eitaa logo
دفترچه خاطرات ☁🤍✨
74 دنبال‌کننده
858 عکس
161 ویدیو
1 فایل
من؟! یه دختر ساندیس خور انقلابی ✌🏻😏 اینجا از روزمرگی هام براتون میزارم ✨🤍 اینجا مثل دفترچه خاطراتیه که باهم توش خاطره میسازیم🌷
مشاهده در ایتا
دانلود
- همین امشب باید معلوم بشه درد اینا با من چیه تو هم باید معلوم کنی. پاشا گفت: - هیچی نیست پریسا خودرگیری داره! پریسا با خشم راه رفته رو برگشت و گفت: - اره من خودرگیری داریم همه می دونیم اگه این نبود الان جای من بود پیش تو! پاشا خنده عصبی کرد و گفت: - چه خودتم تحویل می گیری اخه من از چی تو خوشم بیاد؟ جیغ زدم: - یکی به من بگه چه خبررره! پریسا یقعه امو توی دستش گرفت و داد کشید: - می خوای بدونننی؟ باشه پس خوب گوش هاتو باز کن ... اقا بزرگ داد زد: - الان وقت ش نیست پریسا ساکت باش! پریسا با خشم به من نگاه کرد و گفت: - اتفاقا همین الان وقتشه! ببین دختر جون تو اصلا از رگ و ریشه ما نیستی اصلا از خاندان ما نیستی! چشام گشاد شد پاشا بلند شد و پریسا رو هل داد کنار منو سمت خودش کشید با بهت گفتم: - چی می گه پاشا! پریسا داد زد: - تو از خاندان ما نیستی از رگ و ریشه ما نیستی نمی دونم سر و کله ات از کدوم جهنمی پیدا شد و گرنه طبق رسم و رسوم من و پاشا باید ازدواج می کردیم نه تو‌! پاشا برگشت و سمت پریسا رفت و گفت: - دیگه داری زر می زنی کی اینا رو تو گوشت فرو کرده؟ بابات؟ مامانت؟ ببین این دختر از بچگی ش ور دل من بزرگ شده تمام زندگی منه هفت پشت غریبه هم باشه بازم جاش پیش منه! اگر یاس نمی یومد تو خانواده ما بازم من عفریته ای مثل تو رو نمی گرفتم اصلا می دونی چرا عاشق یاس شدم؟ چون رگ و ریشه شما رو نداره! چون مثل شما نیست! سمت اقا بزرگ رفتم و گقتم: - چی می گن اینا؟ بابا و مامان من کین؟ اقا بزرگ عصا شو زد زمین و گفت: - همه ساکت! همه ساکت شد و پاشا کنارم وایساد. اقا بزرگ نگاهی بهم انداخت و گفت: - بهترین دوستم بود مرتضی!از بچه گی باهم بزرگ شدیم سربازی که رفتیم جدامون کردن یکی مون نگهبانی یکی مون کارای داخلی اون نگهبانی بود افتاده بود با چند تا مذهبی مذهبی شد خیلی تغیر کرد گفت می خواد بره تو نظام گفتم نه خطرناکه ما رو چه به نظام ول کن این چیزا رو قبول نکرد! چند ماه بعد سربازی قبول شده بود توی نـظام بخش اطلاعات یعنی معمور مخفی! هر چی گفتم نره گوشش بدهکار نبود یکم بین مون شکراب شد اما دوباره خوب شدیم و سعی کردین به سلیقه های هم احترام بزاریم سر سال نشده عاشق یه دختر چادری طلبه شد! انقدر رفت و اومد دختره رو گرفت! مادرت عین خودت سر سخت بود قبول نمی کرد اما مرتضی خوب بلد بود دل شو ببره! کارش خیلی خطرناک بود اگر کسی می فهمید کارش تمام بود!
