دور تکه قندی سیاه شده بود.
دستی خیس آمد و همه ی مورچه هارا درو کرد، برد زیر آب غسلشان داد.
قند تنها ماند با یک مورچه ی کوچک. مورچه پریشان بود و راه فراری نداشت.
سریع به داخل حفره ای در قند رفت.
دو انگشت آمد؛ مورچه خوشحال از اینکه نجات پیدا کرده است.
قند در هوا میان دو انگشت به سمت شیر آب رفت. پرتاب شد داخل سینک ظرفشویی و حفره پر از آب شد.
او زنده زنده در آب قندی غلیظ غسل داده شد.
خودم
@labpar