6.51M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مثلا اینجوری قربون صدقه امامت بری🙃
هدایت شده از Medical Study
روز پزشک رو به
پزشک بدون رانت
شاگرد اول های دبیرستانی که معدلشون از ۱۹ پایین نیومد
بچه هایی که بخاطر استرس امتحانا IBS گرفتن، چاق شدن، بدقواره شدن، قید تفریح رو زدن و
بچه های پایین شهر که خواستن با پزشکی دست پدرمادرشون رو بگیرن،
مباااارک 👑🌹🧡
#روز_پزشک
@MedicalStudy
#سجاده_عشق
#پارت_نهم
یاوری بود
_بله؟
نزدیک تر شد و یه برگه دستش بود
+تمامِ تلاشم رو کردم ک ثبتِ نام بشید، اینم استعلام، بخدا ظرفیت پره
با نا امیدی پلک زدم
در حالی به کفشاش نگاه میکرد گفت
_ولی اگه بخاید میتونید همراه با دوستتون، خب.... ام... ب.. با ماشینِ من بیاید
حس عجیبی بود، و زوایایِ مختلفی داشت
نمیتونستم در لحظه تصمیم بگیرم
_ممنون آقایِ یاوری، من میتونم فردا بهتون اطلاع بدم؟
+بله حتما، فقط زودتر ک جمعه صبح راه میوفتیم
_درسته، فردا با خانواده صحبت میکنم و بهتون میگم
+منتظرم، یا علی
من باید بینِ بدُ بدتر یکیُ انتخاب میکردم
نرفتن یا رفتن با یه مردِ غریبه ک فقط هم دانشگاهیمه
ولی فهمش انقد زیاد بود ک متوجه شد باید یکی باهامون باشه
نمیدونم، باید یکم فکر میکردم
شاید واقعا قسمت این بود اینجوری برم
نویسنده: دالگاف
#سجاده_عشق
#پارت_دهم
شب همچیز رو برایِ مامان تعریف کردم
مامان هم تصمیم رو به عهده خودم گذاشت
من بد رو انتخاب کردم
چاره ای نبود، در مسیرِ عشق از خیلی چیز ها باید گذشت
بعد از هماهنگی با نبات وسایلم رو جمع کردم و نماز صبحمو خوندم
بعد هم درسامو جمع بستمو روندم به سمتِ دانشگاه
یکی دیگه از خوبی هایِ حضورِ مامان این بود ک ماشینش دستم بود
موقع پیاده شدن یاوری رو دیدم و بهش گفتم میخام باهاش برم
و چقد خجالت کشیدم ازینکه این حرفو بزنم و انقد منُ من کردم ک خودش گفت
: میخاید بیاید؟
هوف، کلاسایِ اونروز گذشت و داشتم برمیگشتم خونه
که نبات رو دیدم
به سمتم اومد و نفس زنان گف
: یسری خرید دارم برایِ راهیانِ نور؟ میتونی منو ببری؟
_چرا ک نه، خودمم خرید دارم، با مامانم هماهنگ کنم شامم بیرون بخوریم
همراه شدنم با نبات هماناُ شل شدنِ جیبم همانا
+دستت درد نکنه زینب، خیلی خوش گذشت
_خواهش میکنم نبات جانم، وسایلت رو زود جمع کن راه بیوفتیم زود
+چشمممم، جمع میکنم ک آقایِ یاوری معطل نشن
چشم غره ای نثارش کردم و رسوندمش خونشون
خداحافظی کردیم و میخاستم برگردم خونه
نگاهی به ساعت کردم
وایییی ساعت یازده بود
گوشیم رو در آوردم ک زنگ بزنم ب مامانم
شت، شارژش تموم شده بود
از مسیرِ میانبر پیچیدم ک زود برسم خونه
وسطایِ اتوبان بنزینِ ماشینم تموم شد .......
نویسنده: دالگاف
امام زمان گم و غایب نشده است،
ما گم شدیم و محجوب گشتهایم !
امام غایب نیست،
تو نمی بینی آقا را !
او حاضر است ؛
چشمت را که اسیر دنیا شده،
اگر از دنیا دست بردارد،
آقا را میبیند .
- حاجاسماعیلدولابی
میگفت :
انقلاب کارمند نمیخواد !
پا کار ِجهادی میخواد ؛
فرق ِحاجقاسم با بقیه همین بود ..
#شایدتلنگر .
أنا قلبي مُشتاقٌ و بُعدُكَ جَمرٌ و نارٌ . . .
دلِ من تنگ است
و دوریِ تو هیزم و آتش .. :)