2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
[شروع شد:
ماجرای کوچه ماجرای سیلی ماجرای پیر شدن حسن (ع) ]
[ دلم یک آه دیرینه
بی کینه قصه ای دارم من از شهر مدینه
شهر حرمت بود،عزّت بود،مردی و مروّت بود،صحبت از اهل نبوّت بود،نعمت بود...
که ناگه آسمان غرق سیاهی شد
تباهی شد
تمام فکر های خوب مردم، سست و واهي شد
تمام شهر،بیداد و زهرا غرق فریاد و پیمبر بستر افتاد و سیَه پوشید مغداد و مدینه هستی اش از دست داد و ماجرا این بود
جمعی اهل کینه
دشمنی هاشان چه دیرینه
کنار شهر پیغمبر،مدینه
گرد هم گفتند
باید مرتضی با غم غرین گردد
خانه نشین گردد
حزین گردد
نباید بَعدِ پیغمبر
امیرالمومنین گردد
مدینه غرق ماتم بود
سراسر غـصّه و غم بود
به چشمان همه نم بود
آری،سوگ خاتم بود
همین کم بود
نمی دانم چرا قصد خلافت شد
مدینه دلخوش یک عـِدّه خصم بی کفایت شد
ظلمت بی نهایت شد
و اِجحافی که در حق ولایت شد
و جمعی آمدند آری
بگیرند از علیِ مرتضی یک بیعت سوری
و حالا حکم اجرا شد
غوغا شد
بلوا شد
تمام آسمان غرق تماشا شد
سپاهی،عده ای از دور پیدا شد
نمی دانم چرا آتش محیّا شد]
١/
حتی ابرها هم برای فاطمه (س) میگریند✨🖤