روند فعلی زندگی، نمیدونم، بد نیست، خوبم نیست. اونقدری شلوغه که حتی فرصت فکر کردن درموردش رو ندارم. شلوغی تمیزی نیست، به هم ریختهست. نمیفهمم چی داره میشه و چی کار دارم میکنم. به کدوم سمت. چرا. چطور. درس نمیخونم، خوب نمیخوابم، زخمام هی سوسو میزنن، درد زیاده و خستگی فراوون ولی سر شدم. همهچی نکبتباره، بیخیال بودنو بلد نیستم، و تف و لعنت بهت زندگی رو به بزرگسالی.
از من میپرسی چه شد؟ غم تمام شد؟ شادی برگشت؟ زخمها التیام یافتند؟ نمیدانم. راستش نه. رهایشان کردم و به گور پدر همهشان خندیدم. بهجای آنکه یک گوشه غمباد بگیرم تا خبر مرگم، زندگی از این رو به آن رو شود، تصمیم گرفتم میان گریههایم بخندم. میخواهم دروغ یک روز خوب میآید را با همه تقسیم کنم و اگر قرار است غمگین باشم، ترجیح میدهم با غم رها باشم، نه با افکارم در حصار چهاردیواری خانه.