وسط مهمونی ها یهو لبخندت محو میشه
یهو دلت میگیره ، انگار به هیچکس و هیچجا تو اون لحظه تعلق نداری ، حالت تهوع میگیری و تنها چیزی که براش لحظه شماری میکنی رسیدن به خونه و تخت و گوشی و کتابات هست .
بعضی ادما زیادی گیرن ، اینطورین که حتی حوصله خودتم نداری بعد به جزئی ترین مسائل واکنش های بزرگ و مهم نشون میدن ، در پس ذهنت سرت داره سوت میکشه و تو با لبخند نمایشی که راه میندازی سعی میکنی اونارو نکشی .