روند فعلی زندگی، نمیدونم، بد نیست، خوبم نیست. اونقدری شلوغه که حتی فرصت فکر کردن درموردش رو ندارم. شلوغی تمیزی نیست، به هم ریختهست. نمیفهمم چی داره میشه و چی کار دارم میکنم. به کدوم سمت. چرا. چطور. درس نمیخونم، خوب نمیخوابم، زخمام هی سوسو میزنن، درد زیاده و خستگی فراوون ولی سر شدم. همهچی نکبتباره، بیخیال بودنو بلد نیستم، و تف و لعنت بهت زندگی رو به بزرگسالی.
خونه خوبه، خونه مامان داره. خونه بالشت و تشک خودمو داره. خونه چایی داره. خونه دیگه نه تیمی رو انالیز میکنی، نه وقتی خوابیدی باید هی سناریو بچینی. خونه بوی قرمهسبزی مامان میده نه تخممرغآبپز. خونه زندگی کردن با هزار تا آدم رنگووارنگ و بچهسال و بزرگسال نیست. کسی گوشیتو ازت نمیگیره. نه سرپرستی بالا سرته نه مربیای. خلاصه که زندگی ورزشکاری هست و ای بابا. دلم برا خونه تنگ نشدهها، ولی خونه خوبه. خونه بیشتر بوی زندگی میده.