هدایت شده از بابایپونیو☫
چشم هاش رو باز میکنه نمیدونست اینجا چی میتونه باشه فقط درگیر فکر کردن بود، یه خلا ؟ اما چه خلا ای که راحت توش بشه نشست
اگه خلا به معنای تهی بودن از هرچیزیه پس نباید هوایی داخلش وجود داشته باشه ؟پس چطور دارم نفس میکشم ؟
+زیاد به خودت فشار نیار، این دم آخری مغزت از کار میوفته!
دختر که برای اولین بار صدا رو شنیده بود اول جا خورد و بعد با کنجکاوی بلند شد و اطرافش رو نگاه کرد
_ شما کجایین نمیتونم ببینمتون
+قرار نیست منو ببینی
دختر شروع به راه رفتن میکنه
_کی هستی ! اینجا کجاست ؟
+اینجا هرچیزی که هست یه خلا نیست چیزی به اسم خلا وجود نداره
_ چطور ممکنه؟ معلومه چیز زیادی نمیدونید ، باید بگم چیزی به اسم خلا وجود داره مثل فضا که ..
+چیزی به اسم خلا وجود نداره
_اما دانشمندا..
+به عقیده همون دانشمندایی که میگی خلا محفظه ای كه محتوی هيچ جسم مادی حتی هوا نباشه که همچین چيزی نمیتونه وجود داشته باشه! فکر میکنم اگه انقدر به دونستن علاقه داری باید بیشتر مطالعه کنی.
دختر که از کنایه مرد حرصش گرفته بود گفت
_پس اینجا کدوم جهنم دره ایه
+خوشم نمیاد کسی راجب خونم اینطوری حرف بزنه
دختر خوردن جسمی رو به شونه هاش حس کرد، ایستاد و پشت سرشو نگاه کرد
رو به روش نور کمی از تاریکی مطلق بیرون اومد و بعد یه دست مردونه ای که انگار از بین پرده ای بیرون اومده باشه روبه روش بود
نور ضعیف اما گرمی از دست مرد بلند میشد و دختر مات شده بود ، مرد به ارومی دستهاش رو روی هم زد و غیب شد .
+به بالای سرت نگاه کن
دختر که تازه به خودش اومده بود به بالا خیره شد ، آسمون شب بالای سرش میدرخشید
انگار که با برنامه قبلی به کویر اومده باشه تا ستاره هارو ببینه
اروم روی زمین دراز کشید و با لذت به آسمون خیره شد
دختر با صدای آرومی زیر لب زمزمه کرد
_من میمیرم برای آسمون شب ، مخصوصا پر ستارش..
+ستاره هارو دوست داری ؟
_ خیلی ، از بچگی عادت داشتم وقتی که همه میخوابیدن یواشکی یه زیر انداز بر میداشتم و میرفتم تو بالکن ، دراز میکشیدم و ستاره هارو نگاه میکردم ، اون ستاره بزرگ و پرنوره برا من بود ، هر شب بغل تیر برق کنار خونه بود
دختر خندید و از گوشه چشماش قطره اشکی چکید
_فکر کنم اونقدری که با اون حرف زدم با ادما حرف نزده باشم
+اسمش چی بود ؟
_ اسم چی !؟
+ستاره ای که باهاش حرف میزدی!
دختر بلند شد و به روبهرو ش نگاه کرد
_چرا باید اسم ستاره هارو بدونم
+مطمئنی که تو فضا خلا وجود داره؟
_نمیدونم خب فقط شنیده بودم
صدا برای چند دقیقه قطع شده بود که دختر صدای کف زدنی مثل همون قبلی رو از پشت سرش شنید
تا به خودش اومد که پشت سرشو نگاه کنه زیر پاش خالی شد و پرت شد توی آب
آب؟ دریا ؟ یا شایدم اقیانوس..
دختر وحشت کرده بود و فقط دست و پا میزد
+داری خفه میشی ! یکم دیگه ریه هات پر آب میشه و میمیری ! چیزی توی زندگیت داری که بخاطرش فکر کنی زندگی ارزششو داشته ؟
دختر با همه توان دست و پا میزد که مرد رو دید ، عینک ته استکانی ، کت وشلوار قهوه ای
مرد به چشمای قرمز شده دختر خیره شد و گفت
+فکر میکنی زندگی کردن اصلا ارزششو داشت ؟ اصلا چرا داری تقلا میکنی ؟ که زنده بمونی ؟ مگه از زنده بودن چیزی ام دستگیرت شد ؟
حرکت دست و پای دختر اروم شد و کم کم متوقف شد ، به چشم های مرد خیره شد بود و اروم به قعر دریا کشیده میشد
+خلاصه بخوام بهت بگم دانشمندا یه دوره به این نتیجه میرسن که تو فضا وقتی کره و ستاره ها و کهکشان رو رد میکنی میرسی به خالی ترین مکان ممکن اول بهش میگن اتر و بعدش خلا و کشف میکنن و بهش میگن خلا اما خب دوره اونا میگذره و یه نسل دیگه از دانشمندا کشف میکنن که حتی اگه چگالی فضای میانستارهای، میلیاردها بار کمتر از خالیترین محفظههای خلا ساخت بشر باشه اما واقعیت اینه که حتی فضای تهی هم ۱۰۰ درصد خالی نیست.
اطلاعاتی که مرد میداد به مغز دختر نفوذ میکرد اونو به وجد میآورد
تا اون لحظه فقط اب بود که همه جا رو پوشونده بود اما دختر دید یه دسته ماهی دواریو به سمتش شنا میکنن
دست هاش که بی جون شده بود رو بالا اورد و با انگشت اشاره روی اب به دنبال ماهی ها خط کشید
دختر از لای چشم های بی جونش نوری رو دید و صدای مرد توی فضا پیچید
+ عطش دونستنی که درونت داری و میتونم ببینم و سن کمی که داری پس برو جوری برگرد که حداقل راجب جهانی که توش زندگی کردی اطلاعت داشته باشی .
و بعد صدای همون کف زدن .
پایان .
برای 《 کتونی های گلی 》