درضمن بزرگتر بودن آدما حتما به معنی عاقلتر یا فهیمتر بودنشون نیست. باید قبول کرد که بالا رفتن سن متقابلا با ارزش سود و منفعت آدما براشون ارتباط داره. متاسفانه اکثر آدمها وقتی سنشون از هجدهسالگی میگذره دیگه چیزی رو جز غرور خودشون در نظر نمیگیرن، چشماشونو روی واقعیات محض میبندن، و معتقدن همهچیز باید تحت کنترل اونا باشه و طبق برنامهریزیاشون پیش بره، دیگه چه برسه به آدمای چهلساله ولی احمقی که فکر میکنن علامهی دهرن.
همین الان یه مکالمهی یکساعته داشتم که دقیقا توی هردقیقهی هریکساعتش داشتم با بغض فروخورده شده حرف میزدم و بلافاصله بعدش با تیرکشیدن قلب و اشک زیاد مواجه شدم. بله، پشت غرور من چیزی نیست جز شکستگی. پشت نمایش پرمخاطب قدرتم چیزی جز ضعف نیست. خوب یاد گرفته این من که چطور دروغ بگه در مورد حالش. بازم به قول نازی، دستخوش.
خوبم؟ خوب که. به قول صادق هدایت بدنم سیوهفت درجه حرارت دارد، جان سگ دارم، هزار و یک بلا سر خودم آوردهام و باز هم روی پا بندم. بیشتر از این هم درموردش حرف نزنیم، ممکن است یکهو صدای فریادم آنچنان بالا رود که سبب متصل ارض و سماء شود. در این بحبوحه و بازی بیشرمانهای که زندگی راه انداخته سکوت را ترجیح میدهم. یک گوشه نشستن و غصهی گذشته و آینده و این حال باطل را خوردن.
ولی عیبی ندارهها، تو اصلا فرض کن حال بدم واقعی نیست، اصلا فرض کن من شادترین شاد جهانم. خیال که راست و دروغ نمیشناسه. تو بگو و خودتم باور کن. من و حالمم اینجا سعی میکنیم خوب بشیم. اصلا کی به کیه آقا، کی به کیه؟