من اگر می دانستم دنیا اینقدر شلوغ است؛ نمی آمدم!
آخر این همه راه آمدم،
دلم می خواست تنها تو را ببینم.
دلم می خواست؛ تو را تنها ببینم!
کاش تا دل میگرفت و میشکست
دوست می آمد کنارش می نشست !
کاش میشد روی هر رنگین کمان
می نوشتم مهربان با من بمان
کاش میشد قلب ها آباد بود
کینه و غم ها به دست باد بود
کاش میشد دل فراموشی نداشت
نم نم باران هم آغوشی نداشت
کاش میشد کاش های زندگی
تا شود در پشت قاب بندگی
کاش میشد کاش ها مهمان شوند
در میان غصه ها پنهان شوند
کاش میشد آسمان غمگین نبود
رد پای کینه ها رنگین نبود
کاش میشد زندگی تکرار داشت
لا اقل تكرار را یکبار داشت
ساعتم برعکس میچرخید و من
برتنم میشد گشاد این پیرهن
آن دبستان ، کودکی ، سرمشق آب
پای مادر هم برایم جای خواب
خود برون میکردم از دلواپسی
دل نمیدادم به دست هر کسی
عمر هستی ، خوب و بد بسیار نیست
حیف هرگز قابل تکرار نیست..
_نیمایوشیج