که این رنج ما تاوان بودنمان است. که گوشهای تنها زخمهایمان را میبندیم. که اشکهامان گواه دردهامان است. که زندگی اختیاری اجباریست. که هنر میخواهد اینگونه جانسخت بودن. که آدم قویها هم کم میآورند. که لبخندها بغض میشوند. که خاطرات قاتلان خبرهی این دیارند. که گذشته آدم را دربند و اسیر میکند.که ما آدمچوبیهای تئاتر بالادستیهامان هستیم. که این معادلهی خلقت بشر لاینحل است.که برخی شبها صبح نمیشوند. که دست آخر آدمها همهشان میمیرند.
روند فعلی زندگی، نمیدونم، بد نیست، خوبم نیست. اونقدری شلوغه که حتی فرصت فکر کردن درموردش رو ندارم. شلوغی تمیزی نیست، به هم ریختهست. نمیفهمم چی داره میشه و چی کار دارم میکنم. به کدوم سمت. چرا. چطور. درس نمیخونم، خوب نمیخوابم، زخمام هی سوسو میزنن، درد زیاده و خستگی فراوون ولی سر شدم. همهچی نکبتباره، بیخیال بودنو بلد نیستم، و تف و لعنت بهت زندگی رو به بزرگسالی.