eitaa logo
دفترچه خاطرات ☁🤍✨
74 دنبال‌کننده
858 عکس
161 ویدیو
1 فایل
من؟! یه دختر ساندیس خور انقلابی ✌🏻😏 اینجا از روزمرگی هام براتون میزارم ✨🤍 اینجا مثل دفترچه خاطراتیه که باهم توش خاطره میسازیم🌷
مشاهده در ایتا
دانلود
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
POV : وقتی‌درس‌هامو‌نمیتونم‌حفظ‌کنم‌ ولی‌کلی‌مداحی‌حفظم: 😂🗿
توی اداره توی راه رو نشسته بودیم و منتظر امیر. بلاخره اومد و ساک و داد به پاشا و رفت. اسممونو خوندن و داخل رفتیم . جناب سروان گفت: - چرا اوردنتون؟ پارتی ... اخمی کردم و پاشا گفت: - واقعا به سر و شکل مون می خوره از پارتی اومده باشیم؟ جناب سروان گفت: - به قیافه نیست سوال پرسیدم . پاشا گفت: - به جرم اینکه خانومم حالش خوب نبود اوردمش بیرون بهتر بشه برای اینکه سرحال بیارمش سر به سرش گذاشتم افتادم دنبالش ما رو گرفتن اوردن! یکم با تعجب نگاهمون کرد و پاشا مدارک و شناسنامه ها رو داد گفت: - نگاه کنید خانوممه به خدا! برسی کرد و گفت: - می تونید برید! بلند شدیم و پاشا مدارک و گرفت زدیم بیرون. راه افتادیم همین طور توی خیابون و پاشا گفت: - چه زود گذشت ها یاس! الان نزدیک 3 ماهه ازدواج کردیم! لب زدم: - یه ماه و خورده ای ش فقط من بیمارستان بودم ها! پاشا گفت: - شرمنده اتم جبران می کنم برات فقط یاس.. بهش چشم دوختم بیینم چی می خواد بگه! نفس شو رها کرد و گفت: - ببین من فهمیدم مسیر زندگی تو درسته دارم خودمو با تو وقف می دم و احساس خوبی هم دارم هر کاری هم می کنم همون طور بشم که تو می خوای فقط باید کمکم کنی و کنارم باشی و اینکه.. منتظر نگاهش کردم که گفت: - رفتیم پیش خانواده اصلی ت عمو ت اینا نگو که اتفاق هایی بینمون افتاده لطفا! و سرشو انداخت پایین دستم که توی دست ش بود و فشاری دادم و گفتم: - نگران نباش من مساعل شخصی زندگی مونو به کسی نمی گم! لبخندی زد و گفت: - من نوکرتم. لبخندی زدم که با دیدن مردی که لبو و شلغم می فروخت گفت: - بریم بخوریم؟ سر تکون دادم و سمت ش رفتیم و پاشا گرفت. همون لبه جوب نشستیم و شروع کردیم به خوردن. حسابی چسبید! بعدش هم برگشتیم ویلا. طبق معمول ساعت 5 صبح بلند شدم و نماز خوندم بعدش دیگه خوابم نبرد و رفتم پایین. میز صبحونه رو چیدم و ساعت 6 پاشا رو بیدار کردم. روی میز صبحونه نشسته بودیم و گفت: - چرا انقدر زور بیدارم کردی؟ چایی مو خوردم و گفتم: - اخه خوابم نبرد حوصله امم سر رفته بود . بعد هم یه لبخند ژکوند تحویل ش دادم و گفتم: - به قول معروف سحر خیز باش تا کامران بشی اقا پاشا. با چشای گشاد شده نگاهم کرد و گفت: - چی بشم؟ متعجب گفتم: - یعنی چی چی بشم؟ گفت: - گفتی سحر خیز باش تا چی بشی؟ متعجب گفتم: - کامران دیگه نشنیدی؟ یکم نگاهم کرد و پقی زد زیر خنده. متعجب گفتم: - چته چرا می خندی؟ پاشا. بین خنده هاش بریده بریده گفت: - وای خدا کامروا رو می گه کامران. عجب سوتی داده بودم. با دهنی صاف شده نگاهش کردم و گفتم: - اصلا فرقی نمی کنه کامران همون کامروا ست! با تک خنده ای گفت: - نه اصلا فرقی نمی کنه فرق می کنه؟ منم با پرویی گفتم: - نه. لقمه گرفت و گفت: - گردن گیرت بد خرابه ها! لیوان و پایین گذاشتم و گفتم: - امروز می ریم دریا؟ پاشا سر تکون داد. هر خانواده ای داشت برای خودش ناهار درست می کرد. رو به پاشا گفتم: - چی میخوری درست کنم،؟ به دستم اشاره کرد و گفت: - می تونی؟ اره ای گفتم. یکم فکر و گفت: - خورشت بادمجون. باشه ای گفتم و توی اشپزخونه رفتم . غذامو درست کردم و همون جا موندم باز کسی چیزی توش نریزه! این همه زحمت کشیده بودم! پاشا وسایل و اماده کرد و غذا که اماده شد توی سبد گذاشت و توی سالن رفتیم و گفت: - همه چیز اماده است برو لباس بپوش بیا بریم . بالا رفتم و لباس پوشیدم و پایین اومدم. پاشا سبد و بلند کرد و بقیه همین طور پیاده زدن بیرون متعجب گفتم: - مگه با ماشین نمی ریم؟ پاشا گفت: - ماشین چرا؟ دریا که ده دقیقه فاصله داره باهامون! یکم فکر کرد و گفت: - البته تو بار اولته همیشه امتحان و بهانه می کردی نمی یومدی. سری تکون دادم و حرکت کردیم. روی اون خاک های نرم راه رفتن حس خوبی داشت. وسط های راه با ذوق کفش هامو دراوردم تا پاهاش خاک ها رو بهتر حس کنه و پاشا به ذوقم می خندید. و ازش قول گرفتم لب دریا باهم با شن قلعه درست کنیم! یکم با فاصله از دریا یه موکت بزرگ پهن کردن و هر کی یه گوشه اش نشست. پاشا طبق معمول دراز کشید رو به دریا و گفت: - حیف هوا سرده و گرنه شنا خیلی حال می داد. امیر گفت: - من که می رم! پاشا گفت: - مگه دیونه ای؟ امیر گفت: - شاید تحمل شو دارم می خوام بدن مو توی اب سرد بسنجم! امیر کلاس های شنا می رفت!پاشا هم شنیده بودم مدتی می رفت. پاشا گفت: - دوره ای که مسابقات بود من یه بار رفتم خیلی بد بود استخون هام قفل کرد!
مرد ها دراز کشیدن و پاشا هم چون صبح زود بیدار کرده بودم خسته بود. سفره کشیدیم زود و اول ناهار خوردیم بعدش هم مرد ها گرفتن خابیدن . وسایل و جمع کردم و بلند شدم دوری اطراف بزنم و یکم صدف جمع کنم برای کاردستی و وسایل تزئینی درست کردن! هنزفری ها مو زدم و یه ظرف برداشتم و خط دریا رو گرفتم و مستقیم رفتم تا ببینم کجا صدف بیشتره و راحت می شه تو اب رفت.
