eitaa logo
دفترچه خاطرات ☁🤍✨
72 دنبال‌کننده
860 عکس
162 ویدیو
1 فایل
من؟! یه دختر ساندیس خور انقلابی ✌🏻😏 اینجا از روزمرگی هام براتون میزارم ✨🤍 اینجا مثل دفترچه خاطراتیه که باهم توش خاطره میسازیم🌷 https://abzarek.ir/service-p/msg/4957425 لینک ناشناس مون : 🍃
مشاهده در ایتا
دانلود
اما افتاد فکر کردم الان ازش نفت می ریزه بیرون اما مواد بود همه اش! اونجا جاسازی کرده بودن جایی که به عقل کسی نمی رسید همه داشتن داخل کشتی دنبال اینا می گشتن اول دنبال راه فرار گشتم دور تا دور کشتی قایل های کوچیک بود که با بند های ضخیم به کشتی وصل بود یه مشعل از مشعل هایی که دور تا دور کشتی بود رو برداشتم و داخل رفتم سر همه بشکه ها رو اتیش می زدم وقتی همه اشون اتیش گرفتن توی یکی از قایل ها رفتم و فرار کردم خیلی پارو زدم نمی کجا بودم که بیهوش شدم . پلیس سری تکون داد و گفت: - ولی مصبب سوختن کل کشتی این نبوده اون کشتی فقط یه تله بود از طرف یه کله گنده! که تمام نخاله ها رو بندازه هوا! شامس اوردین چون 1 ساعت بعد از شما کل کشتی منفجر شد. بهت زده نگاهشون کردم. پاشا نفس عمیقی کشید. واقعا خدا حواسش بهم بود و گرنه اون خلافکار و اون دریا و اون انفجار. بعد کمی رفتن و فرداش برگه ی ترخیص مو پاشا گرفت. برگشتیم اراک همه دم در منتظرمون بودن. با کمک پاشا پیاده شدم و با لبخند به همگی نگاه کردم. عمو زن عمو پیشونیمو بوسیدن و گوسفند قربونی کردن با صلوات و بوی اسپند داخل رفتیم. خاندان پاشا هم اینجا بودن . گذشته رو کنار گذاشتم و با لبخند به همگی سلام کردم و دست دادم. همه با لبخند و مهربونی نگاهم کردن. توی همین مدتی که اراک بودیم و مشغول اموزش پریسا عقد کرده بود و خیلی هم پسره رو دوست داشت و خداروشکر دلش با من صاف شد. با کمک پاشا نشستم و عمه با لبخند گفت: - قربونت برم من بچه چطوره؟ مادر پاشا با تعجب گفت: - چی! بچه؟ زن عمو با خنده گفت: - دخترم بارداره 3 ماهشه. پریسا بهت زده گفت: - یعنی با این اتفاقات سالم مونده؟ سری تکون دادم و مادر پاشا گفت: - وای خدای من واقعا معجزه است خدا خیلی دوست داشته. لبخندی زدم و گفتم: - دقیقا خداروشکر الان همه دور هم جمع شدیم. مامانی که تمام مدت فکر می کردم مامانمه خجالت زده گفت: - شرمنده ام واقعا تمام مدت ازارت دادم یاس می دونم هیچ وقت نتونستم مادرت باشم ازت معذرت می خوام. و به گریه افتاد. بلند شدم و سمت ش رفتم و بغلش کردم و بوسیدتم خدایا شکرت که همه دور هم جمع شدیم!
