#_دختر_عموی_چادری_من
#قسمت73
سریع پله ها رو بالا رفتم که محکم خوردم به کسی.
سر بلند کردم دیدم سامه.
بهت زده نگاهم کرد و گفت:
- جا بودی بود بیا بیینم.
و بازمو کشید دو قدم نرفتیم اخی گفت و بیهوش دراز به دراز افتاد.
برگشتم افراد همون ادمه بودن که رفته بودم تو اتاقشون.
اب دهنمو قورت دادم قطعا نمی تونستم فرار کنم و عین بچه خوب وایسادم سر جام.
ادم ش سمتم اومد بدون ذره ای ملایمت گردن مو بین دستش گرفت و سمت پله ها رفت.
جیغ کشیدم:
- اییی گردمم توروخدا اییی.
رو پله ها پرتم که که محکم افتادم زمین و با وحشت دستامو ظربدری روی شکمم گذاشتم تا بچه ام چیزی ش نشه و ملق خوران تن و بدن م به پله ها کوبیده می شد و افتادم پایین.
از درد به خودم پیچیدم و سعی کردم بشینم که با همون با قدم های محکم اومد سمتم و گردن مو گرفت و کشون کشون توی همون اتاق نحس که ای کاش پا توش نمی زاشتم بردتم و پرتم کرد وسط سالن که مطمعنم زانوم زخم شد.
تیر خفیفی دلم کشید و ناله ای کردم.
پای کسی زیر چونه ام اومد و با نوک کفش ش سرمو بلند کرد و گفت:
- بی مقدمه می رم سر اصل مطلب با هر جواب سربالایی که بهم بدی یه لگد بهت می زنم که یه سر بری اون دنیا و برگردی فهمیدی؟
سری تکون دادم که گفت:
- از طرف کی معمور به جاسوسی شدی؟
لب زدم:
- هیچکس فرار کرد...
لگد محکمی به ساق پام زد که جیغ بلندی کشیدم و بلند گریه کردم.
پاشو روی قفسه سینه ام گذاشت و فشار داد انگار زور نفس می کشیدم پوزخندی به حالم زد باید یه کاری می کرد با ناله گفتم:
- از..طر.ف جمال چنگالی.
متعجب شد پاشو برداشت و رو به بادیگارد هاش گفت:
- جمال چنگالی دیگه کیه؟ هر چی خره جمع کردن توی این خراب شده این چنگالی اون فیلی نعش اینو بندازین یه جایی.
بادیگارد ش سمتم اومد و دستمو محکم کشید و خمیده از جا بلند شدم یه در از اون ور اتاق وا کرد و وارد محوطه پشت کشتی شدیم کسی اینجا نبود.
نگاهی به اطراف انداخت و در انبارکی رو وا کرد و نگاهی انداخت.
بشکه های نفت کشتی بود.
پرتم کرد داخل و با خودش گفت:
- این نفت ها برای چیه؟ احمق ها.
و درو بست و تا خواست قفل ش کنه گوشیش زنگ خورد و کلا یادش رفت و رفت.
سرفه ای کردم و چند تا نفس عمیق کشیدم.
خدایا با این جسم داغونم حالا چطور اون مواد ها رو پیدا کنم،؟ توی کشتی که نمی تونم تو قدم راه برم هر گروهی منو می گیره ضعیف تر از خودش گیر اورده و فقط می زنه!
هقی از گریه زدم و ناله کردم و گفتم:
- من نمی تونم مثل بابام باشم اون قوی بود محلول درست کرد اما من چی! ضعیف! ای کاش پاشا اینجا بود بدون اون هیچی نیستم هیچی!
به شدت تشنه ام بود اول خواستم با خودم لج کنم و نخورم
#_دختر_عموی_چادری_من
#قسمت74
اما اون طفل معصومی که توی شکمم بود چی؟ چی کشیدی مامان جون از اول بسم الله که فقط مشت و لگد نثارت شد.
دستمو به بشکه گرفتم تا بلند شم اما اون چپ شد و ریخت.
ترسیده منتظر بودم نفت یا اب ازش بریزه بیرون که با بهت دیدم بسته های مواد بسته بندی شده از بشکه ها ریخت بیرون .
چشامو باز و بسته کردم ببینم درست می بینم یا نه!
باورم نمی شه اونا رو توی بشکه های نفت جاسازی کرده بودن که حتا به عقل جن هم نمی رسید اونم توی اخر کشتی درحالی که همه داشتن داخل کشتی رو می گشتن! توی این انباری اونم نه مخفی درست توی این بشکه هایی که تا درو باز می کردی جلو روت بود و به عقل جن هم نمی رسید.
حالا باید کار رو تمام می کردم.
انگار خدا صدامو شنیده بود.
قربونت برم خدا.