مداحی که توی گوشم پخش می شد و اروم اروم باهاش زمزمه می کردم و از سخره عبور کردم حالا دیدی به پاشا و بقیه نداشتم اما دور نشده بودم زیر حدود30 قدم بود. با دیدن صدف های قشنگ توی اب رفتم که قندیل بستم . ولی حیف بود ازشون گذشتن. تا زانو توی اب بودم خم شدم که بیشتر تو اب رفتم و چنگ زدم صدف ها رو بردارم که یهو دستی روی سرم نشست و سرمو کرد زیر اب دست و پا زدم و وحشت زده تکون می خوردم اما با زور زیادی کامل فرو بردم زیر اب داشتم از سرما جون می دادم توی اب اب سرد که با پام لگد محکمی به طرف زدم و تو نشستم یکم صاف بشم و با سبد توی دستم محکم برگشتم زدمش که دستشو به صورت ش گرفت . الناز بود خواهر پریسا! بهت زده با نفس نفس عقب رفتم و دستشو به صورت ش گرفت. حمله کرد سمتم که جیغ کشیدم و پاشا رو صدا کردم . با یه سنگ فکر کنم محکم زد توی کمرم که پرت شدم توی اب با وحشت سریع بلند شدم و دوباره پاشا رو صدا کردم . بهم رسید و محکم هلم داد که سکندری خوردم و توی اب افتادم که کامل رفتم زیر اب و دستشو و رسوند یهم با فشار زیر اب نگهم داشت. هر چی تکون می خوردم فایده ای نداشت و داشتم خفه می شدم و نفس های اخر و می زدم که دستش از سرم برداشته شد و دست پاشا از زیر اب کشیدتم بیرون . تند تند نفس زدم و چشام که باز مونده بود زیر اب و بستم که دردی توشون پیچید. پاشا به ساحل رسوندم و روی شن ها بی رمق افتادم. ترسیده جلوم نشست و گفت: -وای خدا رحم کردی بهمون! پاشا همون روی شن ها سجده شکر رفت و حالا همه رسیده بودن. به پشت سر پاشا نگاه کردم که الناز سنگ بزرگی برداشت و پرت کرد سمتمون. که سریع دستامو دور گردن پاشا گره زدم و دوتامونو خم کردم کنار که از ما رد شد و خورد توی سخره و صد تیکه شد! پاشا با چشای گشاد شده و شکه نگاهم کرد . اقا بزرگ داد زد: - یکی این دیونه رو بگیره! الناز داد زد: - پریسا به خدا یه دقیقه دیرتر اومده بود کارش تمام بود ابجی از شر نحس ش راحت شده بودی دختره ی عفریته که عشق تورو دزدیده بود. پاشا بلند شد و حمله کرد سمتش که امیر و علی رضا گرفتن ش. پاشا داد کشید: - زن منو می خوای بکشی اره؟ می دونم چی کارت کنم! بعدشم زنگ زد به پلیس. هیچکس جلو دارش نبود و با خشم دستمو گرفت سمت زیر انداز رفت. وسایل و بلند کرد و همه برگشتیم ویلا. این دفعه هیچی نگفتم کم مونده بود منو بکشه! کنار بخاری جمع نشسته بودم و از سرما به خودم می لرزیدم! پاشا عصبی قدم می زد و هر چی اقا بزرگ و بقیه می گفتن از خر شیطون پایین بیاد پاشا جواب شونو نمی داد. پلیس رسید و داخل اومدن. پاشا تمام کار هاشون رو گفت! از حرف های مسخره اشون و رسم هاشون تا اذیت هاشون و فیلم دیشب که غذا رو مسموم کردن تا الان. پلیس سمتم اومد و پرسید منم براش توضیح دادم و فیلم رو بهش نشون دادیم . گفت برای بقیه کارمون و دادگاهی کردن شون باید بریم . پاشا بالا رفت و پالتو برام اورد. توی یکی از اتاق های پایین اماده شدم و پریسا و الناز رو خانوم پلیسی که همراه شون بود دستبند زد رفتیم اداره. اقا بزرگ با پاشا حرف می زد و سعی می کرد متقاعدش کنه اما پاشا کوتاه بیا نبود. اقا بزرگ رو به من