عکسام همیشه تارومار و بدون سوژهی درستحسابیان. میدونی، من معتقدم داستان هرعکسی رو فقط همونی میدونه که عکسو گرفته. کیمیفهمه پشت عکس یه پلهی ساده آدمیه که ساعتها اونجا نشسته و با دردا و ترسا و اشکاش روبهرو شده؟ کی میفهمه پشت عکس یه سالن خالی چه گذشته و خاطراتی که نخوابیده؟ اتفاقا من عکسای نصفهنیمه رو بیشتر دوس دارم، عکسایی که قصه دارن، عکسایی که غصه دارن. هی نیگا میکنی، هی یادت میاد. هی یادت میاد.
اینجا خیلی جدی به دفترچهخاطراتم تبدیل شده. تکتک روزایی که هستم، نیستم، مینویسم، نمینویسم. خوب است و خیر. مینویسیم چون فردا کیزندهست و کیمرده؟ شاید از ما همین چیزای کوچیک و ساده موند و یه روزی یه نفر با اشک به فقدانمون و خاطراتی که به جا گذاشتیم زل زد و به معنای زندگیش فکر کرد. شایدم نه، شایدم بیهودهست، به هرحال مباح است، انجامش میدهیم.