eitaa logo
لا ادری/ هیچکس
132 دنبال‌کننده
386 عکس
155 ویدیو
1 فایل
معلم. همین و دیگر هیچ....
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم ربی الله این سیاهه را زمانی مینگارم که از شدت شادی در پوست خود نمیگنجم و اشک و لبخند و تپش های نامنظم قلبم از ذوق چنان باهم آمیخته اند که گر طبیبی بر بالینم حاضر شود، بی تعلل دستور بستری خواهد داد... ریحان من! گل زیبای روییده در باغهای سرسبز دلگان(سیستان و بلوچستان)، زیباروی خوش قلب و پرتلاشی که مدتی نه چندان طولانی از حضورت در زندگیم نور دریافت کردم و عشق‌. محبوب پرتلاشی که پای درس قرآن همچون ستاره در آسمان شب های تاریک معلمی ام درخشیدی. عزیز دلم، امروز که تلاوت و شنیدن صدای زیبایت برایم پایان یافت، بیش از مادری در تبریز که پسر جوانش را راهی سربازی در دورترین نقاط مرزی خوزستان کرده باشد، دلتنگم. اما آنچنان به تو میبالم که گویا سالهای سال است منتظر فرا رسیدن این روز و اینچنین ساعتی ام... روز و ساعتی که تمام وجود تو غرق نور و رحمت و لطافت آیات قرآن است. گرچه تو را هرگز ندیده ام اما خود را نزدیک ترین اطرافیانت حس میکنم و میدانم که این قلب یکسویه و بیهوده نمیتپد... جانِ پربرکت زهرا! از نهایت وجود و عمیق ترین نقطه ی تپش های قلب بی قرارم، به عزیز دخترکم که تو هستی، این تولد و این سعادت و این رحمت را تبریک میگویم‌ و مثل همان مادر دور از مسافرش برای تو همیشه فالله خیر حافظا میخوانم و تو را به امن ترین نقطه ی عالم هستی،یعنی آغوش معبودم میسپارم که به حقیقت مرا جان دوباره بخشیدی. و بدان بیش از هرکس به دعایت محتاجم.برای این دلتنگ پر ادعا دعا کن.که امیدم به اجابت دعای سراسر نور و اخلاص توست. بدان که عاشقانه و مادرانه دوستت دارم. ریحان عزیزم، حافظ قرآن شدنت مبارک❤️ ... 🍃https://eitaa.com/la_adri/53
8.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بسم ربی الله اماما! مرا حسرتی بر دل است که ندیدمت و شکری بر زبان که نبودم آن لحظه ی پرکشیدنت.... بدون شک تاب ماندن نداشتم اگر رفتنت را نظاره میکردم. بی انصافی است اگر تو را پدر نخوانم و لطف است اگر این طفل ناخلف را به فرزندی ات بپذیری. آبرو و اشک روضه هایمان از وجود توست . و تو شریک لحظه لحظه ی نور چادرهای مادرانمانی.... الحمدلله که دوست دارمت . 🍃https://eitaa.com/la_adri/53
بسم ربی الله امشب که فرصت مرور آلبوم عکسها را پیدا کردم بوی چای هل دار خانه ی مادربزرگ در مشامم چموشانه میگردد و بوی عطر نم دیوارهای اتاق رو به قبله ی خانه شان که نقطه ی امن بازی هایم بود با حس لذتبخش و غریبش در چشمان پر تب و تاب این روزهایم میغلتد. این نوشته را مینویسم زمانی که دیگر زهرای غریب ۱۴۰۲ نیستم. من دخترک ۴ یا ۵ ساله ی پر شور و شوقی هستم که مادرم به خاطر معلم بودنش مرا به خاله های جوان و مهربان و مادربزرگ و پدربزرگ از پدر و مادر مهربانترم میسپارد. مثل همیشه چشم در خانه مادربزرگ باز میکنم. میان خانه ای که با چادرهای رنگی بهم گره زده ی خاله ها در گوشه ای از همان اتاق خوشبو و نمدار و خنک ساخته بودم، در آغوش عروسکهایم بیدار میشوم. الحق که دخترها، مادر