دارم سعی میکنم که همهچیز باشم، حتی اگه شده نصفهنیمه. حتی اگه نتونم بازم مهم اینه که دارم سعیمو میکنم دیگه. البته دارم هی فقط سعی میکنم. باور کن خودمم نمیدونم تهش که چی. نمیدونم هدفم چیه. نمیدونم به کجا میخوام برسم. فقط دارم زنده میمونم همین. گفتم که، فقط از خالی بودن خستم، از تهی بودن، از ابهامی که توی هیچکارینکردنه.
واقعا به قهقرا رفتم. آدم شاید بتونه از شر طاعون و طاغوت و حتی تابوت جون سالم به در ببره ولی از دست ناامیدی نه، اصلا در توان آدم نیست. من زیادی در این زمینه تلاش کردم و متاسفانه در نهایت چیزی تحت عنوان جنون من رو گرفته. معلقم بین بود و نبود. بین امید و ناامیدی. من متوجه شدم که سکون جواب خوبی برای مسائل پیچیدهی زندگی نیست و الان صرفا برای اینکه درجریان باشم و زیر دست و پا له نشم یه مسیری رو پیش گرفتم که مقصدش رو نمیدونم. و حتی دیگه برام مهم نیست که تهش چی میشه، فقط حرکت میکنم که ساکن نباشم. خلاصه که حالا فقط باید دعا کنم تهش دره نباشه. چونکه خیلی وقته دارم تمرین میکنم چطوری پرت کنم خودم رو.