ݪَبْݒَࢪ
«در اعتراضات بعدی یا اغتشاشات یا هرچه که میخواهید اسمش را بگذارید، این بار بروید به الیاس قالیباف ب
دوستان تلگرام دارید توی اون کانال عضو بشید.
ݪَبْݒَࢪ
“بذار چشامو ببندم این صفحه رو از حفظ بگم اینجوری بهتر یاد میگیرم” من دو دقیقه بعد:
۱: دمت گرم.
۲:نمادین نداریم.
۳:کباب نشه. اون میتونست میزد تو صورتت پولشم میگرفت.😔😂
ݪَبْݒَࢪ
ولادت امام محمد تقی علیه السلام و ولادت حضرت علی اصغر علیه السلام به روایتی❣💘 را تبریک و تهنیت عرض
کلیپ طنز و انرژی بالایی داشت.
البته که باید دید سطح طنز افراد چقدر هست.
یا اصلا طنز دارند؟
و نکته ی آخر، تا تعریفمون از عقل چی باشه!؟
بابا شل کنید لذت ببرید دیگه.
دو روز دیگه جنگ میشه همه میمیریم آ.
عزیز من که بین ده تا پیامِ مرام معرفتی یه پیام مامان طور میدی، حال نمیکنی برو.
بقران قسم دو نفر باشن، طنز من را بفهمن کفایت میکنه.
الکی خودت را اذیت نکن.
برای خودت میگم یا خودتون.
شاید چند نفر باشید.
برید توی کانال حاج آقا فرحزاد عضو بشید.
البته ایشون هم طنز دارن.
نمیدونم. کانالِ سیاحت غرب خوبه؟
ای بابا.
من دیگه بهم اثر نمیکنه هیت دادن و فحش. عادت کردم.
ولی به فکر خودتون باشید.
دوستان لحظه ای اگر حس میکنید اینجا وقتتون را تلف میکنید، لفت بدید.
خدا شاهده اینطوری هم برای من بهتره هم خودتون.
برید به رشد و تعالیتون برسید.
ݪَبْݒَࢪ
کلیپ طنز و انرژی بالایی داشت. البته که باید دید سطح طنز افراد چقدر هست. یا اصلا طنز دارند؟ و نکته ی
شاید الان بیاید بگید نه من شوخی کردم.
شوخی ایموجی داره.
شوخی لحنش فرق میکنه.
من دیگه خدای تیکه انداختن و شوخی کردنم. میفهمم لحن پشت پیام را.
بسم الله
حالم اینگونست، پروژه ای را که استاد بطحایی گفته بودند را یک ماه هست انجام نداده ام، برایش افسردگی گرفته ام و جگرم در حال ذوب شدن است. در حالی که سه چهار ساعت بشینم پشت لبتاب، تمام است و تیغه ی گیوتین بر گردنم سردی نمیکند.
ولی در چهل دقیقه دو مقاله آماده کرده ام برای دانشگاه، با همین گوشیِ لامصب، دراز کشیده و گهگاه پیام ها را چک کرده.
پریشان شده است روانم.
خانه مثل دسته ی گل است و آشپزخانه هم ایضا.
دستشویی را دو بار امروز شسته ام و کمدم را مرتب کرده ام.
چگونه؟ نمیدانم.
دمپایی های پشمکیِ صورتی ام را که علی از آنِ خود میداند را پوشیده ام و راه رفته ام، نگاهی به لبتاب انداخته ام که صفحه اش باز است و گریه ام گرفته است.
تسبیحِ کشکولم را از دور مچم باز کرده ام و یک دوری صلوات فرستاده ام.
نشستم پشت لبتاب، دو سه خط نوشتم و باز بلند شدم.
چندی بعد گفتم اینطور نمیشود. رفتم وضو گرفتم. تسبیح تربتم را که دختری در حرم امام حسین علیه السلام وقتی دم آب خوری کوچک صحن عتبه داشتم آب دست زوار میدادم، بهم داد را میخواستم.
