من اگر می دانستم دنیا اینقدر شلوغ است؛ نمی آمدم!
آخر این همه راه آمدم،
دلم می خواست تنها تو را ببینم.
دلم می خواست؛ تو را تنها ببینم!
کاش تا دل میگرفت و میشکست
دوست می آمد کنارش می نشست !
کاش میشد روی هر رنگین کمان
می نوشتم مهربان با من بمان
کاش میشد قلب ها آباد بود
کینه و غم ها به دست باد بود
کاش میشد دل فراموشی نداشت
نم نم باران هم آغوشی نداشت
کاش میشد کاش های زندگی
تا شود در پشت قاب بندگی
کاش میشد کاش ها مهمان شوند
در میان غصه ها پنهان شوند
کاش میشد آسمان غمگین نبود
رد پای کینه ها رنگین نبود
کاش میشد زندگی تکرار داشت
لا اقل تكرار را یکبار داشت
ساعتم برعکس میچرخید و من
برتنم میشد گشاد این پیرهن
آن دبستان ، کودکی ، سرمشق آب
پای مادر هم برایم جای خواب
خود برون میکردم از دلواپسی
دل نمیدادم به دست هر کسی
عمر هستی ، خوب و بد بسیار نیست
حیف هرگز قابل تکرار نیست..
_نیمایوشیج
از حسرت یک آدم تنها چه بگویم؟
دلتنگ صدای توام اما چه بگویم؟
بیهوده به دنبال تو در کوچه دویدم
گیرم که رسیدم به تو حالا چه بگویم؟
ترسم که در این شهر مرا با تو ببینند
در غیبت سنگین تو فردا چه بگویم؟
در تنگ من افتادی و شوقی به دلت نیست
با ماهی دلبسته به دریا چه بگویم؟
هر چند که اصرار به دیدار تو دارم
در لحظه دیدار تو جانا چه بگویم؟
گیرم که زبان باز کنم لحظه ی تشییع
روزی که می آیی به تماشا چه بگویم؟
_هادی معراجی