338.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما نسلی بودیم که همهچی دیدیم ؛ ..
دفترچه خاطرات ☁🤍✨
ما نسلی بودیم که همهچی دیدیم ؛ ..
اگر این حق نیست پس چیه؟!
هدایت شده از روزمرگی های من
سلام ایتایون 🏷🪄
ما اومدیم با یه تقدیمی پر جذب🏮
فقط کافیه عضو چنل های🧸
{جان فدا}
{توت فرنگی کوچولو}
{فرشته خانم ها}
{سربازان گمنام سید علی}
{فاطمه قلبم}
{آرزوی من}
{ماه کوچولو}
بشید🕯
و با شات از عضویت + شات از فور پیام بیاین پیوی 🎲
پیامو فور نداده باشید چنلتون رو نمی زارم🪓
فقط یک تگ مجازه🎗
منم میگم وایب چنلتون چه رنگیه؟ 🎨
تگدونی🗣 @Sanazzzl
چند نفر نمیاد تو کانالم 😉
تا آمار ۴۶۵ هرکس عضو شد بهش ۱۰ تا تم ایتا و ۱۰ تا زبان ایتا میدم ☺️
اگه ندادم لفت بده
@rozmaregi_sf
هدایت شده از خانومِ زینب
رضا پهلوی یک سوال را باید شفاف پاسخ بدهد:
«آیا تا کنون ایدهای داشتید که در اجرای آن خون جوانی ریخته نشود؟!»
#_دختر_عموی_چادری_من
#قسمت41
ازیاس
پاشا نگاهی بهم کرد و گفت:
- جات راحته؟ صندلی و می خوای خم کنم؟
سری به عنوان منفی تکون دادم و گفتم:
- نه خوبم یکم خوراکی بگیر بستنی می خوام.
پاشا با چشای گرد شده گفت:
- توی این برف و بستنی؟
باز خودمو مظلوم کردم و سر تکون دادم.
پاشا با خنده گفت:
- باز خودشو مظلوم کرد!
پیش هایپر مارکت وایساد و رفت بخره.
نگاهم به اطراف بود که کسی زد به شیشه.
نگاه کردم مامان پاشا بود پس پشت سرمون بودن .
شیشه رو دادم پایین و سلام علیک کردم که بی مقدمه گفت:
- پسرم کجاست؟
نگاهمو به جلو دوختم و گفتم:
- رفته خوراکی بخره!
خیلی خب ی گفت و رفت توی هایپر مارکت.
بقیه هم رفتن و پاشا زود تر از همه اومد و خوراکی ها رو توی بغلم گذاشت و گفت:
- بستنی نداشت برات بستنی زمستونه خریدم اگه سر راه بستنی فروشی بود می خرم برات.
ممنون بلندی گفتم و برای خودم و خودش خوراکی باز کردم.
دستاشو بهم کوبید و گفت:
- راستی یه چیز خوشکل دارم.
گوشی شو به ظبط وصل کرد و یه مداحی گذاشت که خیلی متن ش خوشکل بود!
با ذوق نگاهش کردم و شروع کردم با مداحی خوندن که گفت:
- توهم که همه رو بلدی ماشاءالله.
خندیدم و سر تکون دادم که کسی زد تو شیشه و پاشا شیشه رو داد پایین و مامان ش گفت:
- کم کن صدای اینو مگه بابات مرده!
پاشا کم کرد و گفت:
- چه ربطی داره مامان کاری داشتی؟
مامان ش گفت:
- نه خواستم بگم اینو کم کنی ابرومونو بردی!
پاشا اخم کرد و گفت:
- بسه مامان سلیقه من به بقیه مربوط نیست برین سوار شین راه بیفتیم.
بعد هم دوباره زیاد کرد و شیشه رو داد بالا.
با لبخند زل زدم بهش و با نگاهم بهم نگاه کرد که گفتم:
- خیلی خوبه که داری خوب می شی.
دستمو توی دست ش گرفت و گفت:
- تو خوبی که من دارم خوب می شم! هنوز اولشه باید کمکم کنی! سوپرایز های دیگه ای هم دارم برات.
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
- عجب! مشتاق م بفهمم.
راه افتاد و گفت:
- یه موقعه اش چشم.