گفت: - تو یه چیزی بگو دختر! بهشون نگاه کردم و گفتم: - این همه من جلوی پاشا رو گرفتم دفعه بعدی بدتر شو سرم اوردم و این دفعه داشت خفه ام می کرد حالا دیگه خود پاشا هر کاری که نیاز باشه انجام می ده. ساعت8 شب بود که برگشتیم ویلا و قرار شد پرونده برسی بشه و بفرستن داد گاه و الناز و پریسا رو هم نگه داشتن. پاشا یه راست دستمو گرفت رفت بالا و چمدون رو در اورد و لباس ها رو داشت جمع می کرد. عمو ها و اقا بزرگ اومدن توی اتاق و اقا بزرگ گفت: - پاشا بیا برو رضایت بده من خودم نمی زارم دیگه کسی سمت یاس بیاد ابرومونو نبر. پاشا گوشی شو برداشت و نمی دونم داشت چیکار می کرد و همون طور گفت: - صد سال سیاه رضایت نمی دم. عمو یعنی پدر پریسا و الناز عصبی شد یهو چاقوی روی سبد میوه رو برداشت و اومد سمتم محکم دستمو کشید بلندم کرد و چاقو گرفت زیر گلوم. چشام گشاد شد پاشا اروم گوشی شو گذاشت روی میز و گفت: - چیکار می کنی ها؟ ول ش کن. چاقو رو به گردن م فشار داد که ایی گفتم . اقا بزرگ داد زد: - علی چیکار می کنی ولش کن دیوونه شدی ؟
عمو داد زد: - اگر نره رضایت نده همین جا یه بلایی سر این دختر نحس میارم رضایت می دی یا نه؟ پاشا گفت: - می دم می دم ولش کن گردن ش زخم بشه به خدا رضایت نمی دم! ولم کرد و محکم پرتم کرد روی تخت. پاشا سریع بلندم کرد و روسری مو در کرد . چادرمو درست کردم و گفتم: - حالا دیگه من نمی زارم رضایت بده! پاشا گوشی شو برداشت فیلم گرفته بود. فیلم و نشون داد و گفت: - گور خودتونو کندین. دوباره خواست حمله کنه سمتمون که گرفتن ش و از ویلا بیرون زدیم. رفتیم اداره و پاشا این فیلم رو هم زد روی پرونده . خواستیم حرکت کنیم سمت تهران که گفتم: - پاشا. از اینه بهم نگاه کرد و گفت: - جانم عزیزم؟ خوبی؟ سر تکون دادم و گفتم: - اره می شه نریم تهران؟ بریم اراک! اقا بزرگ گفت عموم اونجاست می خوام ببینمشون. پاشا یکم فکر کرد و با مکث قبول کرد و راه افتادیم. ساعت پنج صبح بود که رسیدیم اراک. اول رفتیم دانشکده نظامی که ساشا اونجا بود و ببینیمش. من که مطمعن بودم راه مون نمی دن اما پاشا گفت نگران نباشم. با سرباز دم در صبحت کرد و سرباز رفت تو بعد چند دقیقه اومد. پاشا سوار شد و گفتم: - دیدی گفتم راه مون نمی دن! دیدم دارن درو باز می کنن! پاشا با خنده گفت: - نخیر گفتن بفرماید تو! متعجب نگاهش کردم و گفتم: - چیکار کردی؟ ابرویی بالا انداخت و گفت: - دیگه دیگه! این وقت صبح سرباز به خط رژه می رفتن . متعجب گفتم: - اینا که دارن رژه می رن! من فکر کردم خوابن! پاشا ماشین و پارک کرد و گفت: - مگه خونه خاله است؟ پیاده شدیم و داخل سالن بزرگ شدیم. اولین در که دوتا در بزرگ بود و در زدیم و داخل رفتیم. فرمانده هاشون اینجا بودن. سلام کردیم و نشستیم و پاشا گفت: - اومدم والا برادرمو ببینم ساشا محمدی! یکی از فرمانده ها گفت: - الان می گم صداش کنن. لب زدم: - نمی شه ما خودمون بریم؟ یکم اینجا رو ببینیم و یه تفنگی دست بگیریم؟ فرمانده با خنده گفت: - نمی شه که دخترم الان وقت رژه است بقیه جاها قفله! فرمانده ها سر موقعه میان و تا اونا نباشن نمی شه کاری کرد همه چیز حساب کتاب داره! . سری تکون دادم و بعد کمی ساشا با لباس فرم اومد داخل و احترام نظامی گذاشت. با دیدن ما با تعجب گفت: - داداش؟ زن داداش! بابا ایول. با پاشا هم بغل کردن و پاشا یه چیزی کنار گوشش گفت و ساشا گفت: - دروغ نگو! پاشا سری تکون داد و ساشا گفت: - کار زن داداشه اره؟ پاشا سری تکون داد و تاعید کرد. متعجب گفتم: - چی می گید به هم؟ پاشا خندید و گفت: - شما به موقعه اش می فهمی فضول خانوم. ساشا گفت: - از این ورا زن داداش چطوری خوبی؟ زندگی خوبه؟ با لبخند گفتم: - خداروشکر خوبه . به پاشا اشاره کرد و با اشاره پرسید همه چیز اوکیه؟ منم تاعید کردم که گفت: - خداروشکر. رو به پاشا گفتم: - منم از این لباسا می خوام. و به ساشا اشاره کردم
پاشا گفت: - از این لباسا؟ مگه می خوای بری سربازی؟ ‌ساشا به جای من گفت: - خوب به توچه دوست داره! اتفاقا همین جا فروشگاه لباس نظامی داره برو بخر. چشام درخشید و به پاشا نگاه کردم. پاشا گفت: - نگاه چطوری نگاهم می کنه!باشه می خرم برات. اومدم از خوشحالی جیغ بکشم که پاشا زود گفت: - جیغ نکشی ها! کلی فرمانده نشسته زشته. صدامو توی گلوم خفه کردم و سر تکون دادم. ساشا گفت می خواد بره اموزش داره و ما با یکی از فرمانده ها رفتیم فروشگاه لباس نظامی دانشکده نظامی. با دیدن انواع و اقسام لباس نظامی مردونه چشام درخشید و به پاشا گفتم: - هر چی من انتخاب کردم تو هم باید ست شو بخری! چشم ی گفت و همه اشونو با دقت نگاه کردم. بلاخره انتخاب کردم و به سرباز مسعول ش گفتم: - از این سایز 34 و .. به پاشا نگاه کردم و گفتم: - و 42 رو بیارید. متعجب نگاهم کرد و گفت: - 34؟ مگه برای بچه لباس می دوزیم؟ شما برای خودت می خوای؟ سر تکون دادم و گفت: - تییف دخترای قدیم دو متر قد داشتن شما جدیدا انقدر زیر اید لباس هم گیرتون نمیاد. پاشا شونه هاش لرزید که تهدید وار نگاهش کردم و گفتم: - الان کوچیک ترین سایز تونو بدید بهم. اورد برام39 بود. جلوم گرفتم واقعا خیلی گشاد بود برش داشتم 42 رو هم اورد پاشا گفت: - این که بزرگه برات. لب زدم: - می بری اندازه می کنی برام! خنده تو گلویی کرد و گفت: - ده بار باید بدم تنگ کنن شاید اندازه ات بشه! اداشو در اوردم و گفتم: - من پوتین هم می خوام! فرمانده این بار گفت: - دخترم این دیگه واقعا سایز پات پیدا نمی شه! با ناراحتی به ساشا نگاه کردم که گفت: - حالا ناراحت نشو می ریم از این پوتین دخترونه ها می خرم برات . سری تکون دادم و وسایل و برداشتیم. پاشا حساب کرد و بعد از خداحافـظ ی مجدد با ساشا رفتیم. سوار ماشین شدیم و پاشا ادرس رو مرور کرد. ساعت 8 صبح بود که ادرس رو پیدا کردیم. یه عمارت بزرگ بود با دوتا در بزرگ. پاشا پیاده شد و زنگ در رو زد. حتما الان خوابن که! اما خیلی زود پاشا اومد نشست و در باز شد. داخل رفتیم با استرس به پاشا نگاه کردم. پیاده شدیم سمت پاشا رفتم و دستشو گرفتم. محکم دستمو توی دستش فشرد و گفت: - اروم باش عزیزم. سری تکون دادم و در سالن باز شد یه مرد مسن مثل اقا بزرگ با یه بی بی و دو تا پسر جوون هم سن پاشا بیرون اومدن. اروم سلام کردم که خودم به زور شنیدم پاشا هم سلام کرد. پاشا اومد چیزی بگه که پیرمرده گفت: - تو..