eitaa logo
ݪَبْݒَࢪ
160 دنبال‌کننده
3.3هزار عکس
811 ویدیو
7 فایل
-بسم الله - سلام بر شمایگان. لبپر به ظرفی میگن که گوشه ای از اون شکسته باشه. منتظر پستای خیلی مرتب و شیک نباش، اینجا همه چی درهمه/من همونی ام که مامانت میگه باهاش نگرد🕶😂 گلادیاتور
مشاهده در ایتا
دانلود
میفهمم حاجی بگذار یه چند روز دیگه من هم از استرس دهنم سرویس میشه. ان شاء الله همه ی امتحاناتت را به خوبی و با نمره ی عالی بدی! برای امام زمان علیه السلام بخون. خودشون کمک میکنن.
ݪَبْݒَࢪ
میفهمم حاجی بگذار یه چند روز دیگه من هم از استرس دهنم سرویس میشه. ان شاء الله همه ی امتحاناتت را به
دوستان، عزیزی دیروز به من گفتن. برای امتحانی که خیلی زیاد نخونده بودن امین الله خوندن و هدیه کردن به مولا امیرالمومنین علی علیه السلام. و نمره ی ده از ده گرفتن. امتحان خیلی سختی بوده. ایشون گفتن بگم به دوست عزیزی که صرف داشتن.😁
ان شاء الله که عالی میدی.❤️
ݪَبْݒَࢪ
ان شاء الله که عالی میدی.❤️
دوستان، عزیزی دیروز به من گفتن. برای امتحانی که خیلی زیاد نخونده بودن امین الله خوندن و هدیه کردن به مولا امیرالمومنین علی علیه السلام. و نمره ی ده از ده گرفتن. امتحان خیلی سختی بوده. ایشون گفتن بگم به دوست عزیزی که صرف داشتن.😁
❤️‍🔥 @labpar
روی مبل نشسته بودم، درست کنار گلدان ها. مامان پارچ آبی آوردند و شروع به آب یاری گلدان هایشان کردند. داشتم از تحولات برای بابا که در روزنه ی نورِ خورشید ایستاده بودند تا گرم شوند؛ میگفتم، که مامان یک هو بلند گفتند: وای هزارپا. سریع پاهایم را جمع کردم بالای مبل. نگاهم را به مامان و گلدان بزرگ روبه رویش دادم. یک هزارپایِ کوچکِ لاغر بود که سرش را از میانِ گلِ نرمِ تازه آب خورده ی گلدان بیرون آورده بود و پیچ و تاب میخورد. مامان در لحظه ای با انگشت سبابه هزار پا را بر لبه ی گلدان، به مثابه گذاشتن سرش میان گیوتین؛ له کرد. من داد کشیدم و روح از بدنم خارج شد. مامان انگشت سبابه ی هزارپایی اش را سریع به لبه ی گلدان مالید، چندشش شد. به ثانیه ای این اتفاقات رخ داد. و من هنوز به روحم که به سقف گیر کرده بود و بالا تر نمی‌رفت نگاه میکردم. رویش را برگرداند به سمتم: حاجی بتن لا سقف؟ انگشتان پایم را جمع کردم: شما تو سقفاتون بتن میزنید؟ بیا پایین. کمی بیشتر خودش را به سقف فشار داد تا شاید دستی پایی از سقف خارج شود. صدای ننه که کنار بخاری نشسته بود را شنیدم: دیوانه شدی فاطمه؟ روح برگشت سمت ننه: حاج خانم مارم دیوانه کرده! نگاهم بین ننه و روحم در رفت و آمد بود که ترمزش را روی روح کشیدم: حیف تصمیم گرفتم فحش ندم، بیا پایین بشین سر جات. روح که دیگر چشمم را دور دیده بود به اندازه ی زمین تا سقف پشت چشمی نازک کرد: چون اون طوری باهام صحبت کردی، ناراحتم کردی! کمی پاهایم را شل کردم و رفتم برای مامان یک قاشق بیاورم تا زیر گلدان بگذارد. چند سنگ کوچک که تا دیروز در خمیرِ سنگک پخته شده بودند حالا روی اُپن بودند. همان سه تا را برداشتم و رفتم سمت مامان. پایم روی یک شاخه ی خشکیده ی بنجامین رفت که روی زمین افتاده بود. دقیقا همان شاخه ای بود که مامان چندی پیش ابعاد هزار پا را بر آن مثال زد برایم. می‌دانستم که شاخه ای خشکیده است. ولی داد زدم دوباره. اینکه میگویم داد و از جیغ استفاده نمیکنم، برای این است که خیلی کم میتوانم جیغ بکشم. اصلا بلد نیستم جیغ بنفش بکشم. بگذریم. مامان سنگ ها را دیدند: اینا برای نونواییه، باید پس بدیم بهشون. برو بگذار سرجاش. رفتم سمت آشپزخانه و یک قاشق آوردم و از همان دور پرت کردم سمت مامان. نمیدانم مامان چگونه و با چه دل و جرعتی همان بغل نشسته بود. اگر من بودم قطع به یقین گروهی از هزار پا های خشمگین و داغ دار حمله میکردند سمتم. هزار پاهای بزرگ. که ننه بابا و از اقوام و دوستان هزار پای کوچک بودند. اصلا دلم برای هزار پا نمی‌سوزد که عه بیچاره شاید مادرش دل نگرانش بوده باشه. نه. هزار پا خیلی بده. خودم چند وقتی حیوان خانگی ای داشتم که هزار پا بود. از آن ترسناک ها که با کفگیر ده بار هم رویش بزنی نمی‌میرد. سیزه یک بار با بغلِ کفگیر، سمت تیزش زده است رویش و او مرده است. ولی من نمیتوانم. تهش بایستم عقب و تنها آهنگ پس زمینه را بتوانم با داد و بیداد درست کنم. بدنم مور مور میشود. دمپایی هایِ پشمکیهِ صورتی ام را پوشیدم. زیر پایم درست در نرمیِ پشمکی ها یک چیز سفت حس کردم. سریع درشان آوردم. دیگر امنیت ندارم. هر لحظه ممکن است خانواده ی هزارپایِ داغدیده برای انتقام از مامان، بیاید من را بکشند. همین جمله را به مامان که ایستاده اند برای نماز گفتم: مامان اگر خانواده ی اون هزارپاعه بیان برای انتقام از شما منو اذیت کنن چی؟ مامان: نمیان، من هستم. بابا که داشتن جانماز پهن میکردن: بیان برن تو گوشت، مغزتو بخورن. خلاصه که اگر همین جمله ی آخر بابا را هزارپایان شنیده باشند، یک راه ساده یاد گرفته اند برای انتقام. فقط باید تا شب صبر کنند. دوستان حلال کنید. دوست ندارم با خورده شدن مغزم توسط یکی دو تا هزار پایِ پاپتیهِ عقده ای کشته شوم. دوست دارم در جنگ همان طور که تیر خورده ام و خونِ داغِ خوشرنگم را میبینم چندی بعد شهید شوم. روحِ خوشگلم در حال برگشت به تنم است: حالا من که شب باز باید خارج شم‌ وقتی هزارپاها کارشون تموم شد و با موهات دهن خونیشون رو تمیز کردن، ولی چه کنم که باید تو بدنت باشم. آخرین جملات روزنوشت امروز را می‌نویسم: نه مثل اینکه تصمیم را باید بعد از فحشی که قراره بهت بدم دوباره بگیرم! روح میخندد و درونم مینشیند. @labpar
ݪَبْݒَࢪ
باریک
نوکرتم.❤️
یجوری بیخیالم انگار من میخوام از استادا امتحان بگیرم😐
هدایت شده از KHAMENEI.IR
🌷 رهبر انقلاب: ان‌شاء‌الله به زودیِ زود، خداوند احساس پیروزی را در دلهای همه‌ی مردم ایران رواج بدهد. ۱۴۰۴/۱۰/۱۹ 📥 نسخه قابل چاپ | استوری 💻 Farsi.Khamenei.ir