آخرین امیدی که به تو داشتم هم دودِ هوا شد ، حالا طوری میروم که هیچوقت حتی گذرمان هم به همدیگر نیفتد .
ناامید شدن از تو یک احساس ساده نبود ، ناامید شدن از تو باعث شد من اعتمادم را نسبت به آدمها از دست بدهم ، باعث شد نسبت به همهی حرفهای آدمها شک کنم ، باعث شد در وجود داشتن عشق مردد شوم .
ناامید شدن از تو ، باورهای مرا ویران کرد
و کسی که تو او را خانه و وطنت میدانستی ،
حالا از تو ویرانهای ساخته که درست شدنی نیست .
من فکر میکنم که حال تو امروز چطور است ؟ شب را خوب گذراندی ؟ صبح راحت چشم باز کردی ؟ امروز را روز خوبی میدانی ؟ غذای موردعلاقهات را خوردی ؟ توانستی از فکرهای بیهوده دوری کنی ؟ دلتنگِ کسی هستی ؟ به من فکر میکنی ؟ عزیزم ، من حتی به غمهای تو هم فکر میکنم ، به نگرانیهایت ، به کارها و گرفتاریهایت ، به تو ؛ به تمام چیزهایی که به تو ربط دارد .
و من همین سادگیات را دوست دارم ، همین لبخندی که پنهان نمیکنی و حرفهایی که
بوی صداقت میدهند .
نیاز نیست کنارِ من تظاهر به آنچه نیستی کنی ، نیاز نیست کنار من تظاهر کنی که حالت خوب است ، نیاز نیست غمهایت را از من مخفی کنی ، نیاز نیست کنار من دائم حرف بزنی و فکر کنی من سکوتت را درک نمیکنم . عزیزم ، من تو را همانطور که هستی میخواهم ، حتی اگر غمگین باشی ، حتی اگر روزهایی شلخته باشی ، حتی اگر روزهایی دائم سکوت کنی .
من تو را با تمام ویژگیهای مخصوصِ خودت دوست دارم ، بیتظاهر و واقعی .