eitaa logo
لبیک‌یامهدی³¹³ 🇵🇸
295 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
1.7هزار ویدیو
14 فایل
- مآهیچ‌الـٰھی‌‌همِھ‌تو دنیا‌همه‌هیچُ‌اَهل‌ِدنیا‌همه‌هیچ... ای‌هیچ‌برایِ‌هیچ‌بر‌هیچ‌مپیچシ︎!🌱 تولدِکانال: ۱۶ بهمن ۱۴۰۲ کپی؟ حلالت :)🥲🤍 جهت‌تبادل: @Zahra_bano1877
مشاهده در ایتا
دانلود
دیشب دو پارت کوتاه داشتیم ولی امشب دوپارت طولانیییی😍
سلااام بریم سراغ جبرانی پارت دیشب رمان😍 شبم باز پارت داریماا
زینب جان؟ مامان جان بیدار شو قربونت برم بویِ خوشِ مادر اتاقمو گرفته بود _سلام مامان +سلام قشنگم، پاشو برسونمت دانشگاه _کی اومدین؟ +دو سه ساعتی میشه _من خودم میرم، شما سویچو بزارید میرم خودم +اوکی، ولی تعارف نکن اومدی سوغاتیاتم باز کن _جاااانننن، غیر از خودتُ سلامتیت سوغاتی هم آوردی؟ خیلی قشنگ خندیدُ رفت عادت نداشتم تویِ دانشگاه مقنعه سر کنم همیشه بدم میومد یه روسریِ کرپِ آبی رنگ سر کردمُ سریع روندم تا دانشگاه ماشینُ قفل کردم که چشمم افتاد به بسیجِ دانشگاه ک ی عالمه آدم جمع شده بود کم کم جلو رفتم و از همهمه ها فهمیدم ثبتِ نامِ راهیان نور فرا رسیده کیفمو چک کردم ک مدارکم باهام باشه بعد از یک ساعت نوبتِ من رسید
_سلام آقایِ صادقی، خوبین؟ منم ثبتِ نام میکنید؟ +و علیکم خانومِ راد، به جدم شرمنده ام بخدا ثبتِ نام پر شده اون خانوم ک جلوتر از شما اومد هم خدا شاهده رد کردم انگار چن نفر تویِ تنم بودن یکی فوتم میکرد تا خنک شم یکی کاری میکرد که بگرخم یکی ام چشمامو میکشید تا اشکام بباره مگه میشد راهیانِ نور نرم؟ من هر سال، هر دقیقه منتظرِ این لحظه ام با بغضی ک به گریه تبدیل شد به سمتِ کلاس رفتم یهو به یه جسمی ک انگار تیرِ برق بود برخورد کردم سرمو بالا گرفتم ک چشمایِ یاوری با شرمندگی و دهنش سلام کرد ازش فاصله گرفتم و سلام کردم و رفتم +خانومِ راد؟ کیفتون افتاد به سمتش رفتم و کیفو گرفتم فکر کنم متوجه اشکام شد و گفت +نتونستین برایِ راهیان ثبتِ نام کنید با بغض گفتم _نه و سریع ازون فضا دور شدم و به سمتِ شهدایِ دانشگاهمون رفتم _بی وفائم؟ فقط موقعی ک کارم گیره میام پیشتون؟ آره میدونم، من هر سال میرم راهیانِ نور امسال چی؟ چرا نشد؟ من ک خارج از دانشگاه نمیتونم برم، به روحِ پاکتون قسمتون میدم ک جور بشهُ برم، خواهش میکنم آروم شده بودم ولی هنوزم گریه میکردم مگه میشد؟ مگه شدنی بود ک نرم پیشِ داداش ابراهیم؟ مگه من جایی غیر از اونجا آروم میگیره دلم؟ صدایِ نفس نفسُ ترکیبِ اسمم توجهم رو به خودش جلب کرد +خانومِ راد؟ خودتونین؟ نویسنده: دالگاف
اینم از پارت ها😍
6.51M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مثلا اینجوری قربون صدقه امامت بری🙃