آفریده میشوند... چشمانم را باز نکرده و در تعجب اینکه چرا امروز انقدر زود بیدارم کرده اند، پتوی عروسکها را تا زیر گردنشان بالا میبرم و دستی بر صورتشان میکشم و میگویم شماها بخوابید با من کار دارند... ولی چقدر در لحظه به خواب عروسک هایم غبطه میخورم... غبطه که چه عرض شود. بهتر است بگویم حسرت. به سختی کندن یک شبانه روز بیستون برای یک معشوق خیالی، از جا بلند میشوم و یک به یک تربیت ها و سفارشهای مادرم را مرور میکنم. اول باید به همه سلام بدهم. باچشمان بسته و دست و صورت نشسته. بعد بدون انجام کاری باید دست و صورتم را بشویم و سر سفره بنشینم. پدربزرگ یک سمت و مادربزرگ در طرف دیگر سفره نشسته اند. خاله مهرک که مرا بیدار کرده بود از آشپزخانه کاسه به دست به سمت سفره می آید و اشاره میکند که در کنارش بنشینم. مقابلم یک قابلمه پر از گوسفند پخته شده است. گوسفندی که به احتمال هنگام ذبح میخندیده.( لازم به ذکر است به دلیل باز بودن دهان گوسفندان هنگام طبخ کله پاچه، و پیدا بودن دندانهایشان این تصور در ذهن بنده ایجاد شده بود.) پدربزرگ که پیشه اش قصابی است، با شوق فراوان از مغز و چشم و زبان و بناگوش آن گوسفند خندان برایم میگذارد. اما من هنوز در فکر آن خواب شیرین عروسک ها هستم. کم کم دارم باور میکنم که فقط به خاطر خوردن یک کله پاچه به این زودی بیدارم کرده اند. در حین فکر و خیال که خواب بهتر است یا کله پاچه خاله مهری از راه میرسد و میگوید زهراخانوم ببین که بابابزرگ چه کرده... برامون کله اورده اونم چه کله ای ... یکدفعه حس مادرانگی ام گل میکند. _ پس عروسکهایم چه؟ بروم بیدارشان کنم؟ پدربزرگ خاله مهرک را به دنبال کاسه دیگری میفرستد. _نه روله م. بیدارشون نکن. براشون نگه میداریم بعدا بده بخورن. راضی شدم اما سوالاتم چند برابر شده اند. که وقتی میشود نگهداشت و بعدا خورد چرا باید مرا اینقدر زود بیدار میکردند؟ جایتان خالی صبحانه را خوردیم. بعدش هم به سفارش مادربزرگ چایی نباتمان دادند و حسابی مرا قبل از خواب مجدد حرکت دادند و راه بردند و به بازی مشغول کردند که مبادا مثل همیشه معده ام فراموش کند چیزی برای هضم کردن درونش قرار دارد و بعد بشوم دردسر مازاد بر تربیت و نگهداری خاله های مهربانم. قریب به ۲۰ سال است از آن روزها میگذرد... از اندک خاطراتی است که سلامت پدربزرگ و مادربزرگ را به یاد دارم. و پس از آن جز صحنه های پر درد بیماریهایشان و زمین گیر شدنشان در خاطرم نیست. امشب پس از مرور عکسها فهمیدم که خیلی دلتنگم. دلتنگ ۲۰ سال پیش. بزرگتر شده ام و روزگار گذشته است.این بد نیست اما دلتنگم . دلتنگ محبت پدربزرگ و دنیای کودکانه ام. دلتنگ روزهایی که خاله ها دخترم میشدند و من مادرشان و اجازه ی آب خوردن بهشان نمیدادم. دلتنگ رژ زدن های یواشکی که مثلا کسی نفهمد ولی از چانه تا پیشانی را قرمز کردن و معرفت خاله ها که هیچگاه متوجه نمیشدند من چه خرابکاری کرده ام. دلتنگ نقاشی کشیدن های داوینچی مآبانه بر روی گچ های دیوار خانه پدری با مدادهای دوران دانش آموزی برادر. دلتنگ فرشته مهربانی که شبها برایم هدیه میگذاشت و من هم در تعجب اینکه چگونه از قفل در خانه مان شبها توانسته تا کمد لباسهایم بیاید. دلتنگ تمام روزهایی که فرصت کنم درباره آنها خواهم نوشت... ان شاءالله. 🍃https://eitaa.com/la_adri/53