به سختی بلند شدم و از اتاقک زدم بیرون اگر اینا رو اتیش بزنم خودم چطوری فرار کنم؟
به بدنه کشتی نگاه کردم که دور تا دورش از کشتی های کوچیک بود لبخندی زدم و سریع خم شدم روی بدنه کشتی و یکی از مشعل هاییرکه دور تا دور کشتی روشن بود رو برداشتم چون دیگه هوا داشت تاریک می شد.
یه لحضه نزدیک بود خودم پرت بشم تو دریا.
اروم جلو رفتم و مشعل رو برداشتم و پایین اومدم وارد اتاق شدم سر همه ی بشکه ها رو برداشتم تند تند مشعل رو روی همه می گرفتم تا روشون اتیش می گرفت می رفتم سراغ بعدی.
وقتی همه بشکه ها اتیش گرفته بودن دود کل اتاق و پر کرده بود و داشتم می مردم از خفگی.
سریع از اتاق بیرون اومدم و با قفل مونده توی در در رو قفل کردم و از بالای در مشعل و انداختم داخل.
وقت نداشتم دود زود همه رو خبردار ماجرا می کرد.
از بدنه کشتی اویزون شدم و با بندی که به قایق کوچیک وصل بود پایین رفتم و توی کشتی افتادم.
خدایا حالا چطور باهاش کار کنم؟ چطور حرکت می کنه!
یاد فیلم یوسف پیامبر افتادم که زلیخا وقتی با اون قایق ش رفت توی دریای نیل چطور خدمه اش پارو می زدن همون جا که یه مروارید پیدا کرد و بردش برای یوسف.
بند رو از قایق جدا کردم و همون طور پارو ها رو گرفتم و زدم که کشتی حرکت کرد اما عقب عقب می رفت!
این دفعه درست زدم و حرکت کرد.
از ترس تند تند پارو می زدم و ۱۵ دقیقه نشد ولوله افتاد توی کشتی .
#_دختر_عموی_چادری_من
#قسمت75
با سوختن مواد ها و دود و بوی مواد همه فهمیده بودن چه اتفاقی افتاده.
نیم ساعتی بود داشتم پارو می زدم و این دریا و وسعت ش واقعا ترسناک بود.
هر لحضه فکر می کردم الان یه الاکاندا یا کوسه یا نهنگ یا تمساح از اب در میاد می خورتم.
از ترس و تاریکی شب که هر لحضه بیشتر می شد زدم زیر گریه.
درد بدنم به خاطر اون لگد ها یه طرف ترس م یه ور دیگه و تمام نشدن از دریا هم یه طرف!
فقط بی جون پارو می زدم .
پاشا
وقتی لگد های اون مردک رو دیدم که چطور پاشو گذاشته بود روی سینه یاس و ازش اعتراف می خواست کنترل مو از دست دادم و چراغ روی میز و برداشتم محکم پرت کردم سمت دیوار که خورد شد.
ساشا و بقیه به زور نگهم داشتن و روی تخت نشوندم دستامو جلوی صورتم گرفتم تا نبینم چطور عزیز ترین کسم اینجور غریب گیر یه مشت از خدا بی خبر افتاده بود و داشت اش و لاش می شد!
خدایا چرا نسل این انسان ها رو منقرض نمی کنی؟
از کی تاحالا ادما انقدر هریس شدن؟
انق راحت می زنن می برن می کشن!
اون فقط یه دختر 17 ساله است نمی بینن؟
یهو سرهنگ گفت:
- وای نه فکر کنم پاشو زده روی ردیاب کار نمی کنه از کار افتاده ردیاب کار نمی کنه فکر کنم با فشار پاش خراب شده وای.
وحشت زده ز جا پریدم و با دیدن تصویر سیاه وحشت کردم.
نه نه نه نه خدایا نه این کارو نکن با من!
با سریع ترین روش ممکن با پلیس دریایی رفتیم سمت کشتی همه اماده بودیم اما وقتی رسیدیم کم مونده بود سکته کنم!
دو زانو کف قایق افتادم.
کشتی کاملا سوخته بود و داشت غرق می شد.
یاس....
یاس من کجاست؟
یعنی یاس من سوخته؟
نه نه نه امکان نداره.
می خواستم به دریا بزنم همه جودم توی این کشتی بود عزیزترین فرد زندگیم عشقم همه دنیام مادر بچه ام توی این کشتی بود!
به زور نگهم داشته بودن و وقتی حریفم نشدن به امپول ارامبخش هم تزریق کردن و دیگه چیزی نفهمیدم!
یک هفته بعد
#_دختر_عموی_چادری_من
#قسمت76
چشم که باز کردم نور سفید چشمو زد.
