عکسام همیشه تارومار و بدون سوژهی درستحسابیان. میدونی، من معتقدم داستان هرعکسی رو فقط همونی میدونه که عکسو گرفته. کیمیفهمه پشت عکس یه پلهی ساده آدمیه که ساعتها اونجا نشسته و با دردا و ترسا و اشکاش روبهرو شده؟ کی میفهمه پشت عکس یه سالن خالی چه گذشته و خاطراتی که نخوابیده؟ اتفاقا من عکسای نصفهنیمه رو بیشتر دوس دارم، عکسایی که قصه دارن، عکسایی که غصه دارن. هی نیگا میکنی، هی یادت میاد. هی یادت میاد.
اینجا خیلی جدی به دفترچهخاطراتم تبدیل شده. تکتک روزایی که هستم، نیستم، مینویسم، نمینویسم. خوب است و خیر. مینویسیم چون فردا کیزندهست و کیمرده؟ شاید از ما همین چیزای کوچیک و ساده موند و یه روزی یه نفر با اشک به فقدانمون و خاطراتی که به جا گذاشتیم زل زد و به معنای زندگیش فکر کرد. شایدم نه، شایدم بیهودهست، به هرحال مباح است، انجامش میدهیم.
قهرمان بازی درآوردن و اینداستانا. تلاش مضاعف بر توان. فروخوردن دردا و تحمل کلان. صعود و فینال و شکوندن رکورد عدهای معدود و خلاصه تا بسوزند بدخواهانمان. اشک شوق ریختن فراوان، حجم زیادی دوپامین. بالابردن اسم و رسم و مفتخریم به بردای خفن خلاصه. این وسط شکستای ریز و درشت زیاد هست که تصمیم ندارم ثبت کنم به عنوان خاطره. اشک واسه درد زیاد و تنهایی و روح مچاله رو حذف کنیم از داستان فکر کنم بدی نبود آقا. دستخوش. بریم برا بقیهش.
به شهر مقدس پلاک شونزده ایران خوش اومدم، انشاالله که در این مدت معدود کائنات با ما سر ناسازگاری برندارند و روانهی بیمارستانها و تیمارستانها نشویم و از کوچ کوتاهمان مانند سگ پشیمان نشویم. فعلا که در بدو ورود، شهر با بیشرمی تمام نفستنگی و باز شدن زخممون رو برامون داشته. دسخوش.
باورم نمیشه. تو ماشین که نشسته بودم به اشکایی که اونروز بعد بازی ریختم فکر کردم و چشمام محکم لبخند زدن. به این فکر میکنم که چند سال میشد که خوشحال نبودم؟ اشک شوق نریخته بودم؟ زندگی نکرده بودم؟ حس جالبی بود. برگشتن به زندگی برای چند ساعت، چند دقیقه، شایدم چند ثانیه.
به خدا اگه یه درصد وفای والیبالو آدما داشتن خودمو واسشون شرقهشرقه میگردم. اگه یه درصد میتونستن احساسات مثبتی که والیبال برام داره رو بهم بدن میشدم مرید اول و آخرشون. نمیتونن آقا، نمیشه. همون ترجیح میدم غم و شادیم وابسته به اینچیزا و ورزشم باشه تا آدما. اصن ارتباطات انسانی چیه، چیمیگی.