eitaa logo
ݪَبْݒَࢪ
155 دنبال‌کننده
3هزار عکس
578 ویدیو
5 فایل
-بسم الله - سلام بر شمایگان. لبپر به ظرفی میگن که گوشه ای از اون شکسته باشه. منتظر پستای خیلی مرتب و شیک نباش، اینجا همه چی درهمه/من همونی ام که مامانت میگه باهاش نگرد🕶😂 گلادیاتور
مشاهده در ایتا
دانلود
من هم همینطور @labpar
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یادی کنیم از افسانه ی روزگار، شهید یحیی سنوار شادی روح شهیدِ عزیز، یحیی سنوارِ بزرگ صلواتی بفرستید❤️
زندگی اگه می‌رفتیم دانشگاه ولی هم‌کلاسیا هاید بودن: @labpar
💛
😂
چقدر امشب ناراحتم. روبروی ضریح با فاصله ای زیاد نشستیم. خانم خادم به سمتم آمد و گوش زد کرد که اینجا مسیر ویلچر است. این یعنی اینکه بلند شو. تا خواستم بلند شوم. پیر زنی که روی یک صندلی روبروی من در آن سوی راه نشسته بود گفت: بلند شید دیگه، یه چشم بگید. زشته. مدام این را تکرار کرد و سعی بر بلند کردن من از آنجا داشت. دروغ چرا وقتی دیدم پیرزن خودش را قاطی ماجرا کرد و مثل قاشقی داشت آب و نمک را هم میزد، لج کردم و همانجا نشستم. او هی میگفت بلند شوید و... و من بی توجه به حرف هایش نشسته بودم و داشتم گوشی ام‌ را چک میکردم. در صورت پیرزن که دقیق شدم، دیدم گریه کرده است و کتاب دعایی در دست دارد. پیرزن از آن هایی بود که در همین یک قدمی مرگ نیز از آرایش و شیتان پیتان کردن نگذشته بود و حسابی مثل آن زن های قدیمی که یک کاره ی مادر شاه بودند زلمزیمبو ها را به خودش آویزان کرده بود و داشت گریه میکرد. به من گفت مگر خونه ی خودتونه؟ پاشو. خواستم بگویم بله، ما مثل شما عروسی نیامده ایم. ولی باز کظم غیض کردم، تا آنجا که برگشت و به مادرم گفت: این دختر شماست؟ چقدر لجبازه. من هم گفتم چرا حاجت هاتونو از خانم نمیخواید؟ این یعنی اینکه حاج خانم مثلا محترم بیا و این حرف ها را تمام کن. مادرم آمد و خواست مرا بلند کند. بلند شدم. تا میخواستم چیزی بگویم. خانومی از کنارم بلند شد و گفت: شما چیزی نگو عزیزم. درسته زائر نباید تو کار خادم دخالت کنه. بیا جای من بشین. چقدر آن خانم فرستاده ی خوبی بود. من را از یک دعوا و یحتمل دلشکستن نجات داد. آمدم اینطرف تر نشستم. گریه ام گرفت. چندی بعد فاطمه ی دایی رضا آمد و کنارم نشست. مادرم که آمد نشست گفت: اون بنده خدا عذر خواهی کرد. مریض بود. من هم شروع کردم به فحش دادن. چند لحظه بعد زنی آمد که قرآنش را در قفسه بگذارد: دخترم بسپارش به حضرت معصومه سلام الله علیها. به فاطمه ی دایی رضا گفتم: همه ی این دخالت ها از این است که فکر می‌کنیم بیشتر از همه میدانیم. فکر میکنیم. و دقیقا سوال همینجاست. که ایا با اینکه بیشتر میدانی باز هم نادانی خودت را فریاد میزنی؟ خلاصه که امشب خوشحالم، برای اینکه کظم غیض کردم و چیزی نگفتم و حلالش کردم آن پیرزنه فامیل شاه را.
دوستان هم اکنون بهار و زنبور های عسل🐝🌼
قلبم بعد از شنیدن اون حرفا:
تایم خلاقیت🎈 با خلاقیت خودتون کاملش کنید😄 و برام بفرستید لطفا یا در ناشناس که قابلیت فرستادن عکس هم داره: https://daigo.ir/secret/4325141503 یا در پیوی بنده: @F_slll