توی راه پیش یه رستوران وایسادیم شام بخوریم.
پیاده شدیم پاشا سمتم اومد و توی روم وایساد چادر مو درست کرد و گفت:
- موهات بیرون بود حالا خوبه!
دروغ چرا تو دلم قند می سابیدم.
وارد رستوران شدیم و گفتن همه دور هم بشینیم و روی تخت ستنی همه نشستن با کمک پاشا بالا رفتم و نشستم و رفا برای دوتامون سفارش بزنه.
نگاهی انداختم ساشا رو ندیدم کلا خبری ازش نداشتم.
رو به مامان ش گفتم:
- زن عمو ساشا کجاست؟
به جاش فیروزه گفت:
- اقا زده به سرش دوره های اموزش نظامیه که پلیس بشه!
ذوق زده گفتم:
-واقعا؟ یادم باشه حتما با پاشا بریم بهش سر بزنم کدوم پادگان نظامی افتاده؟
فیروزه ایشی کرد و گفت:
- اونم تورو دیده خل شده چه می دونم فکر کنم اراک بود.
سری تکون دادم و پاشا برگشت که مامان ش به کنارش اشاره کرد و گفت:
-بیا بشین پسرم خسته شدی.
پاشا کنارم نشست و گفت:
- باید بشینم پیش یاس مامان تازه زخم هاش خوب شده باید مراقب ش باشم.
مادرش نگاه گوشه چشمی بهم انداخت و چیزی نگفت.
فیروزه با نیشخند گفت:
- ولی زخم صورتت رفته انگار نه انگار داداشم یا کمربند زده!
نگاه مو به جلوم دوختم.
از عمد هی بحث کتک و کمربند و میاورد وسط منو و خورد کنه.
پاشا گفت:
- اره یه اشتباه یه غلط یه بی فکری کردم مدام هی بگو منو خورد کن .
همه از جواب پاشا شکه شدن!
فیروزه با بهت گفت:
- داداش! این چه حرفیه!
پاشا با عصبانیت گفت:
- چیه مگه دروغ می گم؟ یاس که کاری نکرده بود من احمق از رو بی فکری این بلا رو سرش اوردم فقط یه نفر دیگه این بحث و بیاره وسط خودم می دونم با اون طرف با همتونم.
همه ساکت شدن که پاشا گفت:
- عزیزم کتاب و نیاوردی؟
سر تکون دادم و از کیف م دراوردم دادم بهش و گفت:
-صفحه چند بودم؟دیشب تا کجا خوندی؟
لب زدم:
- تا150.
سری تکون داد و داد دستم و گفت:
- بیا بخون ادامه اشو لطفا تو که می خونی قشنگ تر می شه.
لبخندی زدم و شروع کردم به خوندن براش که ناهار رو اوردن.
کتاب رو برداشتم که دختر عمومون گفت:
- این کتابا چیه می خونید؟ مغز تونو شست و شو می ده!
پاشا گفت:
- اولا که من از شما نظری نخواستم دوما اگر هم نظر بخوام از یه ادم با فکر نظر می خوام مثل داداشم نه تویی که هیچی حالیت نیست و تو فازی!
دختره بهت زده به پاشا نگاه کرد و گفت:
- با منی؟ من تو فازم؟
پاشا به سر و شکل ش اشاره کرد و گفت:
- یه نگاه به خودت بنداز لباست که انقدر کوتاه و زشته که نمی شه نگات کرد اصلا! یعنی انقدر ادم و به گناه می ندازی ها یه عمر می خواد دوید تا این گناهه پاک بشه انقدر هم زنجیر به این لباسات وصله دور گردن یه سگ انقدر زنجیر نیست! صورتت هم که اصلا انقدر روش کار کردی ها واقعا ادم حالش بد می شه! .
#_دختر_عموی_چادری_من
#قسمت42
ازیاس
خسته از راه و نشستن گفتم:
- پاشا بزن کنار یکم راه بریم از تهران تو خونه اومدیم این همه راه دوباره بریم توی یه خونه ی دیگه!
پاشا خیلی خسته بود و خواب ش می یومد و گفت:
- اره راست می گی منم یکم بخوابم خیلی خسته ام.
