این روزها کمی آهستهتراز#کربلا رفتنتان بِگویید..شاید کسی قرار است این بار هم جا بماند:)
هدایت شده از یاورانمهدی ³¹³ 🇵🇸
نمیخواین یه فور بزنین رند شیم ؟
تگ میزارم .
#فور
#سجادهٔ_عشق
#پارت_۵
غذا رو بار گذاشتم و اومدم ک بشینم که زنگِ خونه به صدا درومد
_بیا تو نبات جان
بعد از اینکه سلام کردیمُ کمی گپ زدیم میز رو چیدم تا شام بخوریم
+زینب
_جانم
+میگم بنظرت این پسره هست امیر علی؟ یاوری
_خب
+یکم خودشو نمیگیره؟ اونروز دختره بهش گف آقای یاوری میتونید منو برسونید خونه؟ اونم گف اتوبوس و مترو هست من شرمنده ام عجله دارم
_ببین نبات جان، یچیزی داریم بنامِ حیا، اون حیائه باید باشه به هر حال چیزی ک این روزا ازش پرده برداری شدهُ بهش میگن مُد و بروز بودن
مسلمونش تروریستِ، اونی ک بقولِ خودشون بروز نیست میشه امل
تو وقتی قشرِ مذهبُ انتخاب کنی، در واقع نباید باعث بشی آبرویِ دینی ک وارد شدی بهش بره، کوچیک ترین حرکتت باعث میشه ک بگن، مسلمونه، دینش مشکل داره
حالا آقایِ یاوری ام، دقیقا از همین فراریِ نمیخاد اشتباهاتش به پایِ دینش زده بشه
نمیخاد به خودشُ دینش اهانت بشه
بعدم فضایِ دانشگاه میدونی که، زیاد اوکی نیستش برایِ افرادِ مذهبی مخصوصا آقایون
نبات؟ نبااات
+هوم؟
_کجایی؟
+هیچی داشتم به حرفات فکر میکردم، راستش من نمیخام چادر بپوشم، مبادا لیاقتش رو نداشته باشم و حرمتش رو بشکنم
_چادر پوشیدن ارادهٔ آهنی میخاد نبات، اینجوری نیس ک بگی فلان وق به دلیلِ فلان شرایط نمیپوشم، نه باید حرمتِ این چادری ک حضرتِ زهرا بچش افتاد ولی چادرش نیوفتاد رو نگه داشت
+با مامانم صحبت میکنم راجبش
_اوکی
•••••••••••••••••••••••••••••••••••
نویسنده: دالگاف
#سجادهٔ_عشق
#پارت_۶
شام رو تویِ سکوت و آرامش خوردیم و کمی درس خوندیم
بعد از تایمی از شب هم خوابیدیم
_نبات، پاشو بریم دانشگاه، نباتتت، نبات با توام
+ترو خدا بزار پنج دقیقه بخابم
_پانشی میرم بخدا
نمازتم قضا شد
با ترس بیدار شد و سریع وضو گرف و نمازش رو خوند
رفتیم سرِ خیابون ک تاکسی بگیریم
+وای زینب کلاس شروع شده چرا تاکسی نمیاد؟
_نمیدونم والا
در حالِ شنیدنِ غر غرایِ نبات بودم ک یهو ی پژو جلویِ پام ترمز کرد
+خانومِ راد؟
بهش محل ندادم و جلوتر رفتم
+یاوری ام، هم دانشگاهی، بفرمایید سوار شید برسونمتون
_سلام، ببخشید بجا نیاوردم، مزاحم نمیشیم
+مراحمید، این چه صحبتیه بفرمایید
با اینکه تو دلم عروسی بود و قلبم در حالِ پاره کردنِ قفسه سینم بود سوار شدم و عادی جلوه دادم
نگاهی به عکسِ جلویِ آینه ماشین کردم
شهید رسولِ خلیلی
ناخود آگاه دستم رو به سمتِ پلاک بردم و آروم دستم گرفتم
+رفیقِ شهیدم بود، با هم سوریه بودیم
با خجالتُ شرمندگی گفتم
_ببخشید، من نمیخاس....