من از مرتضی چند سالی بزرگ تر بودم اما تشدید شده بودم و دیگه چند سال افتادم و اینطور شد از کلاس سوم باهم بودیم من16 سالگی طبق سنت مون ازدواج کرده بودم و چند ماه بی بی بچه همونو باردار بود یعنی پدر پاشا و حمید و علی رو سه قلو باردار بود! ولی مرتضی که کوچیک تر بود چند سالی ازم 25 سالگی تازه ازدواج کرده بود اون موقعه پسر هام بزرگ شده بودن وقتی مرتضی 30 ساله شد پاشا به دنیا اومد و امیر و علی رضا و محمد رضا و حسن خانوم ش باردار نمی شد! کلی دکتر رفتن! فایده نداشت وقتی مرتضی 35 سالش بود رفتن مشهد و بعد اون سفر خانوم ش باردار شد تک بودی عزیز اولین چیزی که خانوم مرتضی خواست گل یاس بود هوس کرده بود بو کنه گل مورد علاقه اش بود و وقتی تو به دنیا اومدی اسم تو یاس گذاشتن! خیلی خوشحال بودن عین پروانه دورت می گشتن! اما کار مرتضی سخت شده بود! عملیات ها سنگین تر بود و یه بار که یه جایی لو رفته بود یه جورایی اون منافق ها به من زنگ زدن و نقش پلیس و بازی کردن که مرتضی رو نیست اخرین بار کدوم منطقه بوده و اشتباهی کرده و منم چون همیشه خبر داشتم و نمی دونستم بهشون گفتم مرتضی رو شهید کردن مامانت تاب نمی یاورد یه روز اومد پیشم تو رو داد دستم گفت می ره از مرتضی خبری بگیره نمی تونه تورو ببره! هلاک می شی تو گرما ولی رفت و اخرین رفت ش هم بود منافق ها گرفتن ش اطلاعات می خواستن ازش! ولی بنده خدا حتا نمی دونست که بخواد چیزی بگه می دونست هم نمی گفت اون بدتر از مرتضی مذهبی بود! و از بهترین دوستم تو به یادگار موندی! مهسا(مادر یاس که فکر می کرد مادرشه) باردار بود ولی نتونست بچه اشو به دنیا بیاره و مشکل داشت بچه مرد من هم تو رو بهش دادم جلوی بقیه ابروریزی نشه! ولی علاقه نداشت به تو و از ترس من هم جرعت نه گفتن نداشتن از همون بچه گی ت که پاشا5 سالش بود همش دورت بود هر روز خونه مهسا بود و عاشقت شد اگر هر کسی جز دختر مرتضی بودی نمی زاشتم زن پاشا بشی ولی تو یادگار بهترین دوستمی! هوییت باید تا ابد مخفی می موند و منم جز این کاری نمی تونستم بکنم تا از امانت مرتضی مراقبت کنم و شرمنده اش نباشم! نمی دونم کی اشکام صورت مو خیس کرده بود! رو به اقا بزرگ گفتم: - بهترین رفیق تون بود و اینجوری از امانت ش مراقبت کردین؟ به اجبار شوهرش دادین وقتی پاشا منو سیاه و کبود کرده بود حتا اخم به ابرو نیاوردین اون دنیا به بابام می خواین چی بگین؟ چیزی نگفت و فقط نگاهم کرد.
