بچهها من یک دختربچهی درون دارم که وسط خاک و خون بزرگسالی و دغدغههای ناتموم و حقیقتا وحشتناک زندگیم. با وجود شکارنکردن آخرین شهابسنگ باقی مونده جو زمین و غصهی متولد نشدن اژدها کوچولوش از تخم و فرار آدمفضایی جیبی و ناراحت بودن غولچهی زیر تختش و بدمزهشدن نودلش، بازم منو نجاتم میده. فکر کنم اگر نبود الان باید به جای این وصیتنامهم رو میخوندید. کوچولوی احمق، همیشه قد بندانگشت میمونه، هیچوقت بزرگ نمیشه و من تا همیشه براش ستارهکاغذی درست میکنم.
حیاط بیمارستان قشنگ شبیه هواخوری زندان میمونه، واردش که میشی میبینی یه تعداد زیادی بیمار با لباس آبی یکبار مصرف نشستن به در و دیوار و آسمون نگاه میکنن. بلند شید بیبخارهای افسرده، بلند شید یه تکونی بدید به خودتون.
معتقدم لنز دوربین من باید جایی بچرخه که چشمهای عادی از کنارش بیتفاوت رد میشن. بعضیوقتا باید زیباترین و تکوندهندهترین داستانها رو توی خلوتترین و غریبترین جاها جستوجو کرد. عکسهایی که از جزئیات کوچیک و بیربط گرفته شدن برای من اغلب جالبتر از عکسهای زیبا اما معمولیان. عکسها با خودشون خاطرهها رو حمل میکنن و در آینده همین عکسها به یه کاتالوگ تصویری عظیم از قصههایی تبدیل میشه که در غبار زمان نادیده گرفته شدن.
هیچچیز خوب نبود، این ما بودیم که عادت کرده بودیم به سیاهبختیمان بخندیم و روی خوش نشان دهیم. این ما بودیم که توهم بالاخره یک روز خوبی میآید داشتیم.
تلاش میکنم، میدووم، زمین میخورم، دوباره بلند میشم. این روزا عجیب روی پاهای خستهم وایسادم. بزرگتر که میشی دیگه مهم نیست که انگیزه یا شوقی نداشته باشی، تو کارا رو انجام میدی چون مجبوری. انگار یه هالهی پررنگ از ناامیدی نشسته روی زندگی. دیگه چیزی عمق نداره، دیگه چیزی نیست که از ته دلم بخوامش. من فقط دارم ادامه میدم، ادامه میدم و حتی نمیدونم چرا.