تو یاس نیستی؟ متعجب نگاهش کردم. چه زود منو شناخته بود! دهنم از تعجب باز مونده بود که گفت: - خانوم نگاه کن یاس ه مطمعنم چشاش کپی برادرمه صورت ش کپی مریم مادرشه! حس کردم مریم اومده! سمتم قدم برداشت و به پاشا نگاه کردم و سمت ش رفتم که منو توی اغوشش فرو برد. یه حس امنیت بهم دست داد. حس اینکه حالا منم خانواده دارم. اشک از چشام فرو ریخت . حالا نوبت بی بی بود که منو بغل کنه و با من های های گریه کنه! بغض کرده بهشون نگاه می کردم. همگی داخل رفتیم و روی مبل ها نشستیم. کنار پاشا نشستم که عمو با چشاش ازم پرسید این کیه! لب زدم: - عمو جون پاشا همسرم هست. زن مو یا همون بی بی زد پست دست خودش و گفت: - چی! پاشا! نوه اون حسن(اقابزرگ!) . اب دهنمو قورت دادم و سر تکون دادم و عمو با عصبانیت گفت: - حتما کار اون حسن هست! من می دونم همش تقصیر اونه! اون برادر مو کشت ! اگر اون لو نمی داد عملیات رو الان برادرم تکیه گاهم مرتضی پیشم بود برادرم و کشت زن شو کشت حالا هم تو چقدر ای... که پاشا گفت: - نه! همه بهش نگاه کردند و پاشا با جدیت گفت: - نه من خودم یاس رو می خواستم! توی خاندان ما رسمه دختر عمو و پسر عمو باهم ازدواج کنند من طبق سنت باید با دختر عموی بزرگم ازدواج می کردم ولی همون بچگی عاشق یاس شدم وقتی راز اقا بزرگ و فهمیدم تهدیدش کردم که اگر به همه نگه یاس باید زن من بشه منم به همه بگم اون باعث شده مرتضی بمیره! اونم مجبور شد و به همه می گن یاس نشون کرده پاشاست! تا همین الان هم دعوای بین من عمو هام هست که من باید با پریسا ازدواج می کردم اما من عاشق یاس ام و به هیچ احدی هم یاس رو نمی دم! نه به خاندان خودم نه به شما من کاری به اتفاقاتی که بین دو خانواده افتاده ندارم فقط یاس و دوست دارم و شرعا و عرفا زن مم هست و اگر شما هم بخواید یاس و مثل خانواده خودم ازم جدا کنید مطمعن باشید بار اول و اخره که یاس رو می بینید! یکی از پسرا که هنوز نمی دونستم کیه با خشم پاشد و گفت:
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از روزمرگی های من
تقدیمی داریم ✨ با جذبـ تضمینی توی4k حمایت میشید فقط کافیه توی چنل های : شاهکار ساده| دلبرای نجم الثاقب ⁹⁹⁹| جان فدا | فاطمه قلبم | فاطمه | | دخترای قندم|شاپرک های کوچولو | عضو بشید این پیام رو فور کنید تو چنلتون + شات از عضویت فراموش نشه ❤️ آیدی @elina_333
- چی می گی برای خودت! یاس دختر عموی منه! بی خود کردی از ما بگیریش! تا همین الان که اینجایی خدا رو شکر نرفتم حکم جلب تو بگیرم! پاشا پوزخندی زد و گفت: - اولا صداتو برای من نبر بالا! اصلا از تو یکی خوشم نمیاد بخوای دور زنم بپلکی! بعدشم من توی اتفاقات بین شما هیچ دخالتی نداشتم یاس هم قانونی زن منه و هیچ غلطی نمی تونی بکنی پس بیخودی جلز و ولز نکن ! پسر عموم باز خواست چیزی بگه که عمو گفت: - پارسا بشین! پارسا نشست و با خشم به پاشا نگاه کرد. پاشا هم بی خیال نگاهش کرد و بیشتر حرص می خورد پسر عموم. رو به همه گفتم: - من زندگی مو دوست دارم پاشا با بقیه فرق داره لطفا چون پاشا از اون خانواده