6ماه بعد * نشسته بودم و داشتم شیشمین بستنی رو می خوردم پاشا هم خواب بود. اوخی دیشب بچه ام اصلا نخابیده بود تا صبح این شازده پسرش لگد می زد و گریه های من خونه رو پر می کرد و عین مرغ سرکنده دورم پر پر می زد. حدود یه ساعتی می شد خواب بود و منم چون شازده اش ساکت بود ساکت نشسته بودم و بستنی مو می خوردم. همیشه بهم می گفت یاس این بچه فوتبالیست می شه چون انقدر لگد می زنه ببین کی بهت گفتم فردا که به دنیا بیاد با همین پا می زنه زیر توپ و ببین شیشه چند تا در و پنجره رو بشکنه! منم چپکی نگاهش می کردم و می گفتم نخیر پسرم ساکت و معصومه عین مامانش! اونم می گفت اره عجب مامان ساکتی انگار اون اولا که همش دستم فرار می کردی یادت رفته. نیم ساعت گذشت که پاشا نشست و بهم نگاه کرد. منم بهش نگاه کردم که گفت: - خوبی؟ سر تکون دادم و بستنی مو گاز زدم که گفت: - واقعا خوبی؟ متعجب اره ای گفتم. لب زد: - چرا اخ و اوخ نمی کنی؟ یه ساعت گذشته عجیبه تو یه ساعت ساکت بمونی! لب زدم: - خوب بچه ات ساکته که ساکتم توهم خوشبحالت شده دیگه بخواب . پاشا گفت: - به خدا انقدر هر روز جیغ و ناله شنیدم و چرتک های ۵ دقیقه ای زدم الان که ساکتی انگار یه چیزی کمه نمی تونم بخوابم . وای بچه ام از دست رفته بود. نگاهی به چوب های بستنی کرد و گفت: - 11 تا خوردی! سر تکون دادم که دراز کشید و گفت: - پس بگو چرا شازده ساکته بخور بخورشه. با لبخند گفتم: - الهی قربون ش برم بچه ام فقط موقع خوردن ساکته چه تپلی باشه . پاشا گفت: - نیومده خوب قربون صدقه اش می ری ها منم که کشکم. با لذت به حسودی ش نگاه کردم و خندیدم. خودشم خندید و صدای اذان بلند شد طبق معمول بعد از اون اتاق بلند شد و گفت: - وقت ملاقات با اون بالایی رسیده بریم نماز بخونیم؟ سری تکون دادم و با کمک ش بلند شدم. بعد از اون اتفاق پاشا فهمید که چقدر خدا دوسش داره و به فکرشه! بعد از اون سر وقت نمی زاشت ۵ دقیقه اون ور تر بشه نماز هاشو می خوند روزه می گرفت دست بقیه رو می گرفت تریپ ش اخلاق ش همه چیش فرق کرده بود. به قول معروف شبیه بچه مثبت ها لباس می پوشید. خیلی ام بهش می یومد و معصوم تر نشونش می داد. شده بود یه پلیس با خدا! من که نمی تونستم بخونم ولی طبق معمول روی سجاده پشت سرش نشستم و شروع کردم به قران خوندن و پاشا هم جلو تر از من وایساد به نماز. چقدر از وقتی مذهبی شده بود زیباتر و عاشق تر شده بود. همیشه بهم می گفت تو فرشته زندگی منی هم عشق به زندگیم اوردی هم خدا رو. نشسته بودیم سر سفره پاشا نگاهی بهم کرد و گفت: - خوبی؟ سر تکون دادم و گفت: - امروز 9 ماهت تکمیل شده خبری نیست؟ سری به عنوان نه تکون دادم. و غذامونو خوردیم. تا غروب پاشا همش دورم می چرخید و می گفت: - یاس خانومم خبری نیست؟ بریم دکتر؟ ولی من دردی نداشتم واقعا. می گفتم نه. حتا راحت تر از روزای قبل داشتم به کار هام می رسیدم . ساعت9 بود که پاشا گفت: - یاس یه حسی بهم می گه بچه امشب به دنیا میاد برو لباس بپوش اماده شو بریم بیمارستان. از این همه نگرانی ش منم واقعا نگران شده بودم. زنگ در زده شد و پاشا رفت درو باز کنه. اروم ساک بچه رو اماده کردم و خودمم لباس پوشیدم که صدای یالله اومد. بیرون رفتم که روهام و پارسا و ساشا رو دیدم. با لبخند نگاهشون کردم و سلام کردیم. روهام نامزد ش هم همراه ش بود دختر خاله اش سونیا رو عقد کرده بود. با سونیا خیلی جور بودم چون هم سن بودیم. بغلم کرد و بوسیدم. پاشا گفت: - خوب شد اومدید امشب خونه تحویل شما من باید یاس و ببرم بیمارستان. پارسا گفت: - خیره خبریه؟ پاشا گفت: - یاس که می گه نه اما به دلم افتاده امشب بچه به دنیا میاد. سری تکون دادن و پاشا گفت: - همه چی هست راحت باشید. از بچه ها خداحافظ ی کردیم و با کمک پاشا سه تا پله رو پایین رفتم و سمت ماشین رفتیم.
