضی من خیلی دوسش دارم و روش حساسم وقتی اون عکس ها رو دیدم حقیقتا دیونه شدم و خون به مغزم نرسید و نفهمیدم چی شد! اقای قاضی من نمی خوام از زن م جدا شم نمی تونم ازش دل بکنم خامی کردم جوونی کردم شرمنده اشم حتا دیگه نمی زارم خم به ابروش بیاد فقط با من برگرده سر خونه زندگی مون هر کاری بگه من انجام می دم فقط برگرده سر خونه زندگی مون!
قاضی گفت:
- توی این شرایط قانون می گه زوجین باید 6 ماه باهم زندگی کنن اگر به توافق رسیدن که خداروشکر اگر هم نه و دوباره روی شما دست بلند کرد خانوم می تونید طلاق تونو بگیرید!
پایان دادگاه.
شش ماه؟
ناباور به ساشا نگاه کردم.
مطمعنم می دونست که اخرش اینه چون تعجبی نکرد اصلا!
پاشا زود سمتم اومد و گفت:
- یاس بریم خونه؟ حالت بد می شه زیاد سر پا باشی!
ساشا از کنارم رد شد و اروم گفت:
- این اخرین بار رو هم.بهش فرصت بده.
و خداحافظ ی کرد و رفت.
حکم قاضی بود و چاره ای نداشتم!
پاشا رو کنار زرم و خودم اروم اروم راه افتادم سمت ماشین پاشا که زود تر درو برام باز کرد و
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از دلتنگی برات بگم ، یا از بغض شبونههام ؟ : )
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولی من هنوز بعد این اتفاق یه دل سیر گریه نکردم :)💔
#_دختر_عموی_چادری_من
#قسمت36
ازیاس
نشستم و از درد لب مو گاز گرفتم.
حالا فقط مونده بود کاری کنه دست از پا خطا کنه تا طلاق مو بگیرم!
ماشین و دور زد و گفت:
- برات یه سوپرایز دارم .
نگاهی بهش انداختم.
نگاهشو به چهره پر از دردم دوخت و گفت:
- یکم تحمل کن زود می رسیم کلی استراحت کنی قربونت برم.
خم شد و دکمه صندلی رو زد خابوندش.
حالا بهتر بود و تحمل درد و جای کمربند ها اسون تر.
چشامو بستم حسابی خسته شده بودم!
بعد سه هفته از خوابیدن و درد کشیدن توی بیمارستان تازه بلند شده بودم و این همه توی دادگاه سر پا بودم و معلوم بود بهم فشار می یاد.
سرم فقط بهتر شده بود و بدتر از همه مچ دستم بود که ابی چیزی بهش می خورد زود درد می گرفت!
کم مونده بود رگ م زده بشه!
ماشین وایساد و گفت:
- رسیدیم عزیزم وایسا بیام کمکت.
واقعا به کمک نیاز داشتم.
در سمت منو باز کرد و دستمو گرفت کمک کرد پیاده بشم!
بی رمق نگاهی به جلوم انداختم که با دیرن خونه روبروم شکه شدم.
همون خونه ای بود که پسندیده بودم.
ناباور به پاشا نگاه کردم که لبخند زد و گفت:
- با کلی بدبختی دوباره خریدمش اخه یکی خریده بودش و با کلی التماس ازش خریدمش!
درو باز کرد و وارد حیاط شدیم.
همه جا اب و جارو کشیده بود و حوز پر از ماهی.
حتا خونه رو کامل رنگ زده بود و نماش از قبل صد برابر بهتر شده بود.
نمای چوبی جلوی در ها با اسپند و دعا های قشنگ تزعین شده بود.
جلوی در ها یه میز چوبی کوچیک و متوسط و بزرگ بود و که سه تا سنگ تزعینی که روشون دعا نوشته بود با نما چیده شده بودند.
وارد خونه شدیم!
تمام وسایلی که انتخاب من بود توی خونه چیده شده بودن به اضافه کلی عکس شهدا و امام خمینی و رهبر که سر تا سر خونه با حالت و نمای زیبایی توی دیوار زده بودن.
دقیقا فضای مذهبی که عاشقش بودم.
مهو تماشای اطراف بودم که پاشا سمت اتاق مون بردم و درو باز کرد.
کل اطراف و با عکس های عروسی مون و عکس های من که نمی دونم از کجا گیر اورده بود پر کرده بود.
یه طرف عکس های من
یه طرف عکس های اون
وسط این عکس ها عکس های عروسی مون!
روی تخت خابوندم و یه بالشت پشت کمرم گذاشت و گفت:
- خوبی؟
سری تکون دادم و باز به اطراف نگاه کردم.
