وای آب انبه.
خوده انبه 😐💔
یعنی فصل انبه میشه من دعا دعا میکنم که بابا انبه نخرن 😐💔
همین چند دقیقه پیش که داشتم بر میگشتم خونه.
داخل کوچیکه ی قبل از ما یه پسرِ شیش هفت ساله ی تپل ایستاده بود؛ که دو تا خربزه ی بزرگ رو بغل کرده بود.
با داد و خوشحالی داشت میگفت: مامان ببین چند تا خربزه دارم. مامان ببین چه قوی ام. مامان ببین خربزه ها رووووو.
در همین حین که ایستادم و لبخند زدم بهش یکی از خربزه ها افتاد و تقی باز شد.
اون یکی هم چون تعادلش رو از دست داده بود و دستپاچه شده بود از دستش افتاد.
پیر مردی از ماشین پیاده شد زد پس کله بچه.
بچه دوید و من پا تند کردم سمت خونه.
صدای داد و بیداد پیرمرد کم کم محو شد.
همین طور که داشتم میخندیدم پام به پله ی جلوی در نرسید و نزدیک بود بخورم زمین.
خلاصه که اگر خربزه ای بر اثر اصابت با آسفالت قاچ شد نخندید.
قطعا کارما در پله ی جلوی خونتون منتظر شماست.