eitaa logo
ݪَبْݒَࢪ
155 دنبال‌کننده
3هزار عکس
578 ویدیو
5 فایل
-بسم الله - سلام بر شمایگان. لبپر به ظرفی میگن که گوشه ای از اون شکسته باشه. منتظر پستای خیلی مرتب و شیک نباش، اینجا همه چی درهمه/من همونی ام که مامانت میگه باهاش نگرد🕶😂 گلادیاتور
مشاهده در ایتا
دانلود
هشت صبح.
محسن چاووشی یک جا میگه: چه حکمتیست در این مردن در عاشقانه ترین مردن و مغز را به فضا بردن و گریه را به خلا بردن ... امروز صبح چشم هام را که باز کردم دیدم آن دراز بد قواره ی وسط ساعت دارد خودش را به جایی میرساند که هشت شود. میخواستم چشم هایم را ببندم ولی مامان نگذاشت. عمر را لعنت کردم و بلند شدم. همیشه صبح ها، مخصوصا موقع نماز صبح که میخواهم وضو بگیرم، خدا را شاهد میگیرم که خوشگل میشوم. گمان کنم این کار خداست، که میخواهد کمی از عصبانیتم کم بشود و آن روز دستم به خون بشری آلوده نشود. بگذریم. آماده شدم و بابا همان اول صبح بخاطر صدای بلندِ آلارم موبایلم دعوام کرد. و من بیرون آمدم از خانه. هنوز انگار خواب بودم. دست، پا، مغز و چشم هایم باهم هماهنگ نبودند. آمدم در را ببندم که ساق پای چپم لای در گیر کرد. حس کردم اگر پایم را تکان دهم، خرده استخوان هایی از پاچه ی شلوارم به زمین می‌ریزد. ارام با دو دستم ساقِ پر از درد را آوردم داخل ماشین. قرار است با این پا کلاج بگیرم؟ هیهات. محل ضرب داغ شده بود. گفتم شاید خون است. سوییچ را در بغل فرمان چرخواندم. پاچه شلوارم را بالا دادم. حتی مالیده شدن لی به داغ شدگی ساقم، درد را تا مغز سرم بالا می‌فرستاد. دیدم هیچی نشده است. نه التهابی و نه خونِ داغی که شاید خوشحالم میکرد. دست سردم را روی درد گذاشتم، اولش سوخت ولی بعدش کمی آرام شد. ماشین را راه انداختم. با آن ساقِ آسیب دیده کلاج گرفتن اصلا آسان نبود. درد دو برابر میشد با هر بار دنده عوض کردن. فرمان آنقدر سرد و یخ بود که دستم را بی حس کرده بود. دست یخ زده ام را روی پوستِ استخوانِ ساقِ آسیب دیده ام می‌گذاشتم تا برای دنده عوض کردن و کلاج گرفتن بی حس باشد. فایده ای داشت؟ باید بگویم کمی. شاید برای تلقین. آمدم دانشگاه. از همان اولی که پایم را روی زمین گذاشتم تازه درد اصلی شروع شد. اصلا نمیشد فشاری به ساق آورد. در کوچه ی خلوت به مثابه کودکِ زمین خورده ای بودم که برای لجبازی هم که شده میخواست لی لی خودش را به دانشگاه برساند. بعد دیگر رسیدم جلوی درِ دانشگاه. مجبور بودم لنگ بزنم. دیدم اینطور نمیشود. یک آدمِ خواب آلوده آسیب دیده. رفتم دو کوچه بالا تر و قهوه ای گرفتم. میخواستم بگویم: مشتی برام مرفین هم بریز توش. ولی فقط گفتم: همونی که... خود باریستا گفت: بله بله حتما. حس این آدم های شکست عشقی خورده ای که می‌روند کافه و میگویند همان همیشگی بهم دست داد. پایم داشت جگرم را تکه تکه میکرد. انگار که خورده استخوان ها داخل جگرم فرو رفته بودند و با هر نفس کشیدن، عمیق تر فرو می‌رفتند. لته ام را گرفتم و آمدم. دیدم اینطور نمیشود. داخل آسانسور خالی بود. یکی دوباری بالا پایین پریدم تا بلکه دردم کمتر شود. اگر شکسته است یک سره شود و اگر نه خوب! خوابم پریده است ولی درد نه! باید بروم و روی درد مشت بزنم. درد بیشتر موجب کاهش درد میشود. این را خودم کشف کردم. یا یک‌ چیز دیگری که کشف کردم این بود. شب هایی که تب و لرز و بدن درد داشتم، به محل درد فکر میکردم و میگفتم: نه درد نمیکنه که! و واقعا برای دقایقی که به آن قسمت فکر میکردم درد میرفت. این است قدرت تلقین و مغز. جالب است امتحان کنید. این روش را برای ساقِ پایم هم زدم اما فقط لحظاتی میتوانم فراموشش کنم.
