5.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 ناگفتههای شاعر شعر "بزن که خوب میزنی" از شعری که سروده ..
🫀https://eitaa.com/kooklo
11.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خبرخوب#میثممطیعی،دربارهسلامتیرهبرانقلاب: 😊
دفترچه خاطرات ☁🤍✨
خبرخوب#میثممطیعی،دربارهسلامتیرهبرانقلاب: 😊
اینو لطفا همگی ببینید 👆🏻
هدایت شده از روزمرگی های من
💠 #توبه
🔹 قرآن کریم:
ای بندگان من که بر خود ستم و اسراف کرده اید از رحمت خداوند ناامید نشوید که خدا همه گناهان را می آمرزد، زیرا او بسیار آمرزنده و مهربان است.
📗 زمر/53
✍🏼 راه سیرو سلوک و اصلاح نفس حتی برای گناهکاران هم مسدود نیست، چون خدا #توبه پذیر و مهربان است.
#احادیث_روزانه
۴۴ روزه که هرشب یه فن جدید برای تکون دادنِ پرچم پیدا میکنیم😁
۴۴ روزه که تلویزیون مون فقط اخبار پخش میکنه👨🏻📺
۴۴ روزه که وقتی میرم بیرون اگر پرچم نبرم احساس میکنم یکی از اعضای بدنم نیست🙏
۴۴ روزه که یاد گرفتیم از ظاهر قضاوت نکنیم چون کسایی که بهشون نمیخوره از خودمونم پیگیرترن برای تجمع رفتن🤭
۴۴ روزه که منتظرن خیابونا خلوت شه تا انقلاب کنن
۴۴ روزه که مامانم چایی درست نمیکنه میگه تو موکب ها میخوریم☕️
۴۴ روزه که از بابام بیشتر پیگیر اخبارم😂
۴۴ روزه که تو رستم تهمتنی😁
۴۴ روزه که به ضربات پرچم و میلهاش عادت کردیم🚩
۴۴ روزه که تنگه هرمز برام از زندگی خودم مهمتر شده😂
۴۴ روزه که بدون اداهای بلاگرا زندگیمون باصفاتره
۴۴ روزه که تیکه کلاممون شده:
بزن که خوب میزنی😅
۴۴ روزه که ساعت ۱۲ شب وقتی میام خونه مامانم نمیگه برو همونجایی که تا الآن بودی
۴۴ روزه که حتی توی خواب هم میگیم:
و مَا النّصرُ الّا مِن عندِاللهِ العزیزِ الحکیم 🎤
۴۴ روزه که ترامپ فقط ۴۸ ساعت بهمون وقت داده...😂🤌🏻🌚
۴۴ روزه که هر روز یکمیلیارد گرفتیم و الان مولتیتیلیاردریم🗿✌🏻
۴۴ روزه که باید حواسمون باشه اگه نفر کناریمون که داشت پرچم میچرخوند رفت، جاشو پر کنیم🇮🇷
۴۴ روزه که هر شب یه زاویه جدید برای جادادن چوب پرچم تو ماشین پیدا میکنیم😆
از همه مهم تر ۴۴ روزه که بیشتر از همیشه منتظر مولامون هستیم
خلاصه ۴۴ روزه که فهمیدیم میشه جوری زندگی کرد که لبخند رو به لب امام زمان و مظلومین جهان بیاریم
یا علی
#دوستانباصفایمسجد
┄┅══✧❁🇮🇷❁✧══┅┄
🆔 @D_basafa
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
POV :
وقتیدرسهامونمیتونمحفظکنم ولیکلیمداحیحفظم: 😂🗿
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برای مذهب شیعه مایه ابرو باشیم..❤️
| #امام_صادق
#_دختر_عموی_چادری_من
#قسمت51
توی اداره توی راه رو نشسته بودیم و منتظر امیر.
بلاخره اومد و ساک و داد به پاشا و رفت.
اسممونو خوندن و داخل رفتیم .
جناب سروان گفت:
- چرا اوردنتون؟ پارتی ...
اخمی کردم و پاشا گفت:
- واقعا به سر و شکل مون می خوره از پارتی اومده باشیم؟
جناب سروان گفت:
- به قیافه نیست سوال پرسیدم .
