به شهر مقدس پلاک شونزده ایران خوش اومدم، انشاالله که در این مدت معدود کائنات با ما سر ناسازگاری برندارند و روانهی بیمارستانها و تیمارستانها نشویم و از کوچ کوتاهمان مانند سگ پشیمان نشویم. فعلا که در بدو ورود، شهر با بیشرمی تمام نفستنگی و باز شدن زخممون رو برامون داشته. دسخوش.
باورم نمیشه. تو ماشین که نشسته بودم به اشکایی که اونروز بعد بازی ریختم فکر کردم و چشمام محکم لبخند زدن. به این فکر میکنم که چند سال میشد که خوشحال نبودم؟ اشک شوق نریخته بودم؟ زندگی نکرده بودم؟ حس جالبی بود. برگشتن به زندگی برای چند ساعت، چند دقیقه، شایدم چند ثانیه.
به خدا اگه یه درصد وفای والیبالو آدما داشتن خودمو واسشون شرقهشرقه میگردم. اگه یه درصد میتونستن احساسات مثبتی که والیبال برام داره رو بهم بدن میشدم مرید اول و آخرشون. نمیتونن آقا، نمیشه. همون ترجیح میدم غم و شادیم وابسته به اینچیزا و ورزشم باشه تا آدما. اصن ارتباطات انسانی چیه، چیمیگی.