چه حکمتیست در این پا لای در ماندن در دردناک ترین مردن و مغز را به فضا بردن و فحش را به ماشین بردن.
تو پارک نشسته بودم یه پسربچه اومد پیشم گفت بابام یه قاتله، دیشب یکیو با چاقو سربرید، باباش از اون ور اومد خیلی موقر و متین معذرت خواهی کرد و توضیح داد که دیشب یه خروس رو قربونی کردم، بچمون هم متاسفانه دیده و از صبح برا چند نفر تعریف کرده، گفتم نه بابا مشکلی نیست، اتفاقا اصلا نترسیدم و فهمیدم موضوع چیه. گفت: خلاصه که معذرت میخوام، الان میتونین از درخت بیاین پایین یا زنگ بزنم اتش‌نشانی؟ 》خلافکار《
استاد در مورد چوبک چی‌میدونید؟ من: چوبک یعنی چوب کوچک!
عزیزان یلداتون مبارک ❤️ در پناه امیرالمومنین علیه السلام باشید.
ولادت امام محمد باقر علیه‌السلام و حلول ماه پر برکت رجب مبارکتون باشه.🌿🌙✨ ان شاء الله در سایه حضرت حجت روحی لتراب مقدمه الفداء عاقبت بخیر، شاد و سربلند باشید.❤️‍🔥
امروز خوشگل و غمگین هستم. آیا ترجیهم این است که زشت و خوشحال باشم؟ من زشت و خوشحال هم بودم، فرقی بینشان نیست. اتفاقا روزهایی که غمگینم زشت هم هستم. اینکه میگویم خوشگل و غمگین صرفا یک ایده است. خوشگل تر از دیروز یا غمگین تر از دیروز؟ به واقع یک دلزده ی آزرده خاطرم. درد ساق پا هم اینجا حرفی برای گفتن ندارد. یا تاندونِ پاره شده ی شانه ام که دیشب سردش شده بود و درد گرفته بود. هیچکدام. مزخرفند، صرفا درد برای این است که کمی بگویی خداراشکر روحم سالم است. قسم میخورم محل دردتان خنده اش میگیرد با این جمله. خنده ی غمگین و این مزخرفات نه. خنده ای به مثابه زمین خوردن دختری جلوی چهار لاتِ الدنگِ بی پدر و مادر. چرا برای آن چهار لات انقدر صفت گذاشتم؟ چون اگر الدنگ نبودند لات نبودند. و اگر بی پدر و مادر نبودند، خنده سر نمی‌دادند. روح که آزرده باشد و فکر هم درگیرش، سخت تر میشود. گاه می‌شود روح ادمی خسته است اما خب حواله اش میدهد به یکی از مفاصلش. حالا کتف یا زانو به اختیار خودتان است، من را درگیرش نکنید. روح من دلزده از این دنیاست. از روزهایی که میگذرانم و در این ۲۳ سال؛ اگر بخواهم خیلی خودمانی و بی رودربایستی بگویم: هیچ گهی نخورده ام. کمی دیگر بنویسم یحتمل که نه قطع به یقین گریه ام میگیرد. کاش میشد قلبم را در بیاورم و کناری بگذارم. مثلا داخل یک پلاستیک فریزر سرش را هم قبل از گره زدن باز کنم و کمی داخلش خون بالا بیاورم تا قلب نَپلاسد. بندازمش توی کمد، آن بالا پشت کتاب هایم بگذارم تا دست کسی به آن نرسد. خواستمش، بیرون بیاورمش، پلاستیک را پاره کنم و قلب را سر جایش بگذارم. یا قورتش میدهم یا دوباره با چاقویم قفسه ی سینه ام را برشی دهم و کمی با فشار دست هایم بشکنمش تا راهی برای گذاشتن قلب باز شود. دوباره جوش میخورد. جوش نخورد هم بدرک. این همه شکستگی و زخم هست، مگر مُرده ام؟ استاد می‌گوید: امیرالمومنین علی علیه السلام فرموده اند: هنگامی که به ارزویت برسی عجل هم می‌رسد. جانِ بی ارزش خودم، خانواده ام و عزیز ترین کسانم فدایِ مولا علی علیه السلام. من میروم امروز کمی قدم بزنم شاید بتوانم کمی از خودم را بکشم.
الحمدالله😁