از همین اول خودمانی و بی رودربایستی شروع کنم.
مثل سگ استرس دارم.
پاهایم یخ کرده است. یحتمل بگویید جوراب بپوش یا کفشان را بچسبان به بخاری.
نه اینطور ها هم نیست.
با آیت الله جاودان که کاری نمیشود کرد ولی اگر این خبر ذره ای کذب باشد، یک فحش ملس به مادر احمد قدیری خواهم داد.
با کوثر در این باره بحث کردیم.
ته دل هر دویمان خالیست.
ولی من حس میکنم این لحظات را دیده ام.
مخصوصا آن پیام خیلی برایم آشناست.
انگار که در جنگ دوازده روزه مشابهش را دیده ام.
یا در خواب دیده ام این لحظات را.
خیلی آشناست، خیلی زیاد.
حالا که موقع امتحانات شده است این اسراییلِ بی پدر مادر شروع کرده است.
یک بار نشد ما بدون جنگ امتحان بدهیم تا خانواده نمرات درخشانم را ببینند.
ولی از حق نگذریم ترم پیش نمرات خوب بود.
خوب از نظر من دو یا ۱۹ هم هست.
ولی از نظر خانواده خوب یعنی ۲۰.
و خب من بیست را دوست ندارم.
مثل این بچه اسکل های الدنگ کتاب را لقمه گرفته و با یک لیوان آب پایین بدهم، تا بیست بگیرم؟
هرگز.
یک لیس از کتاب کافیست برای ۱۵ گرفتن یا حداقل تک نشدن. خخخ
امشب به پیامی بر خوردم که نوشته بود: بعد آقا روحانی گزینه ی خوبیه.
گاهی اوقات شک میکنم به ساقی های باشرف کشور.
جنس بد دادن به دست عوام کار ناپسند و بی شایستیست.
بی شایست را از خودم در آوردم الان.
شاید هم قبلاً جایی به کار برده شده باشد.
نمیدانم.
خواب می آید ولی خوابم نمیبرد.
سرم درد میکند، درست پَس سرم.
دهانم خارج از حد معمول برای خمیازه باز میشود و اشک از چشمانم جاری میشود ولی خواب به مثابه موشکی که رفته است، دیگر رفته است.
قطع به یقین فردا صبح ساعت هشت بیدارم میکنند و میگویند نباید تا سه بیدار میبودی!