چندان حوصلهی خانه را نداشتم . همانجا ماندم و به چیزهای غمانگیز و احمقانه فکر کردم ، من اینطوریام . با چنان جدیتی به چیزهای بیمعنی و چرتو پرت فکر میکنم که انگار بامعنا هستند . وقتی هیچ میلی به کاری که باید بکنم ندارم ، میخ نقطهای میشوم و به چیزهای پوچ فکر میکنم .
اگر فرصتها بین ما تمام شدند ، اگر روزی جایی دیگر نبودم تا خودم را برایت شکافته باشم ، یادت نرود که حقیقت ما همان چیزی بود که مُرده را به زندگی بر میگرداند و این چیزی نیست که فراموش شود .