است باهاش بدرفتاری نکنید! بی بی گفت: - باشه دخترم تو راست می گی . رو به پاشا گفت: - ببخشید پسرم ما به قدر کافی بدی دیدیم از اون خانواده که اینطور می کنیم نمی خوایم یاس یادگار برادر شوهرم هم بلایی سرش بیاد. پاشا گفت: - درک می کنم حالتون رو. گوشی پاشا زنگ خورد. بلند شد و با ببخشیدی سالن رو ترک کرد. بی بی با لبخند گفت: - اقا یاس و ببین مثل مادرش چادری و قشنگ و موادبه! و اه کشید و اشک توی چشم هاش جمع شد. عمو گفت: - خانوم بسه به جای اینکه خوشحال باشی تهتغاری داداشم پیدا شده دورش بگردم
گردی گریه می کنی؟ نگاه طفل معصوم بغض کرده! بی بی بوسیدتم و قربون صدقه ام رفت. با سوالی که به ذهنم اومد گفتم: - عمو جون. با لبخند گفت: - جانم عزیز عمو؟ لبخندی به مهربونی ش زدم و گفتم: - اقا بزرگ گفت شما منو قبول نمی کردید! و می خواستید منو بدید به دوستتون و اون ادم خوبی نبوده! عمو اهی کشید و گفت: - نه عمو جون اینطور نیست! اون لو شون داده بود یه چیزی دست بابات بوده برای اونا خیلی ارزش داشته! ولی با پدرت پیداش نکردن و سوزندنش با مادرت هم همین طور دنبال تو بودن چون به لطف اون مرتضی ما رو می شناختن و سراغت می یومدن مرتضی تو و خانواده اشو برداشت و رفت که دست کسی بهش نرسه! فکر می کردم دیگه نمی بینمت و هرچی گشتم پیدا نکردم! لبخند غمگینی زدم که پاشا برگشت و رو به من گفت: - باید برم تاجایی عزیزم سعی می کنم زود بیام خوب! اینجا بمون تا برگردم باشه؟ متعجب گفتم: - اینجا چیکار داری؟ تو که اینجا کسی رو نمی شناسی! با لبخند گفت: - خیره! حالا شب که اومدم می گم برات باشه؟ سر تکون دادم و گفت: - کارتت باهاته؟ لب زدم: - نه نمی دونم کجاس تو کدوم ساکه! یکی از کارت هاشو داد دستم و گفت: - ۱۲۱۲ رمزشه جایی خواستی بری زنگ بزن قبلش بهم بگو خوب! سر تکون دادم و گفت: - خوب من رفتم کار داشتی زنگ بزن بهم. بلند شدم که گفت: - تو کجا؟ سمت ش رفتم و گفتم: - ردت کنم تا دم در. باشه ای گفت و از بقیه خداحافظ ی کرد و دستمو گرفت زدیم بیرون. تا دم در باهاش رفتم و خداحافظ ی کردیم. ریموت در که بسته شد برگشتم داخل. بی بی داشت خبر برگشتن مو به همه می داد. پارسا با لبخند گفت: - خوش اومدی دختر عمو. منم متقابلا لبخند زدم و گفتم: - ممنونم پسر عمو! اون یکی گفت: - منم روهام م برادر پارسا. لبخندی زدم و سر تکون دادم. نیم ساعت نشده خونه پر شد از ادم. تک تک باید بغل همه می رفتم و روبوسی می کردم و هر کدوم یه فصل کامل گریه می کرد. انقدر سرپا بودم و پیش این و اون رفتم و قرص هامم یادم رفت بخورم و ظهر وقتی داشتم کمک شون میز رو می چیدم سرم گیج رفت دیس از دستم افتاد و خودمم افتادم همون جا و بازوم سوخت. افتاده بودم روی شیشه ها. حس می کردم خون به مغزم نرسیده. گیج بودم و صدا های اطراف و کم می شنیدم. عمه به صورتم اب زد