از این جانماز به آن سجاده گشتم.
بالاخره پیدایش کردم.
یکی دو دور هم با آن صلوات فرستاده بعد استغفار و هنوز هم نشده است.
یحتمل قرار است بمیرم.
سیزه میگوید بشین پای کار و قورباغه ات را قورت بده.
انگشت های پایم حتی در این دمپاییه پشمکیِ صورتی هم سرد است.
چشم هایم تیر میکشد.
حس میکنم شیطانی پس سرم نشسته است و میگوید نکن.
نکن و مرگ.
اصلا مگر میشود پس سرِ کسی نشست!
لیز نمیخورد از آن جا.
حس الدنگ بودن دارم.
بابا میگوید: نارنگی میخوری؟
من: انار داریم؟ انار قرمز.
بابا درحالی که درِ یخچال را باز نکرده است هنوز: اره.
بابا میداند اگر انار قرمز نباشد و ترش نمیخورم.
بعضی وقتها انارِ قرمزِ شیرین را بهم میدهد و میگوید: ترشه!
من میخورم ولی آب دهانم قاطیِ ترشیِ آبِ انار ها نمیشود.
پس نمیخورم.
نگاهی میکند که بیشتر به تهدید است و مملو از این جمله: بخور بدبخت داری میمیری!
صدای پوست کندن انار می آید.
و تق تق افتادن دانه هایش در ظرفِ بلوری.
علی به انار میگوید: اَلان.
دیروز با مشت کوچکش زد سرِ دلم!
دیشب حالت تهوع داشتم.
سر دل را دیده اید؟
حساس است. کمی فشارش بدهی حالت بد میشود.
چرا جلوی دست علی را نگرفتم؟
مگر دیوانه ام؟
اگر جلوی آن مشت کوچک و پر زورش را بگیرم دست هایم را میگیرد و شاید مشت بعدی در صورتم باشد.
بعد صدای خنده ی طاها.
دلم میخواست حالا جایی دیگر بودم.
مثلا در حرم امام رضا علیه السلام.
امروز سر نماز که بودم تلویزیون برف های جدیدِ حرم رضوی را نشان میداد.
با خودم گفتم: دهن آدم سرویس میشه تو اون سرما ولی حال میده. انگشتام یخ میزنن ولی حال میده.
با سیزه یک چای بخوریم یا شاید از شانس خوبمان نسکافه ای چیزی بدهند.
نه دلم حرمِ امیرالمومنین علیه السلام را میخواهد با سیزه. درست کنجِ آن تو رفتگی داخل صحن. وقتی تکیه به دیوارِ کاشی کاری شده ی قدیمی ای دادیم و چند عکس از سیزه گرفتم و بعد او روضه خواند.
روضه اش روضه ی همیشگیست. ولی انگار از دلش که بیرون میآید، جگر آتش میزند.
بعد هم خنده و فرحِ بعد از گریه بر ابی عبدالله علیه السلام.
دلم میخواهد آن لحظات خوب را.
بابا کاسه ی اناری به دستم دادند.
انار هایش خونی نیستند، انگار ترسیده اند.
انگار رفته ام مغازه و گفته ام از این تیشرت صورتیِ مایل به قهوه ایش را دارین؟
و مغازه دار تیشرت صورتی ای که در آن کرمی باشد داده است دستم.
انار ها کمیشان صورتی اند و بقیه اش کرمی.
شیرین است و زبانم دارد میسوزد.
قاشق اول را خوردم: بابا این که ترش نیست.
نگاهی نافد و کات دار کرد.
اذان هم گفتند.
کاش طاها بود تا اَلان های شیرینم را میخورد.
#روز_نوشت
ݪَبْݒَࢪ
بسم الله حالم اینگونست، پروژه ای را که استاد بطحایی گفته بودند را یک ماه هست انجام نداده ام، برایش
استاد بطحایی تو این کانال حضور دارن؟