سوار ماشین شدیم و پاشا حرکت کرد. خیلی استرس داشت و نگران بود. همیشه می ترسید اتفاقی برام بیفته . دستمو روی دست ش گذاشتم و گفتم: - اروم باش چیزی نمی شه . لبخند مصنوعی زد و و گفت: - اره عزیزم حتما همین طوره. لبخندی زدم . پاشا شده بود همونی که از اول می خواستم. همون ادم مذهبی که ارزوشو داشتم همون که قرار بود باهاش تکمیل بشم و به سعادت برسم. انقدر اقا شده بود که خیلی چیزا رو به منم یاد می داد. جلوی مطب دکتر مخصوص م پارک کرد و پیاده شدیم. داخل رفتیم و نوبت گرفت. روی صندلی های انتظار نشستیم و یه ربع طول کشید تا نوبت مون بشه. اسممو که خوند منشی پاشا دستمو گرفت و کمک کرد بلند بشم. داخل رفتیم و خانوم دکتر وعضیت مو چک کرد و گفت: - امشب دیگه حتما گل پسرمون به دنیا میاد خوب شد اومدید خداروشکر می بینم دردی هم نداری پس انشاءآلله زایمان راحتی داری بهتره راه بری تا موقعه اش بشه. خداروشکر پاشا گفت بیایم. بلند شدم و سالن راه رو مثل بقیه مادر ها طی می کردم. اما امروز خلوت بود دو نفر دیگه که بودن رفتن چون انگار موقعه اش نشده بود. نفر سومی هم بچه اش به دنیا اومده بود و توی اتاق بودن . پاشا نشسته بود و نگاهم می کرد. با لبخند گفتم: - نگران نباش سن مم کمه اما خانوم فاطمه زهرا کمکم می کنه خدا مثل تمام این وقت ها و اتفاق ها بازم مراقبمه . پاشا گفت: - حتما همین طوره خوبی؟ نفس عمیقی کشیدم و گفتم: - خوبم کم کم داره وقت ش می شه. پاشا نگران بلند شد و توی راه رفتن کمکم می کرد. ده دقیقه بعد وقت ش و اتاق عمل رفتم. اما واقعا راحت بود و طبق معمول خدا هوامو داشت و حتا نیم ساعت هم طول نکشید. بعد از مرتب کردن وعضیتم به یکی از اتاق ها رفتیم و پاشا سریع وارد اتاق شد. با دیدنم سمتم اومد و پیشونی مو بوسید و گفت: - دورت بگردم خوبی؟ سری تکون دادم و گفتم: - اره عزیزم خوبم زیاد درد ندارم راحت تر از چیزی بود که فکرشو می کردیم گفتم که خدا هوامو داره. پاشا سجده شکر رفت و دو رکعت نماز شکر خوند. دکتر اومد و گفت: - خداروشکر خیلی زایمان راحتی داشتی واقعا تعجب کردم خیلی ارامش داشتی! اصلا جیغ جیغ نکردی! خندیدم و گفتم: - پسرم کجاست؟ دکتر گفت: - الان میارنش. که در باز شد و پرستار داخل اومد با تخت بچه. کنار تخت م گذاشتش و بلند ش کرد و سمت پاشا گرفت پاشا گفت: - می شه بدینش به مادرش؟ پرستار گذاشتس توی بغلم و تبریک گفت و بیرون رفت. پاشا گفت: - ترسیدم بگیرمش بیفته! خنده ای کردم و به پسرم نگاه کردم که خوابیده بود بی سر و صدا تپل و سفید بود و با گونه های سرخ. پاشا گفت: - یاس چقدر خوشکله نگاهش کن فقط چرا ساکته؟ متعجب گفتم: - خوب خوابه. پاشا گفت: - اخه همه بچه ها اولش گریه می کنن! با خنده گفتم: - دیدی گفتم پسر من معصومه! که همون لحضه گریه اش بلند شد و پاشا از ته دل خندید و گفت: - اره اره دیدم. خنده ای کردم و بهش شیر دادم. پاشا با عشق بهمون نگاه کرد و گفت: - خیلی دوستون دارم به خدا. دستشو گرفتم و گفتم: - من و نی نی هم خیلی دوست داریم. با خنده گفت: - من نوکرتون هم هستم.
پایان رمان 🫶
نظرتون رو تو پیوی بهم بگید عزیزانم 🫠😚 @wriopp
تقدیمی داریم از اون خفنا🕶✨ فقط کافیه جان‌فدا | حنین | دوقلوهای‌افسانه‌ای عضو باشی . این پیام هم فور بشه بعد بیا پیوی شات + تگ منم جانانه ازت حمایت میکنم🎀 +با عضو شدن تو سه چنل توی تقریبا ۳k حمایت میشید😎😌 خودتون برید حساب کنید 🙂 جاتگی : @nazaniny15
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بماند به یادگار.... 🫶🏻
اگر تجمع نریم پس کجا بریم؟؟ 🙃
رضایت هاتون از رمان🙃🫶🏻
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ایشون از همه ی ممبر هام توی گذاشتن رمان پیگیر تر بودن 😂 هر روز به من یادآوری میکرد که رمان رو بزار اگر به من نمیگفت من یادم میرفت رمان رو براتون بزارم پس خوندن رمان رو مدیون ایشونید 🙃🎀🫶🏻🌸