نمیدونم بچهها یکم عجیبه که وقتی حرفی برای گفتن نداری به زور سعی کنی حرف بزنی، تازه مثلا اگه موقعیتش نباشه چی، یا اینکه شاید inside jokeشون باشه اصلا
خیلی وحشتناکه، مثلا یهو حرف میزنی تا فقط توی بحث شرکت کنی و بتونی گرم بگیری بعد یهو یه جور بهت نگاه کنن انگار دارن با زبون بی زبونی میگن "نخود هر آشی؟"
توروخدا ناراحت که میشید از کسی، فقط بهش بگید.
اگه بدونید حرف زدن چطوری معجزه میکنه بخدا. شاید سوتفاهمی بوده باشه یا بتونیم حلش کنیم و بگذریم ازش. بچهها حرف. سخن. اون زبان رو بیهوده بهتون ندادن. چرا طرف مقابل باید از هفت خان رستم بگذره که بفهمه چتونه.
هیچوقت ذهنیتش رو درک نمیکنم و توی موقعیت باهاش بحث میکنم، ولی بعدا آرومآروم به حرفاش میرسم
کسی نیست که دلش برای گذشتهش تنگ نشه، حتی اگه موقعیتهای وحشتناکی رو از سر گذرونده باشیم خاصیت خاطرات اینن که وقتی بهشون فکر میکنم دلتنگ میشیم. ذهنمون معمولا احساساتمون نسبت به گذشته رو الک میکنه و فقط اون وایب خوب برامون باقی میمونه، اینم به این دلیله که ما داریم حالا رو زندگی میکنیم و نمیتونیم هیجاناتی که نسبت بهش داریم رو مرتب کنیم، اما وقتی به عقب نگاه میکنیم میتونیم از بیرون ببینیمش و برای همین دلتنگ چیزایی میشیم که شاید اون موقع داشتیم و الان نداریم. پس نه، کسی نیست که دلش برای گذشتهش تنگ نشه، اما مردم صرفا این موضوع رو به روی خودشون نمیارن.