نشست رو تخت پایین پاهام و گفت:
- کلی زحمت کشیدم برای اینجا تا فقط یه لبخند روی لب ت بیاد!من خیلی دوست دارم خیلی! فقط نمی دونم چه رفتاری باید باهات داشته باشم! ممنون می شم یادم بدی!
#_دختر_عموی_چادری_من
#قسمت37
ازیاس
دراز کشیدم چون کمرم درد می کرد و گفتم:
- یه دفتر بیار.
سریع پاشد و اورد.
چشامو بستم و گفتم:
- بنویس با رفیق های بد نمی گردی! فقط رفیق های مذهبی و خانواده دوست.
گفت:
- نوشتم.
گفتم:
- بنویس وقتی می ریم بیرون یاس و یادم نمی ره.
با ناراحتی گفت:
- نوشتم .
گفتم بنویس:
- دیگه یاس و کتک ش نمی زنم
دیگه یاس و با کمربند سیاه و کبود نمی کنم
سرشو نمی زنم لبه ی تخت
به سلیقه اش احترام می زارم
باهاش جاهای مذهبی می رم و مذهبی می شم
سرش داد نمی کشم
رفیق بازی و کنار می زارم
می برمش بیرون
بهش اهمیت می دم
عین کلفت باهاش رفتار نمی کنم
پاشا بعد کمی گفت:
- نوشتم.
خابالود گفتم:
- حالا بهشون فکر کن ک بعد عمل کنی.
گفت:
- باشه عزیزم بخواب خسته ای.
چشامو باز کردم و گفتم:
- درد دارم.
پاشا سرشو بین دستاش گرفت و گفت:
- بریم دکتر؟
زدم زیر گریه و گفتم:
- دردم میاد بلند شم.
پاشا گوشی شو برداشت و بدون اینکه بهم نگاه کنه رفت بیرون.
بعد چند دقیقه اومد داخل و با سر پایین گفت:
- زنگ زدم دکتر داره میاد یکم تحمل کن.
سری تکون دادم و سعی کردم با گاز گرفتن لبم دردمو کنترل کنم.
تکون می خوردم جای زخم ها می سوخت.
انقدر دراز کشیده بودم می ترسیدم زخم بستر هم بگیرم!
نماز هامم که همه نشسته یا دراز کشیده می خوندم و دلم حسابی برای رکوع وسجده هام مقابل الله تنگ شده بود.
گلزار شهدا شده بود رویا برام و دعا می کردم زود تر خوب بشم و باز برم کنار مزار شهدا تا صبح بشینم و درد و دل کنم.
ولی جای کمربند روی گونه ام ازارم می داد و همه یه طوری با ترحم نگاهم می کردن.
دستت بشکنه پاشا.
گریه ام شدید تر شد و پاشا همون دم در رو زمین نشست و با درموندگی نگاهم کرد.
یهو بلند شد با خشم و سمت در رفت.
جیغ زدم:
- کجا داری می ری دارم می میرم از درد.
مشتی توی دیوار کوبید که قلبم اومد تو دهنم و غرید:
- برم اون حروم زاده رو بزنم تا شاید یکم از دردام کم کنه!
با هق هق گفتم:
- اون تو زندانه می خوای بری شر به پا کنی توهم بگیرن؟
از شدت خشم صدای نفس هاش کل اتاق و پر کرده بود و داد کشید:
- چیکاررررر کنم پس بشینم زجر کشیدن عزیز ترین فرد زندگی مو ببینم؟
منم مثل خودش جیغ کشیدم:
- داد نزن سرم می ترسم.
کنارم رو تخت نشست و دستمو توی دستش گرفت و گفت:
- غلط کردم تو اروم باش دورت بگردم اروم باش الان دکتر میاد.
چشامو با درد بستم که بلاخره دکتر رسید.
#_دختر_عموی_چادری_من
#قسمت38
ازیاس
سرم بهم وصل کرد و مسکن توی سرم تزریق کرد که اروم گرفتم.
پرونده امو برسی کرد و گفت:
- اقا پاشا من انقدر به خانوم تون مسکن زدم واقعا دیگه بدن ش ضعیفه نمی شه زد! باید قوی تر بشن اگر تقویت بشن دردشون هم کمتر می شه!
پاشا سری تکون داد و گفت:
- چشم حتما.
دکتر پاشا رو فرستاد بره یه سری پماد و دارو تقویتی بگیره.
یکم با سرمم ور رفت و نبظ مو گرفت و با مهربونی گفت:
- دادگاه ت چی شد عزیزم؟ بخشیدیش؟
نگاهمو بهش دوختم و گفتم:
- گفت 6 ماه با هم زندگی کنیم اگر باز اذیتم کرد طلاق بگیرم پاشا قول داده درست بشه .