به پاشا چشم دوختم و گفتم: - تو می دونستی اره؟ می دونستی من دختر عموت نیستم و عاشقم شدی؟ اشکامو پاک کرد و گفت: - اره می دونستم . با هق هق گفتم: - چرا بهم نگفتی؟ چرا منو نبردی مزار مامان و بابام؟ تو می دونی کجان؟ میای بریم دلم می خواد ببینمشون حتما این همه سال منتظرم موندن. پاشا نفس عمیقی کشید اشک نریزه و فقط نگاهم کرد. رو به اقا بزرگ گفتم: - بابام و مامانم مزارشون کجاست؟ کدوم قطعه شهدا خاک شدن؟ تهرانن؟ اقا بزرگ لب زد: - پاشا تو بگو. پاشا نفس عمیقی کشید و گفت: - نمی تونم! پریسا بی مقدمه گفت: - مامان و باباتو سوزوندن پودر شدن حتا یه تیکه استخون هم نموند که بخواد مزاری باشه! خندیدم. با خنده گفتم: - شوخی می کنی دیگه؟ شوخی خوبی نبودا! ابرویی بالا انداخت و گفت: - نه اصلا شوخی نکردم! برگشتم و به پاشا نگاه کردم . می خواستم چیزی بگم اما نمی دونستم چی بگم! جون یک باره از بدن م رفت و نزدیک بود سقوط کنم که پاشا کمرمو گرفت و ترسیده گفت: - جانم جانم چی شد خانومم ،،،فیروووزه اب قند.
پاشا به خودش تکیه ام داد و سریع اب قند و از فیروزه گفت به لبم نزدیک کرد. یکم به خوردم داد . واقعا من مامان و بابامو از دست داده بودم؟ اونم به بدترین شکل؟ یعنی شهیده بودن؟ پس بگو من چرا توی همچین خانواده ای مذهبی شدم! مامان بابا هوامو داشتین اره؟ چشامو با درد بستم که اشکام پشت هم ریخت! چی کشیده بودن خدا! باچه دردی شهید شدن! همه ساکت بودن و فقط گریه های من بود که پر کرده بود همه جا رو. اقا بزرگ بلند شد و از پشت یه قاب عکس قدیمی توی سالن یه بسته دراورد. اومد سمتم و امیر براش صندلی اورد و اقا بزرگ نشست بسته رو توی بغلم گذشت و گفت: - سند ملک و املاک پدرته و عکس هاشون! این ویلا شاهد خاطره های من و پدرته خیلی وقتا اینجا می یومدیم ولی وقتی بازسازی ش کردم خیلی تغیر کرد موند یه مشت عکس و سند املاک که توی این پاکته! همه رو به نام ت زدم . پاکت و باز کردم و سند ها رو انداختم کنار و دنبال عکس هاشون گشتم. عکس ها رو که در اوردم سریع پاکت و کنار انداختم و بی تاب به چهره اشون نگاه کردم! با دیدن شون با درد خندیدم. توی این عکس بابا وایساده بود مامان هم کنارش داشتن می خندیدن و عروسی شون بود. قربون خنده هاتون برم من! ای کاش منم می بردین! از چهره هاشون مهربونی موج می زد! عکس و سمت پاشا گرفتم و با صدایی که به خاطر گریه خش دار شده بود گفتم: - ببین چه خوشکل می خندن نگاه من شبیهه مامانمم چشامم به بابام رفته ببین معلومه چقدر فرشته بودن! پاشا بهم نگاه کرد و گفت: - الان باید خوشحال باشی خانواده ات شهید هستن چون تو عاشق شهدایی. سری تکون دادم و گفتم: - ای کاش منم اون روز مادرم می برد! پاشا اخمی کرد و گفت: - پیش منی ناراحتی؟ تو رو می برد من چی؟ شاید قبل این اتفاقات می گفتم اره ناراحتم اما بعد دادگاه واقعا اخم به ابروم نیاورد لب زدم: - نه خوبه که پیشتم. لبخند عمیقی روی لب ش نشست و اقا بزرگ گفت: - اما عموی تو زنده است! تنها عضو از خاندان ت هست! ولی وقتی خانواده ات رفتن کمرش شکست تورو قبول نمی کرد! حضور تو بیشتر غم به خانواده اشون اضافه می کرد از طرفی هم می خواستن تورو بدن به صمیمی ترین دوست شون چون بچه دار نمی شدن اون می گفت مرد خوبیه اما من می دونستم نیست! تورو بهشون ندادم و با خانواده ام اومدم تهران می دونم کجاست ادرس شو می دم خودت بری اگر بفهمه با نوه منم عروسی کردی که دیگه ! و ادامه نداد . پاشا دستاشو دور من حلقه کرد و گفت: - کی جرعت داره بخواد از من بگیرش؟ کسی وجود شو داره؟ اقا بزرگ بلند شد و گفت: - من باید حقایق و می گفتم که گفتم تمام! بلند شد و رفت توی اتاق ش. به پاشا نگاه کردم و گفتم: - می خوام برم ببینمشون! پاشا گفت: - می برمت ولی بگو این دنیا که هیچ اون دنیا هم جات پیش منه مگه نه؟ سری تکون دادم و گفتم: - اره نگران نباش.
