ساعتها صفحه گوشی رو بالا و پایین میکنم، دنبال یه کلمه، جمله، یه عکس، آهنگ یا شاید آدمی که حالم رو تشریح کنه. ته استیصال اینجاست که نمیدونم اصلا حالم چطوره؟ اصلا دنبال چی هستم؟ از ندونستنه که این بند رو هم دارم مینویسم. شاید آخر این بند رسیدم به. شاید یهو دست انداختم تو اون تهمهای دلم و یه چیز درخور پیدا کردم که. کهای وجود نداره. فقط میخوام یه چیزی پیدا کنم. خسته شدم از هر چیزی که نیست، از خالیها، از بودن و وجود داشتن مبهمی که هرروز داره مبهمتر میشه.
الان تو اون موقعیتیم که چون درختی که بریزد همهی بار و برش، شدهام مضحکهی صاعقهها میفهمی؟ رو به موتم عزیز من، منم آن روح سراسیمه رها میفهمی؟