همه نگران دورم جمع شده بودن. دستمو به سرم گرفتم و توی بغل عمه ولو شده بودم. بی جون لب زدم: - قرص هام! یکی به پاشا زنگ بزنه به قرص هام کجاست! روهام سریع گوشی مو اورد و بازش کردم شماره پاشا رو گرفت و زنگ زد: - سلام روهامم پسرعموی یاس ..... - نه خودش گوشی شو داده دستم. ....... شمرده شمرده لب زدم: - یه طور بگو نترسه هول نکنه! روهام سری تکون داد و گفت: - یاس خسته بود خوابید عمه ش هم پیششه فقط دنبال قرص هاش بود گفت از شما بپرسم همین. ..... نگاهی بهم انداخت و گفت: - اره یاس خوبه خوابیده. ........ - باشه خدانگهدار. روهام گفت: - قرص ها توی ماشینه ماشین هم با پاشاست گفت وقت قرص اهن و ویتامین ش هست فکر کنم داریم پارسا می خوره و نرگس. سریع توی یخچال و نگاه کرد و پیدا کرد. بهم دادن که کم کم حالم بهتر شد. یهو عمه گفت: - خون این خون چیه؟ زد تو صورت خودش و گفت: - یا خدا شیشه بازوشو بریده پارسا نرگس ساجده باند و چسب بیارین. بغض کردم و گفتم: - همین رو روز پیش تو جنگل گم شدم دستم رفت تو تله حالا بازوم جواب پاشا رو چی بدم! زدم زیر گریه. عمه و ساجده دستمو بستن و عمو گفت: - اتفاقه اروم باش نترس نمی تونه چیزی بهت بگه اگه می گه هم نگرانته عمو جون. لب زدم: - نه بهش نگین عصبی می شه! بقیه سر تکون دادن و با کمک نرگس بلند شدم و همه روی میز ناهار نشستیم. که گوشیم زنگ خورد پارسا بود. مطمعنن شک کرده بوده بود و می خواست مطمعن بشه خوبم! اب دهنمو قورت دادم و صدامو صاف کردم جواب دادم: - سلام عزیزم. نفس راحتی کشید و یهو گوشی رفت رو بلند گو هرچی می زدم روش که در بیاد هنگ کرده بود و برنمی گشت. پوفی کشیدم و پاشا گفت: - قربونت برم نگران شدم مگه حالت بد شد؟ روهام که گفت خوابیدی؟ اروم گفتم: - نه خوبم اره خسته بودم یکم خابیدم تازه برای ناهار بیدارم کردن وقت قرص ها رو دیر که خوردم یکم بی حال شدم اینجا بود خوردم الان خوبم. پاشا نگران گفت: - مطمعن باشم خوبی؟ نکنه داری دروغ می گی! چیزیت که نشده ها؟ صدات یه طوریه اذیتت کردن؟ بقیه سعی کردن نشون ندن که به حرف های ما گوش می دن. صدامو صاف تر کردم و گفتم: - پاشا خوبم به خدا اخه چرا نگرانی خابیده بودم بیدار شدم صدام گرفته الان نشستم روی میز ناهار کسی هم اذیتم نکرده . نفس راحتی کشید و گفت: - دورت بگردم من مگه کسی هم جرعت داره اذیتت کنه خودشو و خاندان شو یکی می کنم . خجالت کشیده بودم بقیه هم این جملات شو می شنیدن و اینکه گفت همه رو یکی می کنه لبخندی روی لب های همه نشسست. لبخند خجولی زدم و برای عوض کردن بحث گفتم: - کجایی حالا؟ پاشا گفت: - یه جای خوب میام می گم مراقب خودت باش خوب . خداحافظ ی کردیم و خجالت وار گفتم: - ببخشید قصد بدی نداره ها یکم چون خانواده خودش با من خوب نیستن فکر کرده شما هم باهام خوب نیستین و حساس شده روی من! بقیه سری تکون دادن و عمه گفت: - بخور عمه جون بخور . سری تکون دادم و شروع کردم به خوردن وقتی تمام شد بلند شدم که پارسا به عمو چیزی گفت و عمو بهم نگاه کرد و گفت: - کجا عمو جون؟ مگه با ما احساس غریبگی می کنی انقدر کم خوردی؟ با خنده گفتم: - دقیقا مشکل پاشا با من سر همین غذا خوردنمه اگه اینجا بود الان می گفت مرغ هم بیشتر از دون می خوره!اگه خوش خوراک بودم که نیاز به قرص اهن و ویتامین نبود. عمو گفت: - دکتر رفتی؟ سر تکون دادم و گفتم: - اره دارو داده مصرف کنم. سری تکون داد و عمه گفت: - واقعا اقا پاشا راست می گه!