هیچچیز خوب نبود، این ما بودیم که عادت کرده بودیم به سیاهبختیمان بخندیم و روی خوش نشان دهیم. این ما بودیم که توهم بالاخره یک روز خوبی میآید داشتیم.
تلاش میکنم، میدووم، زمین میخورم، دوباره بلند میشم. این روزا عجیب روی پاهای خستهم وایسادم. بزرگتر که میشی دیگه مهم نیست که انگیزه یا شوقی نداشته باشی، تو کارا رو انجام میدی چون مجبوری. انگار یه هالهی پررنگ از ناامیدی نشسته روی زندگی. دیگه چیزی عمق نداره، دیگه چیزی نیست که از ته دلم بخوامش. من فقط دارم ادامه میدم، ادامه میدم و حتی نمیدونم چرا.
ساعتها صفحه گوشی رو بالا و پایین میکنم، دنبال یه کلمه، جمله، یه عکس، آهنگ یا شاید آدمی که حالم رو تشریح کنه. ته استیصال اینجاست که نمیدونم اصلا حالم چطوره؟ اصلا دنبال چی هستم؟ از ندونستنه که این بند رو هم دارم مینویسم. شاید آخر این بند رسیدم به. شاید یهو دست انداختم تو اون تهمهای دلم و یه چیز درخور پیدا کردم که. کهای وجود نداره. فقط میخوام یه چیزی پیدا کنم. خسته شدم از هر چیزی که نیست، از خالیها، از بودن و وجود داشتن مبهمی که هرروز داره مبهمتر میشه.
الان تو اون موقعیتیم که چون درختی که بریزد همهی بار و برش، شدهام مضحکهی صاعقهها میفهمی؟ رو به موتم عزیز من، منم آن روح سراسیمه رها میفهمی؟