حالم کساد است. نه میآید و نه میرود. نه به حال میآیم و نه از حال میروم. قلبم خودش را جمع کرده گوشهی تنم، بیچاره میترسد از قاضیهای دوپای این دور و اطراف. میترسد به ضعف متهمش کنند. میترسد از اینکه او را تشنهی ترحم بنامند درحالی که زندگیاش واقعا چیزی جز هر روز مردن نبود.