پاشا بلندم کرد و گفت: - بلند شو بریم بخوابی امروز فقط اشک ریختی! نگاهی بهش انداختم که زل زد توی چشام و گفت: - نمی خوای بخوابی؟ سری به عنوان منفی تکون دادم . دستی توی موهاش کشید و گفت: - می برمت بیرون پیاده روی به شرط اینکه گریه نکنی خوب؟ سری تکون دادم و گفت: - پیاده بریم؟ یا با ماشین؟ یکم فکر کردم و گفتم: - پیاده. کاپشن شو پوشید و در چمدون رو باز کرد پالتومو دراورد و داد دستم. بیرون رفتیم و کسی نبود چادرمو دراوردم پالتو رو پوشیدم چادر مو زدم . پاشا دستشو گرفت سمتم دستمو توی دست ش گذاشتم و راه افتادیم. مدام تصویر پدر و مادرمو توی ذهنم تصور می کردم. چه قشنگ بودن! واقعا شهدا با همه فرق دارن! به قول معروف به چهره اشون که نگاه کنی نور می بینی! با صدای پاشا به خودم اومدم: - به چی فکر می کنی که لبخند می زنی؟ بهش نگاه کردم و گفتم: - به مامان و بابام دیدی چه قشنگ بودن منم مثل مامانمم و چشام مثل بابام. پاشا یهو گفت: - ای کاش خدا بهمون یه دختر هم بده شکل تو اصلا به تو نمی دمش مال خودمه! چپ چپی نگاهش کردم و گفتم: - اره نیومده منو فروختی باشه باشه! بعد هم به جلو نگاه کردم که خندید و گفت: - وقتی حرص می خوری انقدر ناز می شی که نگو! یه مشت به بازوش زدم که گفت: - مگه دختر چادری ها هم دست به زن دارن؟ دست به کمر نگاهش کردم و گفتم: - اره نمی دونستی؟ نچی کرد! از رو زمین یه چوب برداشتم و گفتم: - عه چرا ؟ وایسا الان نشونت می دم ببینی! پا گذاشت به فرار و منم دویدم دنبالش. عین بچه های دوساله پاشا با اون هیکل ش فرار می کرد و منم توی این تاریکی با چادر شبیهه همین ادم ترسناک های توی فیلم ها با چوب افتاده بودم دنبالش. پاشا پیچید تو کوچه و منم همین طور که صدای داد ش بلند شد:. - یاسس مراقب .. که یهو یه موتوری پیچید چوب از دستم افتاد و سریع جلوی صورتم و گرفتم محکم خورد با طایر بهم و افتادم روی زمین. وای زانو م خیلی درد گرفته بود. پاشا راه رفته رو سریع برگشت و موتوری هم نموند و زود رفت و سرشو برگردوند و داد زد: - خاک توسرتون می یوفتین دنبال هم همین می شه دیگ.. پاشا داد زد: - جلوتو بپ... که موتوری زود روشو برگردوند اما دیر شده بود محکم خورد به سطل زباله و هر چی زباله بود چپ شد روش! نمی دونستیم بخندیم یا نگران ش باشیم. پاشا استارت خنده رو زد و گفت: - فاتحه صلوات. با اون چشای گریون که اماده باریدن برای زانوم بود زدم زیر خنده. موتوری پاشد و دستش به کمرش بود بعدم سوار موتور شد بی حرف رفت. پاشا انقدر خنده اش گرفته بود خنده نمی زاشت سمت من بیاد و ببینه من چم شده! خودمم انقدر خندیده بودم درد یادم رفته بود. بلاخره پاشا اومد و کمک کرد بلند شدم و گفت: - خوبی؟ سر تکون دادم و گفتم: - خوبم یکم زانوم درد گرفت الان بهتره بریم. لب زد: - می تونی راه بری؟ می خوای بغلت کنم عموویی؟ منم لپ شو محکم کشید و گفتم: - نه بابا بزرگ. چپ چپ نگاهم کرد که با نیش باز نگاه ش کردم. افتاد دنبالم و منم پا گذاشتم به فرار که یه دقیقه نشده ماشین پلیس با دیدن مون وایساد. وای خدا! حالا می گه این دوتا ادم گنده عقل شون کمه این وقت شب افتادن دنبال هم تو کوچه! پلیسه گفت: - سلام چیکار می کنید؟ پاشا هم سلام کرد و گفت: - گرگم به هوا بازی می کردیم. با چشای گرد شده نگاهش کردم و دستمو جلوی دهنم گرفتم خنده ام معلوم نباشه! پلیس ابرویی بالا انداخت و گفت: - کارت شناسایی؟ خانوم چه نسبتی با شما دارن؟ پاشا گفت: - خانوممه! همراه م نیست. پلیسه گفت: - بفرماید اداره معلوم می شه! پاشا گفت: - به چه جرمی؟ پلیس هم گفت: - گرگم به هوای بد موقعه! بفرماید. پاشا سعی کرد نخنده و گفت: - گشت ارشاد نگرفته بودمون که گرفت بیا بریم. سمت ماشین رفتیم و سوار شدیم و پاشا زنگ زد به امیر: - سلام توی ساک کوچیکه شناسنامه های من و یاس و مدارکم و بیار. ..... حرف نزن یالا بیا اداره .... - به توچه که چیکار کردیم؟ ...... - منتظرم یالا! قطع کرد و بچه پرویی زیر لب گفت.
ماشاالله ✌🏻🫀
برای بار دوم با افتخار در پویش جانفدا شرکت کردم 🌷🌷
هدایت شده از روزمرگی های من
سلام ایتایون 🏷🪄 ما اومدیم با یه تقدیمی پر جذب🏮 فقط کافیه عضو چنل های🧸 [جان‌فدا] [ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ] [ࡃܢܚ݅ߊ‌ܧ‌ߊ‌ܠܝ‌ࡎ߭ߊ] بشید🕯 و با شات از عضویت + شات از فور پیام بیاین پیوی 🎲 پیامو فور نداده باشید چنلتون رو نمی زارم🪓 فقط یک تگ مجازه🎗 منم میگم وایب چنلتون چه رنگیه؟ 🎨 تگدونی🗣 @nazaniny13
هرکس پای کاره بسم الله 😐😂😂
5.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 ناگفته‌های شاعر شعر "بزن که خوب میزنی" از شعری که سروده .. 🫀https://eitaa.com/kooklo
شاعر بزن که خوب می‌زنی کیست؟ این روزها که رجز زیبای بزن که خوب می‌زنی در میان مردم ملی شده، بد نیست از شاعرش هم یاد کنیم. حجت الاسلام علی مقدم که پارسال مراسم شب شعر در حضور رهبر شهید انقلاب شعرخوانی کرده بودند، این شعر را در ایام جنگ دوازده روزه سروده بودند. دم ایشون و حاج مهدی رسولی گرم
11.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خبرخوب‌،درباره‌سلامتی‌رهبر‌انقلاب: 😊