بسم الله
«دمپایی های آبی»
خودکار آبی را روی کاغذ پرتاب کرد.
دستی به چروک های زیر چشمش کشید و انگشت سبابه اش را داخل سوراخ دماغش کرد.
بی اختیار انگشتش را مالید به شلوار سفیدش و خطی خیس به جای گذاشت.
کمی روی تخت سفید و آهنی اش جا به جا شد. سبیل های هیتلری اش یکی در میان در آمده بود،
پلک هایش افتاده بود و به چراغ زنبوری زهوار در رفته ای نگاه میکرد که دستگیره ی آهنی در چرخید،
زنی با مانتوی سفید و شلواری کرمی داخل امد.
اگر بهروز هنوز هم روی تخت کنار پنجره دراز کشیده بود، لخ لخ دمپایی های زن چرت بی وقتش را پاره میکرد.
دماغ نوک تیزش را بالا تر گرفت: باز که داری فکر میکنی حشمت!
حشمت صدایی از دهانش خارج کرد که بیشتر به جر دادن پارچه شبیه بود!
زن نزدیکش شد و چنگی به صورتش انداخت: چی مالیدی به شلوارت آخه!؟حشمت نگاهش را از زن گرفت
و به کاغذ خالی خیره شد.
زن موهای خرمایی رنگش را کمی داخل مقنعه سفیدش داد و دستی به لکه های نارنجی رویش کشید؛
چین دماغش را بیشتر فشرد: آخه ماکارونی هم شد غذا! یه جوجه کبابی چیزی بدید!
صدای مرد دیگری بلند شد که روی تخت سفید دیگری دراز کشیده بودو داشت روزنامه ای ورچپه میخواند:
مهناز بانو بلد نیست ماکانی بخوره، میریخته روی روسریش!
مهناز ابروهای هشتی اش را در هم کشید و رو تختی تخت سفید سمت پنجره را مچاله کرد و داخل چرخ دستی اش
پرت کرد:هی جابر نزار اون روی سگم بالا بیاد!
صدایش را پایین آورد، چشم های وق زده اش را کمی ریز کردو گردنش را جلوتر کشید: سیخ داغت میکنم!
جابر چشم هایش را بست و روزنامه را محکم به صورتش چسباند، لرزش دستانش را با چنگ زدن روزنامه
قایم کرد! مهناز لبخندی زد که قبقبه اش بیرون زد.تخت انتهایی سمت در کمی تکان خورد: حکیم بیا بیرون از اون زیر،نکنه تو
سیخ داغ میخوای!؟
صدای میو گربه با قهقهه جابر یکی شد، کف دست هایش را به هم کوبید: حکیم پیشی شده، حکیم پیشی شده!
آنقدر این جمله را تکرار کرد که مهناز به سمتش دوید و گوشش را پیچاند!
لنگ دمپایی آبی اش سرجای قبلی ماند، عصبانی شد:خخخخخخ از دست شماها!
جابر لب هایش را جمع کرد و چشم های عسلی اش پر از اشک شد.
مهناز که بیرون رفت حشمت دمپایی ها را پرت کرد سمت پنجره و زانوهایش را جمع کرد داخل شکمش:
جابر گریه نکن بالاخره زنت میشه!
صدای زوزه ی گریه اش حکیم را از زیر تخت بیرون آورد، پاهای بلندش را روی زمین کشید و به سمتش رفت، دست در جیبش کرد: جابر گریه نکن، ببین این لعیاست؛ خیلی قشنگه، شبیه اون بازیگر خارجیست!من دوستش دارم
تو هم دوستش داشته باش ! حرکت تکراری سرش به سمت چپ حشمت را کلافه کرد و رویش را کشید به سمت پنجره!
چشمهایش روی برگ های بید مجنون ایستاد.
جابر گفت: لعیا نه! برو گربه.
حکیم عکس سیاه سفیدی را داخل جیبش فرو کرد و رفت زیر تخت: باید دوستش داشته باشی، اون خیلی قشنگن!
جابر حرف هایش را تکرار کرد و حکیم اعتراض کرد.
حشمت خودکار را برداشت و با آن همه شاهکار نویسندگی اش فقط توانست بنویسد:
رفت
.
Gladiator
#داستانک
@labpar
ݪَبْݒَࢪ
گویی همه خوابند، کسی را به کسی نیست. + #شیفت_شب
حیف اون موقع خواب بودم
وگرنه شماره ی عمو رو دارم.
زنگ میزدم بهشون و میگفتم که تا اون ساعت بیدار بودی
بعد هشتگ میزدی
#شیفت_مرگ😂
ݪَبْݒَࢪ
به پایان رسیدن ذخایر نفتی به کنار، با غم نداریِ محتوا چه کنم؟:/
همین دیگه
چون قرارع موضوع خاصی بزاری محتوا نداری و اذیتی.
من نیاز به محتوا ندارم اصلا 😂
والا
سخت نگیر دنیا دوروزه
ݪَبْݒَࢪ
آغازی که صاحبش تو نباشی ، چه امیدی به پایانش ؟ #منوخداجون + #شیفت_صبح 💛.
خدایم کافیست ،
که میخواند مرا با آنکه میداند گنه کارم .
#منوخداجون💛.
ݪَبْݒَࢪ
اتوبان شده است... پ.ن: پشت فرمون ازش عکس گرفتم😂 . @labpar
بیاین درباره اتوبان های فرنگی حرف بزنیم😔😂.
. @labpar