به شهر مقدس پلاک شونزده ایران خوش اومدم، انشاالله که در این مدت معدود کائنات با ما سر ناسازگاری برندارند و روانهی بیمارستانها و تیمارستانها نشویم و از کوچ کوتاهمان مانند سگ پشیمان نشویم. فعلا که در بدو ورود، شهر با بیشرمی تمام نفستنگی و باز شدن زخممون رو برامون داشته. دسخوش.
باورم نمیشه. تو ماشین که نشسته بودم به اشکایی که اونروز بعد بازی ریختم فکر کردم و چشمام محکم لبخند زدن. به این فکر میکنم که چند سال میشد که خوشحال نبودم؟ اشک شوق نریخته بودم؟ زندگی نکرده بودم؟ حس جالبی بود. برگشتن به زندگی برای چند ساعت، چند دقیقه، شایدم چند ثانیه.
به خدا اگه یه درصد وفای والیبالو آدما داشتن خودمو واسشون شرقهشرقه میگردم. اگه یه درصد میتونستن احساسات مثبتی که والیبال برام داره رو بهم بدن میشدم مرید اول و آخرشون. نمیتونن آقا، نمیشه. همون ترجیح میدم غم و شادیم وابسته به اینچیزا و ورزشم باشه تا آدما. اصن ارتباطات انسانی چیه، چیمیگی.
حالم کثافتیست که سر و تهش ناپیداست. لبخند میزنم و سرم را فشار میدهم. درد میکند، از بس که پر است، پر از فکر. پر از صداهای یک آدم. دنیا به من نمیسازد آقاجان، اینجا و آنجا هم ندارد. غم دارد در احوالاتم پشتکوارونه میزند و درد، انگار که عروسی خالهاش باشد، وسط میآید و برایم جولان میدهد. دل خوش ما اگر قرار خوش بماند که میمردیم، تا آنگاه که زندهایم همین است که هست. بایستی تحمل کرد و بغض را لبخند زد، بایستی درد را استقامت کرد. بایستی..
میگن باید بنویسی و پارهش کنی تا یادت بره. باید بنویسی و بديش به دست آب تا از سرت بره بیرون. میگن روی دیوار ننویس، میگن یه ورق کاغذ بردار اما نمیشه. من برای نوشتن، خیلی حرف تو سرم دارم. برای همین یه عالمه کاغذ سفید میخوام. یه عالمه کاغذ سفید، که بنویسم با مداد، با مدادای سیاه و زرد و قرمز و آبی، بسته به حالشه، به حسش، به اینکه دارم از کدوم لحظهها مینویسم. بعضی وقتا رو خط افق مینویسم مثل لب دریا، بعضی وقتام قطرههای بارون عمودی یهجوری که کلمه کلمه میخورن به زمین و مغز همشون میپاشه کف پیادهرو، مثل فیلترای سیگار زیر پوتینا و کفشای پاشنهبلند و اسپرت له میشن.