پاشا گفت:
- به جرم اینکه خانومم حالش خوب نبود اوردمش بیرون بهتر بشه برای اینکه سرحال بیارمش سر به سرش گذاشتم افتادم دنبالش ما رو گرفتن اوردن!
یکم با تعجب نگاهمون کرد و پاشا مدارک و شناسنامه ها رو داد گفت:
- نگاه کنید خانوممه به خدا!
برسی کرد و گفت:
- می تونید برید!
بلند شدیم و پاشا مدارک و گرفت زدیم بیرون.
راه افتادیم همین طور توی خیابون و پاشا گفت:
- چه زود گذشت ها یاس! الان نزدیک 3 ماهه ازدواج کردیم!
لب زدم:
- یه ماه و خورده ای ش فقط من بیمارستان بودم ها!
پاشا گفت:
- شرمنده اتم جبران می کنم برات فقط یاس..
بهش چشم دوختم بیینم چی می خواد بگه!
نفس شو رها کرد و گفت:
- ببین من فهمیدم مسیر زندگی تو درسته دارم خودمو با تو وقف می دم و احساس خوبی هم دارم هر کاری هم می کنم همون طور بشم که تو می خوای فقط باید کمکم کنی و کنارم باشی و اینکه..
منتظر نگاهش کردم که گفت:
- رفتیم پیش خانواده اصلی ت عمو ت اینا نگو که اتفاق هایی بینمون افتاده لطفا!
و سرشو انداخت پایین دستم که توی دست ش بود و فشاری دادم و گفتم:
- نگران نباش من مساعل شخصی زندگی مونو به کسی نمی گم!
لبخندی زد و گفت:
- من نوکرتم.
لبخندی زدم که با دیدن مردی که لبو و شلغم می فروخت گفت:
- بریم بخوریم؟
سر تکون دادم و سمت ش رفتیم و پاشا گرفت.
همون لبه جوب نشستیم و شروع کردیم به خوردن.
حسابی چسبید!
بعدش هم برگشتیم ویلا.
طبق معمول ساعت 5 صبح بلند شدم و نماز خوندم بعدش دیگه خوابم نبرد و رفتم پایین.
میز صبحونه رو چیدم و ساعت 6 پاشا رو بیدار کردم.
روی میز صبحونه نشسته بودیم و گفت:
- چرا انقدر زور بیدارم کردی؟
چایی مو خوردم و گفتم:
- اخه خوابم نبرد حوصله امم سر رفته بود .
بعد هم یه لبخند ژکوند تحویل ش دادم و گفتم:
- به قول معروف سحر خیز باش تا کامران بشی اقا پاشا.
با چشای گشاد شده نگاهم کرد و گفت:
- چی بشم؟
متعجب گفتم:
- یعنی چی چی بشم؟
گفت:
- گفتی سحر خیز باش تا چی بشی؟
متعجب گفتم:
- کامران دیگه نشنیدی؟
یکم نگاهم کرد و پقی زد زیر خنده.
متعجب گفتم:
- چته چرا می خندی؟ پاشا.
بین خنده هاش بریده بریده گفت:
- وای خدا کامروا رو می گه کامران.
عجب سوتی داده بودم.
با دهنی صاف شده نگاهش کردم و گفتم:
- اصلا فرقی نمی کنه کامران همون کامروا ست!
با تک خنده ای گفت:
- نه اصلا فرقی نمی کنه فرق می کنه؟
منم با پرویی گفتم:
- نه.
لقمه گرفت و گفت:
- گردن گیرت بد خرابه ها!
لیوان و پایین گذاشتم و گفتم:
- امروز می ریم دریا؟
پاشا سر تکون داد.
هر خانواده ای داشت برای خودش ناهار درست می کرد.
رو به پاشا گفتم:
- چی میخوری درست کنم،؟
به دستم اشاره کرد و گفت:
- می تونی؟
اره ای گفتم.
یکم فکر و گفت:
- خورشت بادمجون.
باشه ای گفتم و توی اشپزخونه رفتم .
غذامو درست کردم و همون جا موندم باز کسی چیزی توش نریزه!