بسم ربی الله سکوت به معنای آرامش نیست. سکوت گاهی خیز برداشتن برای پریدن و نفس گرفتن برای فریاد کشیدن است. 📚ارتداد
17.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بسم ربی الله آمده روز نوزده خرداد روز خوش یمن خانه ای آباد آمده روز شادی مادر که خدا یک هدیه بر ما داد من نبودم تو آمدی اما شکر و منت ازاین محبت باد من از آن دم که چشم واکردم نشنیده ام کمی فریاد صوت قرآن بوده پی در پی از صدای تو بوده قلبم شاد تا ابد جانِ من به تو بسته بسته شد با تو هردم این بنیاد جان من در فلک تو محبوبی تو به قلب عالمی صیاد دوستت دارم و خداراشکر که مرا چون تو یک برادر داد 🍃https://eitaa.com/la_adri
بسم ربی الله روزی به عاشقانت بگو چگونه برای دیدنت خود را به آب و آتش میزدم.... 🍃https://eitaa.com/la_adri
بسم ربی الله قرار بود عینکم را تحویل بگیرم حواسم به ساعت دیروز که سفارشش دادم نبود طبق معمول به دل جاده زدم شازند.جاده.اراک خود را به عینک فروشی رساندم فروشنده تا مرا دید گفت مگر نگفتم همین موقع ها بیا! من بودم و فکر اینکه دقیقا دیروز چه ساعتی مغازه شان بودم... خب یادم نمی آمد ولی مجبور بودم بپذیرم و دو ساعتی را در اراک سر کنم. سر کردن بدون هدف و انجام کار خاصی تقریبا سخت ترین نوع سر کردن است... فعلا که از کافه شهربانو سردرآورده ام... تمام خاطرات زائر سرای حضرت زینب (س) در ایام اربعین پارسال، با دیدن پرستوی عزیز، پیش چشمانم زنده شد... اما من بیش از نیم ساعت قرار نیست اینجا بمانم. و چشم در چشم پرستو به بعد از این نیم ساعت می اندیشم... 🍃https://eitaa.com/la_adri
به نام خدا ضمن عرض سلام و تقدیر از تمامی کسانی که بقایشان بسته به خون پاک انسانهای مظلوم است. ضمن عرض خداقوت فراوان به اطلاع پشه های محترم میرساند، جان هرآنکس که دوست دارید، و برایش از عمق جان ویزویز میکنید، یک محبت بفرمایید اولا با پر خوری، بقای اندک خود را به خطر نیندازید. دوما سهم دوستان و خویشان خود را نیز کنار بگذارید و فکر نکنید که تمام خونها متعلق به شماست. سوما منصفانه و عادلانه حمله ور شوید. در این خانه حداقل دونفر دیگر زندگی میکنند آنها را نیز لطفا دریابید. چهارم اینکه کمی استراحت به خود بدهید. وجدان کاری شما را برخی اگر داشتند الان دنیا گلستان شده بود. پنجم، حالا که ما چیزی نگفتیم، شماهم هرآنچه در توانتان بود نوش جان کردید،حداقل بگذارید شب را به دور از آواز و صداهای گوش نوازتان کمی بخوابیم. ششم، زمستانها از دست دوستان ککتان، و تابستان از دست عزیزان نابینایتان(پشه کوره) آسایش نداریم. کی آرام میگیرید و میگذارید ماهم کمی آرام بگیریم؟ هفتم، راستی چگونه نابینایانی هستید که صدم میلی متری را هم از دست نمیدهید؟ با تشکر از محبت یَک یَکتان. زهرا فرامرزی... 🍃https://eitaa.com/la_adri
11.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بسم ربی الله جز کوی "تو" *دل* را نبود منزل دیگر گیرم که بود کوی دگر کو *دل* دیگر؟! 🍃https://eitaa.com/la_adri