حرفمو قطع کردُ گف
+ایرادی نداره
و آروم پلاک رو در آورد و به سمتم آورد
+این باشه خدمتِ شما خانومِ راد
_نه من خیلی ممنونم ولی نمیتونم قبول کنم
+آنچه از دوست رسد نیکوست، فکر کنید از طرفِ خودِ شهیدِ
_خیلی ممنونم:)
نبات محکم زد به پهلوم و با لبخندِ ژکوندیِ گفت: پلاکُ شهیدُ تقدیمی، بعدشم حلقهُ دیش دارا دیران
با اخمُ قیز نگاهش کردم
تا دمِ دانشگاه صحبتی نشد
با عجله واردِ کلاس شدیم
امیر ارسلان، از بچهایِ شرِ کلاس وقتی وارد شدیم گفت
: چن تا چن تا یاوری؟
از خجالت تا مرزِ آب شدن رفتمُ آروم رویِ صندلیم نشستم
اونروز تا آخرِ کلاس ذهنم درگیرِ مسائلی بود ک قرار نبود هیچوقت تجربه کنم
قرار نبود حسیُ تجربه کنم ک به خودم قول دادم چنین چیزی هیچوقت اتفاق بیوفته
قرار نبود......
•••••••••••••••••••••••••••••••••••
نویسنده: دالگاف
#پارت_هفتم
#سجاده_عشق
زینب جان؟ مامان جان بیدار شو قربونت برم
بویِ خوشِ مادر اتاقمو گرفته بود
_سلام مامان
+سلام قشنگم، پاشو برسونمت دانشگاه
_کی اومدین؟
+دو سه ساعتی میشه
_من خودم میرم، شما سویچو بزارید میرم خودم
+اوکی، ولی تعارف نکن اومدی سوغاتیاتم باز کن
_جاااانننن، غیر از خودتُ سلامتیت سوغاتی هم آوردی؟
خیلی قشنگ خندیدُ رفت
عادت نداشتم تویِ دانشگاه مقنعه سر کنم
همیشه بدم میومد
یه روسریِ کرپِ آبی رنگ سر کردمُ سریع روندم تا دانشگاه
ماشینُ قفل کردم که چشمم افتاد به بسیجِ دانشگاه ک ی عالمه آدم جمع شده بود
کم کم جلو رفتم و از همهمه ها فهمیدم ثبتِ نامِ راهیان نور فرا رسیده
کیفمو چک کردم ک مدارکم باهام باشه
بعد از یک ساعت نوبتِ من رسید
#سجاده_عشق
#پارت_هشتم
_سلام آقایِ صادقی، خوبین؟ منم ثبتِ نام میکنید؟
+و علیکم خانومِ راد، به جدم شرمنده ام بخدا ثبتِ نام پر شده
اون خانوم ک جلوتر از شما اومد هم خدا شاهده رد کردم
انگار چن نفر تویِ تنم بودن
یکی فوتم میکرد تا خنک شم
یکی کاری میکرد که بگرخم
یکی ام چشمامو میکشید تا اشکام بباره
مگه میشد راهیانِ نور نرم؟ من هر سال، هر دقیقه منتظرِ این لحظه ام
با بغضی ک به گریه تبدیل شد به سمتِ کلاس رفتم
یهو به یه جسمی ک انگار تیرِ برق بود برخورد کردم
سرمو بالا گرفتم ک چشمایِ یاوری با شرمندگی و دهنش سلام کرد
ازش فاصله گرفتم و سلام کردم و رفتم
+خانومِ راد؟ کیفتون افتاد
به سمتش رفتم و کیفو گرفتم
فکر کنم متوجه اشکام شد و گفت
+نتونستین برایِ راهیان ثبتِ نام کنید
با بغض گفتم
_نه
و سریع ازون فضا دور شدم و به سمتِ شهدایِ دانشگاهمون رفتم
_بی وفائم؟ فقط موقعی ک کارم گیره میام پیشتون؟ آره میدونم، من هر سال میرم راهیانِ نور امسال چی؟ چرا نشد؟ من ک خارج از دانشگاه نمیتونم برم، به روحِ پاکتون قسمتون میدم ک جور بشهُ برم، خواهش میکنم
آروم شده بودم ولی هنوزم گریه میکردم
مگه میشد؟ مگه شدنی بود ک نرم پیشِ داداش ابراهیم؟ مگه من جایی غیر از اونجا آروم میگیره دلم؟
صدایِ نفس نفسُ ترکیبِ اسمم توجهم رو به خودش جلب کرد
+خانومِ راد؟ خودتونین؟
نویسنده: دالگاف