سر تکون دادم و زد کنار.
جا پهن کردیم و چادر زدیم بین درخت ها یه پتو که عقب بود و در اورد با بالشت دادم به پاشا که گرفت و گفت:
- دستت طلا .
انداخت روی زیرانداز و دراز کشید .
اخیشی گفت و رو به بهم گفت:
- مراقب باش زیاد هم دور نشی ها.
سری تکون دادم و باشه ای گفتم.
هر کی یه طرف برای خودش مشغول عکس گرفتن شد.
همین جور قدم زنان جلو می رفتم و حواسم بود مسیر رو گم نکنم خیلی از سبزه و درخت ها خوشم می یومد و احساس تازگی خوبی بهم می داد.
هوا هم عالی بود فقط یکمی سرد بود.
برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم از دید الانم پاشا و بقیه معلوم نبودن.
ولی مسیر و مطمعنن بلد بودم.
خواستم دوباره ادامه بدم حس کردم یه چیزی جلوم تکون خورد.
سریع نگاهمو به جلوم دوختم بوته های گل های خاردار جلوم داشت تکون می خورد اب دهنمو قورت دادم و چند قدم عقب عقب رفتم که یهو صدای پارس سگ اومد و جیغ بلندی کشیدم و فرار کردم.
نمی دونم حتا کدوم سمتی داشتم می دویدم فقط بلند بلند پاشا رو صدا می کردم و جیغ می کشیدم.
بعد مسافتی وایسادم و به پشت سرم ترسیده نگاه کردم.
چیزی نبود! یعنی گمم کردن سگ ها؟
نفس راحتی کشیدم و به اطراف نگاه کردم.
اینجا رو نمی شناختم حالا باید کدوم وری می رفتم؟
اب دهنمو قورت دادم و مستقیم رفتم اما هر چی می رفتم هوا سرد تر و مه بیشتر می شد!
انگار داشتم توی دل جنگل می رفتم اما هر بار که مسیر رو عوض می کردم همین می شد.
گوشی مو در اوردم به پاشا زنگ بزنم اما انتن صفر بود و اصلا خط کار نمی کرد!
کم مونده بود از ترس و سرما سکته کنم!
با صدای کسی اشک هام جاری شد و با جیغ برگشتم.
با دیدن هیبت ش گفتم حتما شیری چیزیه و و عقب رفتم سریع که پام رفت روی چادرم و خوردم زمین.
ترسیده نگاهمو به روبروم دوختم که دستای طرف بالا اومد و روبند پشمی شو برداشت خداروشکر ادم بود!
کل لباس هاش پشمی بود و خیلی چاق ش کرده بود!
یه تبر و تفنگ هم باهاش بود.
جلو اومد و تبر شو گذاشت زمین و گفت:
- عمو جون اینجا چیکار می کنی؟
اروم از جام بلند شدم و گفتم:
- من بچه نیستما بهم می گید عمو جون!
خنده ای کرد و گفت:
- باشه بابا جان اینجا چیکار می کنی؟
بغض کرده گفتم:
- گم شدم سگ دمبالم کرد گم شدم می تونید منو ببرید پیش شوهرم؟ حتما داره دمبالم می گرده سمت جاده.
سری تکون داد و گفت:
- کلبه ام همین جاست بریم چند تا تله بردارم تو رو هم بدم دست شوهرت .
سری تکون دادم و راه افتادیم.
ترسیده گفتم:
- به زور می بینم.
یه شال گرفت سمتم و گفت:
- بگیر تو صورتت بابا جان مریض نشی سرده!
گرفتن و جلوی صورتم گذاشتمش.
دستام از سرما سرخ شده بود.
به یه کلبه چوبی رسیدیم چند تا تله برداشت و رفت تو کلبه یه نون محلی با یه کاپشن پشمی بهم داد و گفت:
- بیا بابا جان بپوش!
نون و گرفتم و گاز زدم و کاپشن رو هم پوشیدم حسابی گرم بود.
تشکری کردم و تله ها رو کمک ش برداشتم رفت داخل چند تا وسایل بیاره دستی به تله زدم که یهو محکم برگشت و دستمو گرفت.
نون از دستم افتاد و جیغ کشیدم که سریع اومد بیرون.
