بسم ربی الله
مقابله با تفکرات پوشالیِ تثبیت شده ی در موضع قدرت قرار گرفته، از هدایت سرانِ آمریکا محالتر است.
بسم ربی الله
چند روزی است در تاریکی هوا به منزل میرسم.
مادر گرچه نگران است ولی در همراهی ذرهای کوتاهی نمیکند.
این روزها دنبال کارهای هیئتیم. الحق که دعاهای مادر اثر دارد.
عنایات ویژهای صورت گرفته.
از فضای سلیقهای فاصله گرفتهایم.
هیئت رو به سامان است.
الحمدلله.
#برکت_فاطمیه...
بسم ربی الله
امروز روز پرکار و عجیب و غریبی است.
معمولا در طول هفته فشار کاری زیاد و گاها فشار روانی آنها بیشتر است.
تا ظهر میدویم و همکارانمان هم پا به پای ما میدوند.
ماندهام چه کنم. کدام کار را اولویت بدهم. همه اش مهم است و باید انجام بشود اما فرصت اندک است.
خسته میشوم . بسیار خسته. روح و جسمم از توان میافتد. جسم عادت دارد. روح اما گویا هنوز ورزیده نشده است.
آخرین زنگ به صدا درمیآید...
حالا منم و حجم بسیاری از کارهای مانده.
اما باید سریع حرکت کنم.
ماشین نیاز به قطعاتی دارد که دیروز پدر در شازند پیدا نکرده است.
برای اولین بار باید به مغازه ی لوازم یدکی بروم.
جایی که همیشه فکر میکردم فقط آقایان باید بروند و فضای مردانهای دارد. دقیقا مثل تعمیرگاهها...
پدر درست آدرس داده بود. دقیقا همان دو مغازه ای که گفته بود را میروم و قطعه ها را تهیه میکنم.
ولی خب صورتحساب قطعه ها روح را به کل ضربه فنی میکند.
آخر دوتا چپقی و سیبک مگر چه دارد که انقدر باید قیمتش بالا باشد؟
جاده را میگذرانم.
گویا ما را به وصل هم درآوردند و در تقدیرمان جدایی نیست.
به منزل میرسم.
با بیحوصلگی هرچه تمامتر درب ماشین را قفل میکنم.
حتی سراغ کلید هم نمیروم. زنگ میزنم و در باز میشود و به منزل میرسم.
بعد از حدود ۱۸ ساعت گرسنگی، خندق بلا را کمی به زحمت هضم وامیدارم.
حالا اینترنت تلفن همراهم را با هزاران ترس و لرز روشن میکنم. با احتیاط برنامه شاد را باز میکنم.
یا خود خدا.
بازهم پیام آمده.
بیش از ۱۵ نفر پیام داده اند.
هیچکدام را باز نمیکنم.
راستش حوصله ندارم. بماند برای یکی دو ساعت دیگر.
در گروه همکاران یک پیام خود مینمایاند.
#دوشنبه_های_همدلی.
سریع گروه را باز میکنم.
فایل را دانلود میکنم و اول به امضای پایین نوشته دقت میکنم.
درست میبینم. این عادت زیبای فراموش نشدهی یک مدیر است.
متن را میخوانم.
انگار کسی دقیقا امروز کنارمان در مدرسه بوده است.
توانم دوچندان میشود.
کمی آرام میشوم.
نفس عمیقی میکشم.
دلگرم میشوم. احساس میکنم آن چند کلمهی کوتاه هم برای تک تک ما نوشته شده است. مثل اینکه اول صفحه نوشته شده باشد برای تو که اکنون این نامه را میخوانی.
حالا خستگی ها را میشود دانه دانه چید و یک به یک برایشان قصه ای جداگانه نوشت و در قفسهی خاطرات آینده آنها را طبقه بندی کرد.
حالا میشود کمی نفس تازه کرد.
#زهرا_فرامرزی
#معلم
_بچه ها هرکسی موقع اذان شهرشون شده میتونه چند دقیقه بره نمازش رو بخونه برگرده🙃
#استاد_تراز