وقتی به ثانیه اتاق رو با کاغذ و کتاب و بعد با تخمه پر کرد.
ادای گریه در آوردم که اتاقو ریختی بهم
میخندید و میگفت گریه نکن و تخمه میپاشوند رو سرم😔😂😂
پ.ن: موهایم را کشید، با کتاب قطوری کوبید توی سرم، یک عالمه خندیدیم، طاها آمد خواست لپ های علی را بکشد دستش رفت توی چشم من 😄😂
خلاصه که گوش چپم از ضربه ی کتاب داغ شده است و قرمز 😂😂
اما هنوز می آید دم اتاق و گالباتنه(خاله فاطمه) ای میگوید و میخندد، صدای اومدم بگیرمت من را که میشنود جیغ میکشد و میخندد و فرار میکند 😂😂