اخمی کردم که صدای پرستار اومد:
- جانم خوشکل خانوم بیدار شدی؟
چشم باز کردم و بهش نگاه کردم.
چهره مهربونی داشت لبخندی زدم و گفتم:
- سلام پاشا کجاست؟
دو تا دیگه پرستار دورم جمع شدن و یکی شون گفت:
- ای جانم خوبی؟ پاشا کیه گلم؟ ما اومدیم لب ساحل قدیم بزنیم تو رو افتاده کنار ساحل پیدا کردیم انگار دریا اورده بودت نفس نمی کشیدی انقدر روی سینه ات فشار اوردیم تا اب بالا اوردی و یک هفته است بیهوشی خوشکل خانوم چقدر هم که نازی! مامان کوچولو هم که هستی!
سری تکون دادم و گفتم:
- ممنونم ازتون واقعا می شه به من یه گوشی بدید؟
دختره گوشی شو از جیب ش دراورد و گرفت سمتم شماره پاشا رو گرفتم که صدای داد ش توی گوشم پیچید و باعث شد بغض کنم:
- چتههههههه روووهام چی از جوووووووونم می خوایییین بابا تمام زندگییییییمو گم کردم بزارییییین به حال خودم رههههههها باشم ول..و صدای گریه های مردونه اش می یومد.
با بغض زمزمه کردم:
- پاشا ...عزیزم..
و هق هق کردم صداش قطع شد یهو صدا گوش مو کر کرد:
- یاس...
صداش می لرزید:
- یا..س دور..ت بگردم ...خوبی؟کج..ایی؟
هق هق کردم و نتونستم جواب شو بدم پرستار ازم گوشی رو گرفت و باهاش صحبت کرد و اون یکی داشت باهام حرف می زد ارومم کنه.
پرستار گوشی رو گرفت سمتم و گفت:
- عزیزم همسرت می خواد باهات صحبت کنه نگرانته.
گوشی رو کنار گوشم نگه داشت و پاشا گفت:
- یاس قلبم زندگیم خانومی می شنوی صدامو؟
لب زدم:
- اره..توروخدا بیا.
لب زد:
- میام میام یه ساعت دیگه پیشتم بخواب استراحت کن دارم میام.
و گوشی رو پرستار برداشت و پاشا گفت از جفتم تکون نخورن.
تا وقتی که پاشا بیاد پرستار ها سه تاشون کنارم موندن.
بعد یک ساعت و نیم در اتاق به شدت باز شد و پاشا داخل اومد.
با دیدن ش چشام تر شد و که سریع سمتم اومد و محکم بغلم کرد و بوسه ای روی پیشونیم کاشت و همون طور که بغلم کرده بود گریه می کرد و اشک هاش روی شونه می ریخت و با هر اشک ش انگار اتیشم می زد!
بغض کرده گفتم:.
- پاشا می گن من مرده بودم این پرستار ها من و بچه امونو برگردوندن.
پاشا برگشت و نگاه قدردانی بهشون انداخت و گفت:
- واقعا بهتون مدیون ام هر کاری بخواید براتون می کنم .
پرستار با لبخند گفت:
- والا ما رفته بودیم هوا خوری خانومتون کنار ساحل افتاده بود و قلب ش نمی زد فشار به سینه اشون اوردیم اب و دادن بیرون بهوش اومدن و با طپش قلب ش بچه ام زنده شد که واقعا زنده و سالم بودن بچه کار ما نیست و دست الله ست و معجزه است!
بابت اینکه چند وقتی بود که رمان رو نذاشته بودم بسیار معذرت میخوام....
ولی به خاطر این تاخیرم براتون 10 پارت از رمان رو فرستادم برید کیف کنید 😊✨
هدایت شده از 🖤خآنومِ میم🖤
به نظرم یا باید درس وجود میداشت یا سریال. واقعا تو دنیایی که سریال هست نمیشه درس خوند🤦🏻♀😁
دفترچه خاطرات ☁🤍✨
به نظرم یا باید درس وجود میداشت یا سریال. واقعا تو دنیایی که سریال هست نمیشه درس خوند🤦🏻♀😁
حق ترین متنی که امروز میخونید ❤️🔥
هدایت شده از روزمرگی های من
تقدیمی داریم از اون خفنا🕶✨
فقط کافیه
مهعشق | زيـنب | جانفدا
عضو باشی .
این پیام هم فور بشه
بعد بیا پیوی شات + تگ
منم جانانه ازت حمایت میکنم🎀
_ منم رنگ چنلتو حدس میزنم
+با عضو شدن تو سه تا چنل توی تقریبا 4k حمایت میشید😎😌
خودتون برید حساب کنید 🙂
- 1 جذب تضمینی [ اگر جذب نداشتید خودم میام ]
جاتگی : @nazaniny1234