حالم کثافتیست که سر و تهش ناپیداست. لبخند میزنم و سرم را فشار میدهم. درد میکند، از بس که پر است، پر از فکر. پر از صداهای یک آدم. دنیا به من نمیسازد آقاجان، اینجا و آنجا هم ندارد. غم دارد در احوالاتم پشتکوارونه میزند و درد، انگار که عروسی خالهاش باشد، وسط میآید و برایم جولان میدهد. دل خوش ما اگر قرار خوش بماند که میمردیم، تا آنگاه که زندهایم همین است که هست. بایستی تحمل کرد و بغض را لبخند زد، بایستی درد را استقامت کرد. بایستی..
میگن باید بنویسی و پارهش کنی تا یادت بره. باید بنویسی و بديش به دست آب تا از سرت بره بیرون. میگن روی دیوار ننویس، میگن یه ورق کاغذ بردار اما نمیشه. من برای نوشتن، خیلی حرف تو سرم دارم. برای همین یه عالمه کاغذ سفید میخوام. یه عالمه کاغذ سفید، که بنویسم با مداد، با مدادای سیاه و زرد و قرمز و آبی، بسته به حالشه، به حسش، به اینکه دارم از کدوم لحظهها مینویسم. بعضی وقتا رو خط افق مینویسم مثل لب دریا، بعضی وقتام قطرههای بارون عمودی یهجوری که کلمه کلمه میخورن به زمین و مغز همشون میپاشه کف پیادهرو، مثل فیلترای سیگار زیر پوتینا و کفشای پاشنهبلند و اسپرت له میشن.
یه آدم میتونه با غرور و کنار هم چیدن چهار تا کلمهی به اصطلاح عادی روح و روان یکی رو بگیره تو مشتش و مچالهش کنه و پاشو بکشه زیر تمام تلاشای اون آدم برای زنده موندن. اعتقاد دارم که يه گفتوگوی سریع و يه عذرخواهى صادقانه مىتونه خيلى چيزا رو درست كنه اما بيشتر آدما اونقدری بالغ نيستن كه اين كارو انجام بدن. اما بحث اینه که بیملاحظه بیان کردن افکار و بیمنطق بودن قرار نیست چیزی رو حل کنه.
درضمن بزرگتر بودن آدما حتما به معنی عاقلتر یا فهیمتر بودنشون نیست. باید قبول کرد که بالا رفتن سن متقابلا با ارزش سود و منفعت آدما براشون ارتباط داره. متاسفانه اکثر آدمها وقتی سنشون از هجدهسالگی میگذره دیگه چیزی رو جز غرور خودشون در نظر نمیگیرن، چشماشونو روی واقعیات محض میبندن، و معتقدن همهچیز باید تحت کنترل اونا باشه و طبق برنامهریزیاشون پیش بره، دیگه چه برسه به آدمای چهلساله ولی احمقی که فکر میکنن علامهی دهرن.