از من میپرسی چه شد؟ غم تمام شد؟ شادی برگشت؟ زخمها التیام یافتند؟ نمیدانم. راستش نه. رهایشان کردم و به گور پدر همهشان خندیدم. بهجای آنکه یک گوشه غمباد بگیرم تا خبر مرگم، زندگی از این رو به آن رو شود، تصمیم گرفتم میان گریههایم بخندم. میخواهم دروغ یک روز خوب میآید را با همه تقسیم کنم و اگر قرار است غمگین باشم، ترجیح میدهم با غم رها باشم، نه با افکارم در حصار چهاردیواری خانه.