با دیدن خون که از دستم سرازیر شد وحشت کردم.
سریع تله رو از دستم باز کرد و با یه پارچه محکم دستمو بست .
انقدر عمیق بود که می ترسیدم حتا نگاهش کنم.
یکم شیر بهم داد و گفت:
- بخور تو راه ضعف نکنی.
خوردم و بغض کرده گفتم:
- پاشا کلی دعوام می کنه دستمو ببینه که دیگه واویلا!
لب زد:
- نگران نباش دخترم باهاش صحبت می کنم اتفاقه باید بریم تا شب چیزی نمونده!
راست می گفت!
راه افتادیم و تند تند مسیر رو طی می کردیم.
کلی گرسنه ام شده بود و رمقی برام نمونده بود اما باید تحمل می کردم.
بلاخره بعد از نیم ساعت رسیدیم به جاده لبه جاده رو گرفتیم و مستقیم رفتیم که ماشین هامونو از دور دیدم جون گرفتم و با دست به این اقا نشون دادم.
صدای عربده های پاشا همه جا رو پر کرده بود مردم جمع شده بودن و دنبال من می گشتن!
اب دهنمو قورت دادم و بقیه رو کنار زدم و گفتم:
- برید کنار پاشا پاشا.
با شنیدن صدام بقیه رو کنار زد و با دیدنم انگار که باورش نشه محکم بغلم کرد طوری که واقعا دردم گرفته بود.
#_دختر_عموی_چادری_من
#قسمت43
ازیاس
بهت زده بهشون نگاه کردم و گفتم:
- من گم شدم این اقاهه نجاتم داد.
و بقیه کناد رفتن و همون مرده اومد جلو سلام کرد.
پاشا باهاش دست داد و کلی ازش تشکر کرد و اقاهه با خنده گفت:
- مراقب همسرت باش خیلی ترسوعه اگه تو جنگل می موند دست حیوونی هم نمی یوفتاد از ترس کارش تمام بود!
پاشا گفت:
- واقعا نمی دونم چجوری لطف تونو جبران کنم واقعا ممنونم لطف دارید عزیزید!
و اقاهه گفت:
- نگران دستت هم نباش دختر مرتب ضدعفونی کنی خوب می شه!
وای لو داده بود.
پاشا متعجب گفت:
- دستش؟ مگه دست ش چشه؟
لبخند الکی زدم و دستمو پشتم قایم کردم و گفتم:
- هیچی شوخی می کنن.
پاشا لب زد:
- دستتو بیار جلو ببینم.
نه ای گفتم و عقب رفتم.
بازمو گرفت کشیدم جلو و دستمو از پشت سرم اورد با دیدن انگشت مو پارچه دورش که کامل خونی بود چشاش گشاد شد.
اروم بازش کرد و با دیدن دوتا سوراخ عمیق توی انگشتم وا رفت.
می دونستم الان باز داد و بیداد می کنه و زود گفتم:
- به خدا تقصیر من نبود به خدا حواسم نبود عصبی نشی ها به خدا اومدم کمک اقا تله ها رو بلند کنم بعد من نمی دونستم این تله اماده است بهش دست زدم دستمو گرفت ولی زود به خدا از دستم درش اورد.
و ترسیده بهش نگاه کردم.
سعی کرد به خودش مسلط باشه یهو حمله کرد سمت فیروزه و پریسا و الناز که با جیغ جلوش وایسادم و با زور سعی کردم جلوشو بگیرم.
زدم زیر گریه که داد کشید:
- الان برا چی گریه می کنیییی؟ گریه می کنی اینا رو نزنم؟ همینا مقصرن که دستت اینطور شده!
بهش نگاه کردم و گفتم:
- باشه ولشون کن توروخدا بسه.
چرخی دور خودش زد و سرشو بین دستاش گرفت.
اوضاع زیاد خوب نبود و گفتم که بریم.
با اون مرده خداحافظ ی کردیم و پاشا بهش ادرس شرکت شو داد گفت حتما بیاد بهش مشتلق بده!
حرکت کردیم و دستمو با یه پارچه دیگه بستم و پاشا مدام هی دستمو میاورد بالا نگاهش می کردم یه اه کشید و دوباره همین طور.