eitaa logo
دفترچه خاطرات ☁🤍✨
74 دنبال‌کننده
858 عکس
161 ویدیو
1 فایل
من؟! یه دختر ساندیس خور انقلابی ✌🏻😏 اینجا از روزمرگی هام براتون میزارم ✨🤍 اینجا مثل دفترچه خاطراتیه که باهم توش خاطره میسازیم🌷
مشاهده در ایتا
دانلود
برای بار دوم با افتخار در پویش جانفدا شرکت کردم 🌷🌷
هدایت شده از روزمرگی های من
سلام ایتایون 🏷🪄 ما اومدیم با یه تقدیمی پر جذب🏮 فقط کافیه عضو چنل های🧸 [جان‌فدا] [ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ] [ࡃܢܚ݅ߊ‌ܧ‌ߊ‌ܠܝ‌ࡎ߭ߊ] بشید🕯 و با شات از عضویت + شات از فور پیام بیاین پیوی 🎲 پیامو فور نداده باشید چنلتون رو نمی زارم🪓 فقط یک تگ مجازه🎗 منم میگم وایب چنلتون چه رنگیه؟ 🎨 تگدونی🗣 @nazaniny13
هرکس پای کاره بسم الله 😐😂😂
5.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 ناگفته‌های شاعر شعر "بزن که خوب میزنی" از شعری که سروده .. 🫀https://eitaa.com/kooklo
شاعر بزن که خوب می‌زنی کیست؟ این روزها که رجز زیبای بزن که خوب می‌زنی در میان مردم ملی شده، بد نیست از شاعرش هم یاد کنیم. حجت الاسلام علی مقدم که پارسال مراسم شب شعر در حضور رهبر شهید انقلاب شعرخوانی کرده بودند، این شعر را در ایام جنگ دوازده روزه سروده بودند. دم ایشون و حاج مهدی رسولی گرم
11.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خبرخوب‌،درباره‌سلامتی‌رهبر‌انقلاب: 😊
هدایت شده از روزمرگی های من
💠 🔹 قرآن کریم: ای بندگان من که بر خود ستم و اسراف کرده اید از رحمت خداوند ناامید نشوید که خدا همه گناهان را می آمرزد، زیرا او بسیار آمرزنده و مهربان است. 📗 زمر/53 ✍🏼 راه سیرو سلوک و اصلاح نفس حتی برای گناهکاران هم مسدود نیست، چون خدا پذیر و مهربان است.
۴۴ روزه که هرشب یه فن جدید برای تکون دادنِ پرچم پیدا می‌کنیم😁 ۴۴ روزه که تلویزیون مون فقط اخبار پخش می‌کنه👨🏻📺 ۴۴ روزه که وقتی میرم بیرون اگر پرچم نبرم احساس می‌کنم یکی از اعضای بدنم نیست🙏 ۴۴ روزه که یاد گرفتیم از ظاهر قضاوت نکنیم چون کسایی که بهشون نمیخوره از خودمونم پیگیرترن برای تجمع رفتن🤭 ۴۴ روزه که منتظرن خیابونا خلوت شه تا انقلاب کنن ۴۴ روزه که مامانم چایی درست نمی‌کنه میگه تو موکب ها می‌خوریم☕️ ۴۴ روزه که از بابام بیشتر پیگیر اخبارم😂 ۴۴ روزه که تو رستم تهمتنی😁 ۴۴ روزه که به ضربات پرچم و میله‌اش عادت کردیم🚩 ۴۴ روزه که تنگه هرمز برام از زندگی خودم مهمتر شده😂 ۴۴ روزه که بدون اداهای بلاگرا زندگیمون باصفاتره ۴۴ روزه که تیکه کلام‌مون شده: بزن که خوب میزنی😅 ۴۴ روزه که ساعت ۱۲ شب وقتی میام خونه مامانم نمیگه برو همونجایی که تا الآن بودی ۴۴ روزه که حتی توی خواب هم میگیم: و مَا النّصرُ الّا مِن عندِاللهِ العزیزِ الحکیم 🎤 ۴۴ روزه که ترامپ فقط ۴۸ ساعت بهمون وقت داده...😂🤌🏻🌚 ۴۴ روزه که هر روز یک‌میلیارد گرفتیم و الان مولتی‌تیلیاردریم🗿✌🏻 ۴۴ روزه که باید حواسمون باشه اگه نفر کناری‌مون که داشت پرچم میچرخوند رفت، جاشو پر کنیم🇮🇷 ۴۴ روزه که هر شب یه زاویه جدید برای جادادن چوب پرچم تو ماشین پیدا می‌کنیم😆 از همه مهم تر ۴۴ روزه که بیشتر از همیشه منتظر مولامون هستیم خلاصه ۴۴ روزه که فهمیدیم میشه جوری زندگی کرد که لبخند رو به لب امام زمان و مظلومین جهان بیاریم یا علی ┄┅══✧❁🇮🇷❁✧══┅┄ 🆔 @D_basafa
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
POV : وقتی‌درس‌هامو‌نمیتونم‌حفظ‌کنم‌ ولی‌کلی‌مداحی‌حفظم: 😂🗿