این همه زحمت کشیده بودم!
پاشا وسایل و اماده کرد و غذا که اماده شد توی سبد گذاشت و توی سالن رفتیم و گفت:
- همه چیز اماده است برو لباس بپوش بیا بریم .
بالا رفتم و لباس پوشیدم و پایین اومدم.
پاشا سبد و بلند کرد و بقیه همین طور پیاده زدن بیرون متعجب گفتم:
- مگه با ماشین نمی ریم؟
پاشا گفت:
- ماشین چرا؟ دریا که ده دقیقه فاصله داره باهامون!
یکم فکر کرد و گفت:
- البته تو بار اولته همیشه امتحان و بهانه می کردی نمی یومدی.
سری تکون دادم و حرکت کردیم.
روی اون خاک های نرم راه رفتن حس خوبی داشت.
وسط های راه با ذوق کفش هامو دراوردم تا پاهاش خاک ها رو بهتر حس کنه و پاشا به ذوقم می خندید.
و ازش قول گرفتم لب دریا باهم با شن قلعه درست کنیم!
یکم با فاصله از دریا یه موکت بزرگ پهن کردن و هر کی یه گوشه اش نشست.
پاشا طبق معمول دراز کشید رو به دریا و گفت:
- حیف هوا سرده و گرنه شنا خیلی حال می داد.
امیر گفت:
- من که می رم!
پاشا گفت:
- مگه دیونه ای؟
امیر گفت:
- شاید تحمل شو دارم می خوام بدن مو توی اب سرد بسنجم!
امیر کلاس های شنا می رفت!پاشا هم شنیده بودم مدتی می رفت.
پاشا گفت:
- دوره ای که مسابقات بود من یه بار رفتم خیلی بد بود استخون هام قفل کرد!
#_دختر_عموی_چادری_من
#قسمت52
مرد ها دراز کشیدن و پاشا هم چون صبح زود بیدار کرده بودم خسته بود.
سفره کشیدیم زود و اول ناهار خوردیم بعدش هم مرد ها گرفتن خابیدن .
وسایل و جمع کردم و بلند شدم دوری اطراف بزنم و یکم صدف جمع کنم برای کاردستی و وسایل تزئینی درست کردن!
هنزفری ها مو زدم و یه ظرف برداشتم و خط دریا رو گرفتم و مستقیم رفتم تا ببینم کجا صدف بیشتره و راحت می شه تو اب رفت.
#_دختر_عموی_چادری_من
#قسمت53
مداحی که توی گوشم پخش می شد و اروم اروم باهاش زمزمه می کردم و از سخره عبور کردم حالا دیدی به پاشا و بقیه نداشتم اما دور نشده بودم زیر حدود30 قدم بود.
با دیدن صدف های قشنگ توی اب رفتم که قندیل بستم .
ولی حیف بود ازشون گذشتن.
تا زانو توی اب بودم خم شدم که بیشتر تو اب رفتم و چنگ زدم صدف ها رو بردارم که یهو دستی روی سرم نشست و سرمو کرد زیر اب دست و پا زدم و وحشت زده تکون می خوردم اما با زور زیادی کامل فرو بردم زیر اب داشتم از سرما جون می دادم توی اب اب سرد که با پام لگد محکمی به طرف زدم و تو نشستم یکم صاف بشم و با سبد توی دستم محکم برگشتم زدمش که دستشو به صورت ش گرفت .
الناز بود خواهر پریسا!
بهت زده با نفس نفس عقب رفتم و دستشو به صورت ش گرفت.
حمله کرد سمتم که جیغ کشیدم و پاشا رو صدا کردم .
با یه سنگ فکر کنم محکم زد توی کمرم که پرت شدم توی اب با وحشت سریع بلند شدم و دوباره پاشا رو صدا کردم .
بهم رسید و محکم هلم داد که سکندری خوردم و توی اب افتادم که کامل رفتم زیر اب و دستشو و رسوند یهم با فشار زیر اب نگهم داشت.
هر چی تکون می خوردم فایده ای نداشت و داشتم خفه می شدم و نفس های اخر و می زدم که دستش از سرم برداشته شد و دست پاشا از زیر اب کشیدتم بیرون .