هدایت شده از Medical Study
روز پزشک رو به پزشک بدون رانت شاگرد اول های دبیرستانی که معدلشون از ۱۹ پایین نیومد بچه هایی که بخاطر استرس امتحانا IBS گرفتن، چاق شدن، بدقواره شدن، قید تفریح رو زدن و بچه های پایین شهر که خواستن با پزشکی دست پدرمادرشون رو بگیرن، مباااارک 👑🌹🧡 @MedicalStudy
سلااام شب بخیر پارت رمان داریم چه پارت هایی😍
یاوری بود _بله؟ نزدیک تر شد و یه برگه دستش بود +تمامِ تلاشم رو کردم ک ثبتِ نام بشید، اینم استعلام، بخدا ظرفیت پره با نا امیدی پلک زدم در حالی به کفشاش نگاه میکرد گفت _ولی اگه بخاید میتونید همراه با دوستتون، خب.... ام... ب.. با ماشینِ من بیاید حس عجیبی بود، و زوایایِ مختلفی داشت نمیتونستم در لحظه تصمیم بگیرم _ممنون آقایِ یاوری، من میتونم فردا بهتون اطلاع بدم؟ +بله حتما، فقط زودتر ک جمعه صبح راه میوفتیم _درسته، فردا با خانواده صحبت میکنم و بهتون میگم +منتظرم، یا علی من باید بینِ بدُ بدتر یکیُ انتخاب میکردم نرفتن یا رفتن با یه مردِ غریبه ک فقط هم دانشگاهیمه ولی فهمش انقد زیاد بود ک متوجه شد باید یکی باهامون باشه نمیدونم، باید یکم فکر میکردم شاید واقعا قسمت این بود اینجوری برم نویسنده: دالگاف
شب همچیز رو برایِ مامان تعریف کردم مامان هم تصمیم رو به عهده خودم گذاشت من بد رو انتخاب کردم چاره ای نبود، در مسیرِ عشق از خیلی چیز ها باید گذشت بعد از هماهنگی با نبات وسایلم رو جمع کردم و نماز صبحمو خوندم بعد هم درسامو جمع بستمو روندم به سمتِ دانشگاه یکی دیگه از خوبی هایِ حضورِ مامان این بود ک ماشینش دستم بود موقع پیاده شدن یاوری رو دیدم و بهش گفتم میخام باهاش برم و چقد خجالت کشیدم ازینکه این حرفو بزنم و انقد منُ من کردم ک خودش گفت : میخاید بیاید؟ هوف، کلاسایِ اونروز گذشت و داشتم برمیگشتم خونه که نبات رو دیدم به سمتم اومد و نفس زنان گف : یسری خرید دارم برایِ راهیانِ نور؟ میتونی منو ببری؟ _چرا ک نه، خودمم خرید دارم، با مامانم هماهنگ کنم شامم بیرون بخوریم همراه شدنم با نبات هماناُ شل شدنِ جیبم همانا +دستت درد نکنه زینب، خیلی خوش گذشت _خواهش میکنم نبات جانم، وسایلت رو زود جمع کن راه بیوفتیم زود +چشمممم، جمع میکنم ک آقایِ یاوری معطل نشن چشم غره ای نثارش کردم و رسوندمش خونشون خداحافظی کردیم و میخاستم برگردم خونه نگاهی به ساعت کردم وایییی ساعت یازده بود گوشیم رو در آوردم ک زنگ بزنم ب مامانم شت، شارژش تموم شده بود از مسیرِ میانبر پیچیدم ک زود برسم خونه وسطایِ اتوبان بنزینِ ماشینم تموم شد ....... نویسنده: دالگاف
این پارتای طولانی نوش نگاهتون🍃