حالم کساد است. نه میآید و نه میرود. نه به حال میآیم و نه از حال میروم. قلبم خودش را جمع کرده گوشهی تنم، بیچاره میترسد از قاضیهای دوپای این دور و اطراف. میترسد به ضعف متهمش کنند. میترسد از اینکه او را تشنهی ترحم بنامند درحالی که زندگیاش واقعا چیزی جز هر روز مردن نبود.
حالم این روزها گرفته است، از روزها، مردم، آفتاب، صداها، چیزهای پرزرق و برق و هر چه که بخواهد محرکهای مغزم را تحریک کند. رنجم میدهد این من. این گمشدگی. این بیکفایتی. اگر فرصتی برای مردن پیش بیاید یقینا تعلل نخواهم کرد، اما درحال حاضر حوصلهی درگیر شدن با خودم را ندارم. حالم کساد است.