که این رنج ما تاوان بودنمان است. که گوشهای تنها زخمهایمان را میبندیم. که اشکهامان گواه دردهامان است. که زندگی اختیاری اجباریست. که هنر میخواهد اینگونه جانسخت بودن. که آدم قویها هم کم میآورند. که لبخندها بغض میشوند. که خاطرات قاتلان خبرهی این دیارند. که گذشته آدم را دربند و اسیر میکند.که ما آدمچوبیهای تئاتر بالادستیهامان هستیم. که این معادلهی خلقت بشر لاینحل است.که برخی شبها صبح نمیشوند. که دست آخر آدمها همهشان میمیرند.