ݪَبْݒَࢪ
. چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم تمام عمر قفس میبافت ولی به فکر پریدن بود حسین منزوی @la
بعد از تو باز عاشقی و باز... آه، نه!
این داستان به نام تو اینجا تمام شد
حسین منزوی
@labpar
ادمینها فکر میکنن مهم هستن ولی ده دقیقه بعد از پاک کردن کانالشون، ممبرها به فکر اینن نوشابهشون زرد باشه یا مشکی...
[میم مثل زهرا]
و چقدر حالا دوست دارم این جا باشم.
چای بریزم، بنویسم و گریه کنم.
پاهایم را نزدیک ببرم
و وقتی کف پایم در حال سوختن بود به زمین بکشمشان.
جمعشان کنم و به پهلو کنار آتش دراز بکشم.
چای بریزم.
یک بطری آب سرد هم از رودی که آن نزدیکیست آورده باشم و داخل چای نصفه نیمه ام بریزم.
با انگشت سبابه ای که داخل چای میکنم، دما را بگیرم و اگر قابل خوردن بود. یک سره چای را بفرستم داخل گلویم.
بلال هم کم دارد این فضا.
برای سیزه بلالی بپزم.
کره و کمی آب لیمو هم بمالیم روی آن شیر بلال های نمکی.
صدای سوختن چوب ها بیاید.
از آن جرقه ریز های اتشین در هوا پخش بشود.
مسواک، همیشه یک مسواک کوچک داخل کیفم دارم. و حالا که بلال خورده ایم، بسیار واجب است.
باز هم دلم چای میخواهد.
از آنها که به خون خروس شبیه است.
فقط من باشم و تو @zsaberi1371
و صدای خنده هایمان تا خود ابرها برود.
و من برای گرفتن خنده هایت یک جمله ی طنز را انقدر اجرا کنم تا خودت معترض شوی.
@labpar