اگر میپرسیدم مهمترین اصل در این بند اسیری چیست ، هرکدام آنچه را میگفتند که به آن اسیرند. آنکه اسیر لقمه ای نانست و تهیدستی امانش را بریده خواهد گفت غذا. و شاید آنان که در تنهایی گوشه نشسته اند، بگویند مصاحبت آدم ها. اما، انسان ها نه در بند غذا اند ، نه در همراهی دیگران ، گرچه خود آگاه نباشند و این گرسنگی و عشق مانع حقایق باشد ؛ اما اول از هرچیز ، باید بدانند کیستند؟ و اینجا چه میکنند
لفظِ حاضر بر لبهایم، بیاراده فراموشیات را زمزمه میکنند، اما قطعا آن کس که تو را فراموش کند ، چشم هایی ندارد تا در همهچیز ، تو را جستجو کنند.
"اندیشه ای فاقد از درک واژهی خانه"
آن زمینی که به شیوه های نوین سرامیک کاری شده و دیواری که به گچ کنده کرده باشند و ستونی که بر سقف عمود است ؛ پرده های چروکیده و بازتاب دهنده نور که پشتش، پنجره رو به آسمان با منظرهی تماشای درختانِ سر به فلک کشیده و تنهای زخمی را هرگز نشاید خانه گفت. خانهی من نیز ستون دارد،اما تکههای استخوان جایگزین آن بتن چند تُنی شده است ، خانه ام اتاقی تنگ دارد که وجودت را پوشش میدهد ، خانهی من هم مانند هر کجای دیگری ، قندیل هایی دارد که انعکاسِ و هاله ای از دایره ای تیره رنگ است(مردمک هایش) . در گلدان هایم نیز گل های واژگون خودنمایی میکنند، که همان لعل لب است. آری ، من هم خانه دارم،خانه ای که نتوان وصف حالش کرد.
-21 آبان ماه 03، قبل از اینکه خانه برای همیشه ویران شود-