توی اداره توی راه رو نشسته بودیم و منتظر امیر. بلاخره اومد و ساک و داد به پاشا و رفت. اسممونو خوندن و داخل رفتیم . جناب سروان گفت: - چرا اوردنتون؟ پارتی ... اخمی کردم و پاشا گفت: - واقعا به سر و شکل مون می خوره از پارتی اومده باشیم؟ جناب سروان گفت: - به قیافه نیست سوال پرسیدم . پاشا گفت: - به جرم اینکه خانومم حالش خوب نبود اوردمش بیرون بهتر بشه برای اینکه سرحال بیارمش سر به سرش گذاشتم افتادم دنبالش ما رو گرفتن اوردن! یکم با تعجب نگاهمون کرد و پاشا مدارک و شناسنامه ها رو داد گفت: - نگاه کنید خانوممه به خدا! برسی کرد و گفت: - می تونید برید! بلند شدیم و پاشا مدارک و گرفت زدیم بیرون. راه افتادیم همین طور توی خیابون و پاشا گفت: - چه زود گذشت ها یاس! الان نزدیک 3 ماهه ازدواج کردیم! لب زدم: - یه ماه و خورده ای ش فقط من بیمارستان بودم ها! پاشا گفت: - شرمنده اتم جبران می کنم برات فقط یاس.. بهش چشم دوختم بیینم چی می خواد بگه! نفس شو رها کرد و گفت: - ببین من فهمیدم مسیر زندگی تو درسته دارم خودمو با تو وقف می دم و احساس خوبی هم دارم هر کاری هم می کنم همون طور بشم که تو می خوای فقط باید کمکم کنی و کنارم باشی و اینکه.. منتظر نگاهش کردم که گفت: - رفتیم پیش خانواده اصلی ت عمو ت اینا نگو که اتفاق هایی بینمون افتاده لطفا! و سرشو انداخت پایین دستم که توی دست ش بود و فشاری دادم و گفتم: - نگران نباش من مساعل شخصی زندگی مونو به کسی نمی گم! لبخندی زد و گفت: - من نوکرتم. لبخندی زدم که با دیدن مردی که لبو و شلغم می فروخت گفت: - بریم بخوریم؟ سر تکون دادم و سمت ش رفتیم و پاشا گرفت. همون لبه جوب نشستیم و شروع کردیم به خوردن. حسابی چسبید! بعدش هم برگشتیم ویلا. طبق معمول ساعت 5 صبح بلند شدم و نماز خوندم بعدش دیگه خوابم نبرد و رفتم پایین. میز صبحونه رو چیدم و ساعت 6 پاشا رو بیدار کردم. روی میز صبحونه نشسته بودیم و گفت: - چرا انقدر زور بیدارم کردی؟ چایی مو خوردم و گفتم: - اخه خوابم نبرد حوصله امم سر رفته بود . بعد هم یه لبخند ژکوند تحویل ش دادم و گفتم: - به قول معروف سحر خیز باش تا کامران بشی اقا پاشا. با چشای گشاد شده نگاهم کرد و گفت: - چی بشم؟ متعجب گفتم: - یعنی چی چی بشم؟ گفت: - گفتی سحر خیز باش تا چی بشی؟ متعجب گفتم: - کامران دیگه نشنیدی؟ یکم نگاهم کرد و پقی زد زیر خنده. متعجب گفتم: - چته چرا می خندی؟ پاشا. بین خنده هاش بریده بریده گفت: - وای خدا کامروا رو می گه کامران. عجب سوتی داده بودم. با دهنی صاف شده نگاهش کردم و گفتم: - اصلا فرقی نمی کنه کامران همون کامروا ست! با تک خنده ای گفت: - نه اصلا فرقی نمی کنه فرق می کنه؟ منم با پرویی گفتم: - نه. لقمه گرفت و گفت: - گردن گیرت بد خرابه ها! لیوان و پایین گذاشتم و گفتم: - امروز می ریم دریا؟ پاشا سر تکون داد. هر خانواده ای داشت برای خودش ناهار درست می کرد. رو به پاشا گفتم: - چی میخوری درست کنم،؟ به دستم اشاره کرد و گفت: - می تونی؟ اره ای گفتم. یکم فکر و گفت: - خورشت بادمجون. باشه ای گفتم و توی اشپزخونه رفتم . غذامو درست کردم و همون جا موندم باز کسی چیزی توش نریزه! این همه زحمت کشیده بودم! پاشا وسایل و اماده کرد و غذا که اماده شد توی سبد گذاشت و توی سالن رفتیم و گفت: - همه چیز اماده است برو لباس بپوش بیا بریم . بالا رفتم و لباس پوشیدم و پایین اومدم. پاشا سبد و بلند کرد و بقیه همین طور پیاده زدن بیرون متعجب گفتم: - مگه با ماشین نمی ریم؟ پاشا گفت: - ماشین چرا؟ دریا که ده دقیقه فاصله داره باهامون! یکم فکر کرد و گفت: - البته تو بار اولته همیشه امتحان و بهانه می کردی نمی یومدی. سری تکون دادم و حرکت کردیم. روی اون خاک های نرم راه رفتن حس خوبی داشت. وسط های راه با ذوق کفش هامو دراوردم تا پاهاش خاک ها رو بهتر حس کنه و پاشا به ذوقم می خندید. و ازش قول گرفتم لب دریا باهم با شن قلعه درست کنیم! یکم با فاصله از دریا یه موکت بزرگ پهن کردن و هر کی یه گوشه اش نشست. پاشا طبق معمول دراز کشید رو به دریا و گفت: - حیف هوا سرده و گرنه شنا خیلی حال می داد. امیر گفت: - من که می رم! پاشا گفت: - مگه دیونه ای؟ امیر گفت: - شاید تحمل شو دارم می خوام بدن مو توی اب سرد بسنجم! امیر کلاس های شنا می رفت!پاشا هم شنیده بودم مدتی می رفت. پاشا گفت: - دوره ای که مسابقات بود من یه بار رفتم خیلی بد بود استخون هام قفل کرد!