تند تند نفس زدم و چشام که باز مونده بود زیر اب و بستم که دردی توشون پیچید.
پاشا به ساحل رسوندم و روی شن ها بی رمق افتادم.
ترسیده جلوم نشست و گفت:
-وای خدا رحم کردی بهمون!
پاشا همون روی شن ها سجده شکر رفت و حالا همه رسیده بودن.
به پشت سر پاشا نگاه کردم که الناز سنگ بزرگی برداشت و پرت کرد سمتمون.
که سریع دستامو دور گردن پاشا گره زدم و دوتامونو خم کردم کنار که از ما رد شد و خورد توی سخره و صد تیکه شد!
پاشا با چشای گشاد شده و شکه نگاهم کرد .
اقا بزرگ داد زد:
- یکی این دیونه رو بگیره!
الناز داد زد:
- پریسا به خدا یه دقیقه دیرتر اومده بود کارش تمام بود ابجی از شر نحس ش راحت شده بودی دختره ی عفریته که عشق تورو دزدیده بود.
پاشا بلند شد و حمله کرد سمتش که امیر و علی رضا گرفتن ش.
پاشا داد کشید:
- زن منو می خوای بکشی اره؟ می دونم چی کارت کنم!
بعدشم زنگ زد به پلیس.
هیچکس جلو دارش نبود و با خشم دستمو گرفت سمت زیر انداز رفت.
وسایل و بلند کرد و همه برگشتیم ویلا.
این دفعه هیچی نگفتم کم مونده بود منو بکشه!
کنار بخاری جمع نشسته بودم و از سرما به خودم می لرزیدم!
پاشا عصبی قدم می زد و هر چی اقا بزرگ و بقیه می گفتن از خر شیطون پایین بیاد پاشا جواب شونو نمی داد.
پلیس رسید و داخل اومدن.
پاشا تمام کار هاشون رو گفت! از حرف های مسخره اشون و رسم هاشون تا اذیت هاشون و فیلم دیشب که غذا رو مسموم کردن تا الان.
پلیس سمتم اومد و پرسید منم براش توضیح دادم و فیلم رو بهش نشون دادیم .
گفت برای بقیه کارمون و دادگاهی کردن شون باید بریم .
پاشا بالا رفت و پالتو برام اورد.
توی یکی از اتاق های پایین اماده شدم و پریسا و الناز رو خانوم پلیسی که همراه شون بود دستبند زد رفتیم اداره.
اقا بزرگ با پاشا حرف می زد و سعی می کرد متقاعدش کنه اما پاشا کوتاه بیا نبود.
اقا بزرگ رو به من گفت:
- تو یه چیزی بگو دختر!
بهشون نگاه کردم و گفتم:
- این همه من جلوی پاشا رو گرفتم دفعه بعدی بدتر شو سرم اوردم و این دفعه داشت خفه ام می کرد حالا دیگه خود پاشا هر کاری که نیاز باشه انجام می ده.
ساعت8 شب بود که برگشتیم ویلا و قرار شد پرونده برسی بشه و بفرستن داد گاه و الناز و پریسا رو هم نگه داشتن.
پاشا یه راست دستمو گرفت رفت بالا و چمدون رو در اورد و لباس ها رو داشت جمع می کرد.
عمو ها و اقا بزرگ اومدن توی اتاق و اقا بزرگ گفت:
- پاشا بیا برو رضایت بده من خودم نمی زارم دیگه کسی سمت یاس بیاد ابرومونو نبر.
پاشا گوشی شو برداشت و نمی دونم داشت چیکار می کرد و همون طور گفت:
- صد سال سیاه رضایت نمی دم.
عمو یعنی پدر پریسا و الناز عصبی شد یهو چاقوی روی سبد میوه رو برداشت و اومد سمتم محکم دستمو کشید بلندم کرد و چاقو گرفت زیر گلوم.
چشام گشاد شد پاشا اروم گوشی شو گذاشت روی میز و گفت:
- چیکار می کنی ها؟ ول ش کن.
چاقو رو به گردن م فشار داد که ایی گفتم .
اقا بزرگ داد زد:
- علی چیکار می کنی ولش کن دیوونه شدی ؟