دکتر سری تکون داد و گفت:
- انشاءالله درست بشه و دفعه بعدی که اومدین بیمارستان برای زایمان بچه اتون باشه.
از حرف ش کم مونده بود شاخ در بیارم و گفتم:
- بچه؟
با خنده سر تکون داد که گفتم:
- بعید می دونم با این بدن ضعیفی که دارم بتونم بچه رو نگه دارم.
دکتر گفت:
- توی این موقعیت که نه باید تقویت بشی ولی خوب خیلی بود ضعیف تر از تو تونستن از همین الان باید به فکر خودت باشی عزیز من باید مراقب سلامتی ت باشی گلکم.
سری تکون دادم و گفتم:
- چشم حتما.
دستمو توی دستش گرفت و گفت :
- تو که مذهبی هستی باید بدونی اگه از عمد به خودت اسیب بزنی و چیزی نخوری و مریض بشی گناهه!
سر تکون دادم و گفتم:
- قول می دم به خودم برسم فقط این کبودی روی صورتم!
لبخند زنان گفت:
- نگران نباش یه پماد نوشتم بیاره یه هفته مرتب بزن به هفته دوم نکشیده می شه صورتت مثل روز اول!
لب زدم:
- خداکنه واقعا با این صورت خجالت می کشم برم بیرون.
پاشا رسید و بعد سفارش روش مصرف دارو ها خانوم دکتر رفت.
پاشا هم یه لیست بلند بالا که چه ساعتی چی بهم بده و چه دارویی چقد مال چه ساعتیه نوشت زد کنار تخت .
لباساشو عوض کرد و لباس راحتی پوشید استین هاشو بالا زد و رفت تو اشپزخونه.
حدود نیم ساعتی طول کشید که برگشت .
میوه و اجیل و نون خامه ای و پسته اورده بود.
ابرویی بالا انداختم که اول از همه نون خامه ای رو برداشت داد دستم گازی زدم و به خودش هم اشاره کردم بخوره.
چشم ی گفت و انگار منتظر بود من بهش بگم.
مرحله بعدی اجیل خوردیم و گفت:
- پروژکتور زدم تو اتاق چه فیلمی بیینیم؟
عه چرا ندیده بودم اما خوب درد نزاشته بود.
یکم فکر کردم و گفتم:
- فیلم اخراجی های 1 و2.
چشم ی گفت و گذاشت.
با دیدن فیلم قدیمی حس کردم ضد حال خورد اما انقدر باحال بود مهو فیلم شده بود و کلی به سلیقه ام احسند گفت.
توی این فیلم مجید مذهبی شده بود و می خواستم در واقعه یه تاثیراتی روی پاشا بزاره.
و دقیقا هم شد اخر فیلم همش داشت فکر می کرد و گفت:
- می گم یاس از جبهه چی می دونی؟ از سوریه و عراق چی؟
خیلی از سوال ش خوشحال شدم و با اب و تاب شروع کردم براش حرف زدن:
- خوب می دونی وقتی جنگل عراق به ما تحمیل شد ما هیچی نداشتیم! یه کشور که تازه ظلم و بیرون کرده بود و منافقین که توی کشور پراکنده بودن مثل رجوی واقعا کشور بهم ریخته بود.
پاشا یکم فکر کرد و گفت:
- مریم رجوی همین زنه که الان داره می گه زن زندگی ازادی؟
سری تکون دادم و گفتم:
- همین که داره می گه کلی دختر و کشته خیلی دختر توی پادگان ش خودکشی کردن از دستش حتا یه بچه رو از شکم مادرش بیرون کشیدن روده هاشو دور گردن ش پیچیدن توی کتاب پنجره چوبی خوندم که وقتی یه منطقه رو محاصره کرده بودن یه فرد نظامی که با خانوم ش داره می رفته برای کمک گرفتن شون مرده رو که انقدر شکنجه دادن شهید شده بود و به بدترین شکل ممکن به خانوم ش تجاوز کرده بودند و جون داده بود و با وعضیت خیلی بدی کنار جاده پیکر شونو پیدا کردند جونای الان دخترای الان خام دروغ های اینا شدن فقط رسانه اینا رو بزرگ کرده و گرنه به ادم های پست کثیفی هست! خدا می دونه چند نفر و کشتن! پیر و جوون ما هم رفته بودن جنگ برای اینکه پای اون بعثی های نامرد به کشور مون باز نشه! کسی شون جرعت نکنه دست ش به چادر ما برسه! همه شهدا به چادر توصیه کردند چون ما ناموس اونا هستیم و خیلی برای یه مرد سخته دار و ندار ناموس ش به تاراج بره