به چه می اندیشی؟!
به خزانی که گذشت؟
به بهاری که نبود؟
به امیدی که کنون رفته به یاد؟
یا به عهدی که دگر رفت زیاد؟
به چه می اندیشی؟
به دو چشمی که تو راهیچ ندید؟
به دو دستی که تو راهیچ نخواست؟
به رفیقی که غبار غمت از چهره نرفت؟
یا به قلبی که برایت سخن از عشق نگفت؟
به چه می اندیشی؟
او به شلوغی های زندگی و دغدغه های هم نسلانش تعلقی نداشت؛ روح او تکه ای از دشتهای باز دریاهای بی مرز و آسمان های روشن بود.
اکنون به نظر میرسد صبورتر شده ام
اما در عوض
چراغی در وجودم خاموش شده است
که دوست داشتم تا ابد روشن بماند..